P
P24🍯
-معلومه که نه لارا جان
& آخه امشب{حرفشو جیمین قطع کرد}
-دخترک لارا جان من...من واقعا خیلی خیلی شرمندتم من چند ساعت پیش که اومدم خونه قبل از اینکه بیام بار بودم میدونم نباید اینکارو میکردم اما....مست کردم{سرشو میندازه پایین و شرمنده میگه}وقتی که اومدم خونه نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا نمیدونستم کجام دارم چیکار میکنم من واقعا نفهمیدم با تو چیکار کردم و یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و انداختمت بیرون من...من حتی وقتی نصفه شب دوباره بیدار شدم و خواستم بیام پیشت یادم نبود چیکار کردم باهات وقتی یادم افتاد چه غلطی کردم سریع شروع کردم گشتن به دنبالت {گریه}
&بابا
-بله
& چرا....چرا منو اونطوری از خونه پرت کردین بیرون من...من...خیلی ترسیدم چرا....اخه چرا{گریه و با حرص ضربات ارومی به سینه جیمین میزنه}
-حق با توعه حق باتوعه من...من خیلی اشتباه کردم حتی اگه منو نبخشی هم حق داری دخترم اما...اما من واقعا خیلی پشیمون خیلی خیلی
&وقتی که انداختینم بیرون با خودم گفتم شما عصبی بودین حتما اگه در برنم درو برام باز میکنید و میزارین بیام تو اما وقتی اون نگهبان منو چنتا کوچه اون ور تر پرت کرد رو زمین خیلی ترسیدم نمیدونستم کجا برم نمیدونستم چیکار کنم{گریه}
-من...من واقعا نمیدونم چی بگم هر چی بگی حق داری قشنگم اما من واقعا پشیمونم و ازت فقط یه فریت دوباره میخوام میشه؟
&قول میدین دیگه اذیتم نکیند؟
-اره قول میدم
&قول میدین دیگه سرم داد نزنید؟
-قول میدم دخترکم
&قول میدین دیگه کتکم نزنید
-اره عزیزم
&قول میدین دیگه هیچ وقت باهام دعوا نکنید
-اره خوشگلم
&قول میدین دیگه هیچ وقت شب دیر نیاین خونه و منو تنها نزارین؟؟؟
-اره قول میدم دخترم قول میدم
&قول میدین دیگه نرین بار و مست نکنید؟
-اره نفسم
& باشه پس منم میبخشمتون
-واقعا؟
&اوهم
-واقعا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم{محکم بغلش میکنه}
&بابایی؟
-جان دلم
& شما چطوری فهمیدین من کجام
-مامانت بهم گفت
&مامان بهت گفت؟؟؟
-اره مامانت اومد تو خوابم و گفت نزار لارا بمیری منم وقتی داشتم دنبالت میگشتم اول رفتم سر قبر میلا اما وقتی دیدم اونجا نیستی رودخونه هان به ذهنم رسید
&واقعا
-اوم دیگه راجب این موضوع حرف نزنیم باشه؟
&باشه
-لارا
&بله
-تو چرا اینقدر دست و پاهات زخمی شدن
&خوب وقتی شما منو رو پله ها کشیدین یکمیش اونجا زخم شد بعدشم وقتی منو محکم پرت کردین زمین
-این زخما فقط اونا نمیتونن باشن
&اره خوب وقتی شما گفتین بادیگاردتون منو دور کنه از خونه
-خوب
&منو بر داشت و برد چند کوچه پایین تر و محکم پرتم کرد پایین خیلی دردم گرفت واقعا فکر کنم سر اونه
ادامه دارد
-معلومه که نه لارا جان
& آخه امشب{حرفشو جیمین قطع کرد}
-دخترک لارا جان من...من واقعا خیلی خیلی شرمندتم من چند ساعت پیش که اومدم خونه قبل از اینکه بیام بار بودم میدونم نباید اینکارو میکردم اما....مست کردم{سرشو میندازه پایین و شرمنده میگه}وقتی که اومدم خونه نمیدونستم دارم چیکار میکنم اصلا نمیدونستم کجام دارم چیکار میکنم من واقعا نفهمیدم با تو چیکار کردم و یه لحظه کنترل خودمو از دست دادم و انداختمت بیرون من...من حتی وقتی نصفه شب دوباره بیدار شدم و خواستم بیام پیشت یادم نبود چیکار کردم باهات وقتی یادم افتاد چه غلطی کردم سریع شروع کردم گشتن به دنبالت {گریه}
&بابا
-بله
& چرا....چرا منو اونطوری از خونه پرت کردین بیرون من...من...خیلی ترسیدم چرا....اخه چرا{گریه و با حرص ضربات ارومی به سینه جیمین میزنه}
-حق با توعه حق باتوعه من...من خیلی اشتباه کردم حتی اگه منو نبخشی هم حق داری دخترم اما...اما من واقعا خیلی پشیمون خیلی خیلی
&وقتی که انداختینم بیرون با خودم گفتم شما عصبی بودین حتما اگه در برنم درو برام باز میکنید و میزارین بیام تو اما وقتی اون نگهبان منو چنتا کوچه اون ور تر پرت کرد رو زمین خیلی ترسیدم نمیدونستم کجا برم نمیدونستم چیکار کنم{گریه}
-من...من واقعا نمیدونم چی بگم هر چی بگی حق داری قشنگم اما من واقعا پشیمونم و ازت فقط یه فریت دوباره میخوام میشه؟
&قول میدین دیگه اذیتم نکیند؟
-اره قول میدم
&قول میدین دیگه سرم داد نزنید؟
-قول میدم دخترکم
&قول میدین دیگه کتکم نزنید
-اره عزیزم
&قول میدین دیگه هیچ وقت باهام دعوا نکنید
-اره خوشگلم
&قول میدین دیگه هیچ وقت شب دیر نیاین خونه و منو تنها نزارین؟؟؟
-اره قول میدم دخترم قول میدم
&قول میدین دیگه نرین بار و مست نکنید؟
-اره نفسم
& باشه پس منم میبخشمتون
-واقعا؟
&اوهم
-واقعا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم{محکم بغلش میکنه}
&بابایی؟
-جان دلم
& شما چطوری فهمیدین من کجام
-مامانت بهم گفت
&مامان بهت گفت؟؟؟
-اره مامانت اومد تو خوابم و گفت نزار لارا بمیری منم وقتی داشتم دنبالت میگشتم اول رفتم سر قبر میلا اما وقتی دیدم اونجا نیستی رودخونه هان به ذهنم رسید
&واقعا
-اوم دیگه راجب این موضوع حرف نزنیم باشه؟
&باشه
-لارا
&بله
-تو چرا اینقدر دست و پاهات زخمی شدن
&خوب وقتی شما منو رو پله ها کشیدین یکمیش اونجا زخم شد بعدشم وقتی منو محکم پرت کردین زمین
-این زخما فقط اونا نمیتونن باشن
&اره خوب وقتی شما گفتین بادیگاردتون منو دور کنه از خونه
-خوب
&منو بر داشت و برد چند کوچه پایین تر و محکم پرتم کرد پایین خیلی دردم گرفت واقعا فکر کنم سر اونه
ادامه دارد
- ۴.۸k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط