{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 89:اوفف، فقط تا بیدار شی...

تکاپو پارت 89:اوفف، فقط تا بیدار شی...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.

فقط صدای آرام نفس‌های الیزابت شنیده می‌شد.

دیمیتریوس چند لحظه کنار تخت ایستاد.

مطمئن شد که نفس‌هایش منظم شده است.

نگاهش کوتاه روی چهره‌ی آرام او ماند.

بعد آهسته برگشت تا از اتاق خارج شود.

هنوز یک قدم بیشتر برنداشته بود...

که احساس کرد چیزی کتش را نگه داشته است.

ایستاد.

آرام برگشت.

انگشتان ظریف الیزابت، بی‌آنکه خودش بداند، گوشه‌ی کت دیمیتریوس را گرفته بودند.

نه محکم...

فقط آن‌قدر که نگذارد او برود.

دیمیتریوس چند ثانیه به آن دست کوچک خیره ماند.

زیر لب گفت:

ـ ...

ـ عجب دردسری شدی...

نگاهش بین دست الیزابت و درِ اتاق جابه‌جا شد.

اگر فقط کمی دستش را تکان می‌داد...

پارچه‌ی کت آزاد می‌شد.

اما...

چشمش دوباره روی صورت آرام الیزابت افتاد.

اخم‌هایش، که تا چند دقیقه قبل از ترس در هم رفته بودند، حالا کم‌کم باز شده بودند.

انگار بالاخره احساس امنیت کرده بود.

دیمیتریوس آه کوتاهی کشید.

ـ نمی‌خوام بیدارت کنم...

صندلی کنار تخت را آرام جلو کشید.

روی آن نشست.

بدون اینکه متوجه شود، پرونده‌ای را که هنوز در دست داشت روی زانوهایش گذاشت و دوباره شروع به خواندن کرد.

چند دقیقه گذشت.

سکوت اتاق فقط با ورق خوردن آرام کاغذها شکسته می‌شد.

گاهی نگاهش ناخودآگاه از روی پرونده جدا می‌شد و به دست الیزابت می‌افتاد که هنوز گوشه‌ی کتش را گرفته بود.

هر بار خیلی سریع نگاهش را برمی‌گرداند.

انگار نمی‌خواست خودش را در حال نگاه کردن، غافلگیر کند.

زمان آرام می‌گذشت.

نزدیک سحر...

انگشتان الیزابت کمی تکان خوردند.

دستش، آرام‌آرام، از روی کت دیمیتریوس سر خورد.

پارچه آزاد شد.

دیمیتریوس همان لحظه متوجه شد.

نگاهی کوتاه به دست الیزابت انداخت.

چند ثانیه بی‌حرکت نشست.

حالا دیگر می‌توانست از اتاق خارج شود.

اما...

بلند نشد.

خودش هم نمی‌دانست چرا.

شاید فقط می‌خواست مطمئن شود اثر داروی بیهوشی کاملاً از بین رفته است.

شاید هم...

دلیل دیگری داشت که هنوز حاضر نبود حتی برای خودش به آن اعتراف کند.

دیمیتریوس نگاهش را دوباره به پرونده دوخت و خیلی آرام زیر لب گفت:

ـ فقط تا وقتی بیدار بشی...

همین.

بعد میرم.

اما خودش هم نمی‌دانست که تا طلوع خورشید، حتی یک بار هم از کنار تخت بلند نخواهد شد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۱)

تکاپو پارت 90:بخواب... لطفا... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍نور کم‌رنگ صبح، آرا...

سلام خوشگلام🫂ببخشید امروز پارت کم دادمحقیقتش دارم مینویسم رم...

وایییالان گریه میکنمممم🫂❤مرسی قشنگام🥹🫧60 تایی مون مبارک🩵🎉🎊فر...

سلام قشنگام🫶🏻🫧امروز و فردا نمیتونم پارت بدم، ببخشید🤍🪽پنجشنبه...

تکاپو پارت 88:تکان نخورد... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍این بار، بدون هیچ تردی...

تکاپو پارت 84:عمارت خفه کننده! 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍تق...تق...صدای در ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط