{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص۴۸

ص۴۸

پریسا دستم را گرفت و از جمعیت بیرون رفتیم دوباره
خودش  شد  همان ناز و طنازی و لطافت و مخبت و لبخند
خندیدم و گفتم  پریسا ی لحظه ازت ترسیدم 
با شیطتنت خاصی گفت هنوز عصبانیت منو ندیدی !!
گفتم جدی ؟ گفت بله  گفتم ینی امکان داره ازین بیشتر عصبانی بشی ؟ گفت بله  کفتم چه زمانی  عصبانیت شما به بالاترین نقطه می رسد ؟ خندید و گفت اگر کسی به حریمم حرمت نگذارد و در زندگیم دخالت کند حس کنم میخواهد در زندگی شخصیم سرک بکشد امنیتم را ارامش و اسایش خودم و همسر و فرزندم را بگیرد  عصبانیت و خشمم را خواهد دید. الان در تاکسی  مرتیکه کثافت از اینه نگاهم میکرد ..‌اگر در تاکسی امنیت نباشد در هیچ جا امنیت نیست ... بعد به شوخی گفت عزیزم اون راننده ایکبیری نذاشت از بوسه تو لذت ببرم  گفتم فدات شم  در پیادرو   در میان جمعیت ایستادم همه نگاه کردند روبروری
پریسا ایستادم و دستش را بوسیدم  خانمی به اقایی که همراهش بود گفت یاد بگیر....

دوباره سوار تاکسی شدیم وقتی به پارک رسیدیم
پریسا گفت سیاوش یکی از کتک کاری و دعوا ها  را برایم بگو
گفتم ترم اول بود روزهای اول اشنایی هنوز نشنیده بودم که  ازدواج کرده ای  از کلاس تئوری ها بیرون امدی اذر و لیلا و اکرم هم کنارت بودند اذر و لیلا و اکرم چادر داشتند و تو مانتو با بارانی  صورتی موهایت از مقنعه ریخته بود بر روی شانه هایت پخش شده بود ... بعضی از آقایان با کیف و حسرت نگاه می کردند  یکی گفت این دختر صورتی را تور میکنم ببین چه مویی ریخته بیرون ینی من اهل حالم بیایید دنبالم  ... چهره اش را به خاطر سپردم ان لحظه چیزی نگفتم
ولی از غیرتت اتش گرفتم امدم به شما  سلام دادم  به اذر و لیلا و اکرم گفتم یک لحظه اجازه بدید چند قدم  جلو تر امدی و گفتم ببخشید موهاتون از مقنعه  پخش شده رو شانه هایتان  با جدیت نگاهم کردی و گفتی خوب ؟ گفتم قصد جسارت ندارم ولی ی مشت حیوون حرف مفت میزنن گفتی جدی ؟ به خاطر موهام ؟  گفتم بله  تشکر کردی و گفتی کش موهایم باز شده .... سریع به سمت سرویس بهداشتی رفتی وقتی دوباره منو دیدی پرسیدی چه میگفتند ؟ بدون تعارف گفتم در میان این همه دختر چادری مانتو و موهای باز شما را نشان اهل پارتی و .... میدانند گفتی اینقدر بیشعورند ؟ گفتم بیش از تصور شما بیشعورند یک خودکار کادو دادی و گفتی مرسی اگر باز هم ایرادی بود بگو خوشحال میشم  من نمیدونم در ذهن پسرها چه میگذرد ....


پریسا گفت وای یادم اومد کت شلوار مشکی و ته ریش داشتی فکر کردم بسیجی هستی ! سیاوش تو ازون موقع عاشقم بودی ؟ گفتم نه  پریسا اخم کرد و پرسید کی عاشقم شدی ؟ گفتم روز ثبت نام عاشقت شدم دهم مهر دیوونت شدم  و اون روز که بهت گفتم در مرز جنون بودم و در فکر خاستگاری !که بعد شنیدم شوهرداری و افسردگی و مشاوره ....
پریسا با ظرافت خاصی گفت عزیزم من در عشق به تو بدهکارم قول میدم جبران کنم تو تنهایی در عشق من سوختی حالا بگو کی کتک کاری کردی ؟؟؟
دیدگاه ها (۴)

انقدر از  اسمی که  پریسا برای فرزندمان انتخاب کرده بود احساس...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

خواهرم با گریه گفت بابا حمله قلبی داشت  میگه بگین سباوش بیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط