{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ص ۵۷

ص ۵۷

رو بروی پریسا ایستادم و گفتم
یادت هست ان یادداشت که نوشته بود نمیگذارم پریسا عشق تو را باور کند ؟ پریسا گغت بله

گفتم پریسا جان
من دوبار به خاطر تو دعووا کردم 
هر دوبار هم صحبت از رابطه شب بود محبورم کردی تمام حقیقت را بگم تا الان خحالت میکشیدم ولی مجبورم کردی

 ترم اول اون حیوون گفت من اکر این دختر را روی تختم نخوابونم مرد نیستم ... رفیقش گفت چظوری گفت خرکردن ی دختر کاری نداره به اسم عشق و اشنایی قبل از ازدواح  ماشین خالی و دست رو یقیه و عکس و باج تا محبور بشه مثل سگ التماس کنه ابروش را نبرم ....زخم صورتم به خاطر اون دعواست طرف انقدر سابقش کثیف بود که حرات نکرد شکایت کنه ....

مورد دوم مازیار بود که خودت ساعتش را شکستی پیش حامد به من گفت سیاوش برای پریسا دم تکون بده منم ازین دانشگاه میرم ولی ی  روزی میشنوی که پریسا داخل یکی از ماشینهای من یقیه ش باز و دستمالی شده ...

پریسا جان اگر کسی عاشق و خاستگار واقعی باشه از سیاوش نمیترسه حتی اگر بدونه سیاوش کتکش میزنه من بدون اینکه تو بدونی به خاطرت کتک خوردم  اونکه عاشقت باشه و خاستگار واقعی کتک مبخوره و باز میاد خاستگاری من به خاطر تو به برادرم هم بی احترامی کردم ... خاک بر سر اون خاستگاری که از سیاوش کمتر باشه

نکته اخر 
 وقتی به حامد گفتم با پریسا قرار دارم و به سمت کتاب فروشی می امدم حامد  گفت  محبوبی رفیق  فابریک مازیار حامد گفت قسم خورده تا پریسا را بی سیرت نکنم اروم نمیشبنم ..  به حامد گفته تا الان ده تا عکس با پریسا گرفتم که تو‌ماشین شالش را باز کرده  خطش پیداست  به حامد گفتم تو از کجا مطمئنی
حامد گفت مدام سراغ پریسا و تو را میگرفت ماهم رگ صمیمیت نشون دادیم و  ماری ژوانا  بار زدیم کله ش داغ شد و گغت تا .... ول نمیکنم ....

بعد کفش پریسا را بوسیدم و گفتم کفشت را بوسبدم وارد زندگیت شدم   کفشت را می بوسم خارج میشم ...

ولی یادت باشه اون دختر مانتو سپیده که در ازمایشگاه دانشگاه خودکشی کرد به خاطر مازیار خودکشی کرد مازیار به اسم ازدواح و مهریه نقد خانه و ماشین سیرتش را گرفت و رهاش کرد

بدون توجه به عکس العمل پریسا به سمت در پارک رفتم
بلند و خیلی عصبی  این ترانه را خواندم
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه باشی یا نباشی واسه من تکیه گاهی واسه من که غریبم تو ی کوهی جون پناهی ...
دیدگاه ها (۲)

مانند دیوانه ها میخواندم با بغض تمام‌  و صدای بلند بدون توحه...

ص ۵۶ پریسا گفت مخبوبی  روز اول گفت سیاوش ناراحت نشه از شما س...

ص ۵۵پرسیدم تردید در مورد چی ؟ چشمت به محبوبی افتاد و تردید ک...

عقریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط