تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش!
تکاپو پارت ۹۹: فکر کردم کشتمش!
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
آن شب...
عمارت برخلاف همیشه آرام بود.
دیمیتریوس طبق عادت همیشگیاش، پشت میز کارش نشسته بود.
پروندهها یکییکی ورق میخوردند.
صدای ضربهی آرامی به در آمد.
تق... تق...
ـ بفرمایید.
در باز شد.
الیزابت سرش را از پشت در داخل آورد.
ـ مزاحم که نیستم؟
دیمیتریوس بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ نه.
الیزابت وارد شد.
نگاهش روی انبوه پروندهها افتاد.
ـ هنوز بیداری؟
ـ آره.
ـ نمیخوابی؟
ـ هنوز کار دارم.
الیزابت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد بدون اجازه، روی مبل کنار اتاق نشست.
دیمیتریوس تازه سرش را بالا آورد.
ـ کاری داشتی؟
الیزابت شانه بالا انداخت.
ـ نه...
فقط حوصلهم سر رفته بود.
دیمیتریوس چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دوباره مشغول نوشتن شد.
...
یک دقیقه...
دو دقیقه...
سه دقیقه...
سکوت اتاق را پر کرده بود.
ناگهان الیزابت گفت:
ـ میدونی...
یه بار فکر کردم مربیم رو کشتم.
قلم از دست دیمیتریوس افتاد.
ـ چی؟!
الیزابت خندهاش گرفت.
ـ آروم باش.
داستانش خندهداره.
دیمیتریوس آهی کشید.
ـ ادامه بده.
الیزابت با خنده شروع کرد:
ـ سیزده سالم بود.
مربی مبارزهمون گفته بود هر چی یاد گرفتیم، بدون مکث اجرا کنیم.
منم خیلی با انگیزه رفتم سراغش.
یه فن زدم...
اونم افتاد روی زمین.
هیچ حرکتی نمیکرد.
منم مطمئن شدم مردمو کشتم.
دیمیتریوس ابرویش بالا رفت.
ـ بعد؟
ـ شروع کردم گریه کردن!
داد میزدم:
"من نمیخواستم بکشمش!"
پنج دقیقه بعد...
چشمهاشو باز کرد و گفت:
"مورگان... فقط خوابم برده بود..."
...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد...
صدای خندهی آرامی در اتاق پیچید.
الیزابت سرش را بالا آورد.
دیمیتریوس...
داشت میخندید.
نه آن لبخندهای محو همیشگی.
بلکه واقعاً خندیده بود.
الیزابت با تعجب نگاهش کرد.
ـ بالاخره خندیدی!
دیمیتریوس سریع سرفهای کرد.
ـ داستانت... مسخره بود.
ـ یعنی خندهدار بود.
ـ نه.
ـ بود.
ـ نبود.
ـ بود.
برای چند لحظه، اتاقی که همیشه پر از سکوت بود، با خندههای کوتاه آن دو پر شد.
بعد از اینکه خندهها آرام گرفت...
سکوت دوباره برگشت.
اما این بار...
سکوت، سنگین نبود.
الیزابت نگاهش را به پنجره دوخت.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام پرسید:
ـ دیمیتریوس...
اگر یه روز بفهمی...
کسی که بهش اعتماد کردی...
از همون اول بهت دروغ گفته...
میبخشیش؟
اتاق دوباره ساکت شد.
دیمیتریوس دیگر لبخند نمیزد.
سؤال را در ذهنش تکرار کرد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
ـ بستگی داره.
الیزابت آرام به او نگاه کرد.
ـ به چی؟
دیمیتریوس دستش را روی پرونده گذاشت.
ـ به اینکه...
چرا دروغ گفته باشه.
اگر برای منفعت خودش بوده...
نه.
اما...
اگر مجبور بوده...
اگر راه دیگهای نداشته...
اون وقت...
شاید قبل از قضاوت، بخوام حقیقت رو کامل بدونم.
الیزابت خشکش زد.
قلبش آرام و سنگین کوبید.
نگاهش را از دیمیتریوس دزدید.
زیر لب، آنقدر آرام که او نشنود، گفت:
ـ کاش... وقتی حقیقت رو فهمیدی، همین حرف رو یادت بمونه...
دیمیتریوس صدایش را نشنید.
اما متوجه شد که چشمهای الیزابت، برای چند لحظه برق غم گرفت.
دلش خواست بپرسد چه چیزی اینقدر آزارش میدهد.
اما این بار، برخلاف همیشه، سؤالش را نپرسید.
فقط فنجان چای سبزش را به سمت او هل داد و گفت:
ـ سرد شده...
ولی هنوز قابل خوردنه.
الیزابت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ ممنون...
و برای اولین بار، سکوت بینشان دیگر از جنس فاصله نبود؛ از جنس آرامشی بود که هر دو، در کنار هم پیدا کرده بودند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
♡~پایان فصل ۴~♡
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
آن شب...
عمارت برخلاف همیشه آرام بود.
دیمیتریوس طبق عادت همیشگیاش، پشت میز کارش نشسته بود.
پروندهها یکییکی ورق میخوردند.
صدای ضربهی آرامی به در آمد.
تق... تق...
ـ بفرمایید.
در باز شد.
الیزابت سرش را از پشت در داخل آورد.
ـ مزاحم که نیستم؟
دیمیتریوس بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
ـ نه.
الیزابت وارد شد.
نگاهش روی انبوه پروندهها افتاد.
ـ هنوز بیداری؟
ـ آره.
ـ نمیخوابی؟
ـ هنوز کار دارم.
الیزابت چند ثانیه ساکت ماند.
بعد بدون اجازه، روی مبل کنار اتاق نشست.
دیمیتریوس تازه سرش را بالا آورد.
ـ کاری داشتی؟
الیزابت شانه بالا انداخت.
ـ نه...
فقط حوصلهم سر رفته بود.
دیمیتریوس چند لحظه نگاهش کرد.
بعد دوباره مشغول نوشتن شد.
...
یک دقیقه...
دو دقیقه...
سه دقیقه...
سکوت اتاق را پر کرده بود.
ناگهان الیزابت گفت:
ـ میدونی...
یه بار فکر کردم مربیم رو کشتم.
قلم از دست دیمیتریوس افتاد.
ـ چی؟!
الیزابت خندهاش گرفت.
ـ آروم باش.
داستانش خندهداره.
دیمیتریوس آهی کشید.
ـ ادامه بده.
الیزابت با خنده شروع کرد:
ـ سیزده سالم بود.
مربی مبارزهمون گفته بود هر چی یاد گرفتیم، بدون مکث اجرا کنیم.
منم خیلی با انگیزه رفتم سراغش.
یه فن زدم...
اونم افتاد روی زمین.
هیچ حرکتی نمیکرد.
منم مطمئن شدم مردمو کشتم.
دیمیتریوس ابرویش بالا رفت.
ـ بعد؟
ـ شروع کردم گریه کردن!
داد میزدم:
"من نمیخواستم بکشمش!"
پنج دقیقه بعد...
چشمهاشو باز کرد و گفت:
"مورگان... فقط خوابم برده بود..."
...
چند ثانیه سکوت شد.
بعد...
صدای خندهی آرامی در اتاق پیچید.
الیزابت سرش را بالا آورد.
دیمیتریوس...
داشت میخندید.
نه آن لبخندهای محو همیشگی.
بلکه واقعاً خندیده بود.
الیزابت با تعجب نگاهش کرد.
ـ بالاخره خندیدی!
دیمیتریوس سریع سرفهای کرد.
ـ داستانت... مسخره بود.
ـ یعنی خندهدار بود.
ـ نه.
ـ بود.
ـ نبود.
ـ بود.
برای چند لحظه، اتاقی که همیشه پر از سکوت بود، با خندههای کوتاه آن دو پر شد.
بعد از اینکه خندهها آرام گرفت...
سکوت دوباره برگشت.
اما این بار...
سکوت، سنگین نبود.
الیزابت نگاهش را به پنجره دوخت.
چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام پرسید:
ـ دیمیتریوس...
اگر یه روز بفهمی...
کسی که بهش اعتماد کردی...
از همون اول بهت دروغ گفته...
میبخشیش؟
اتاق دوباره ساکت شد.
دیمیتریوس دیگر لبخند نمیزد.
سؤال را در ذهنش تکرار کرد.
چند ثانیه طول کشید تا جواب بدهد.
ـ بستگی داره.
الیزابت آرام به او نگاه کرد.
ـ به چی؟
دیمیتریوس دستش را روی پرونده گذاشت.
ـ به اینکه...
چرا دروغ گفته باشه.
اگر برای منفعت خودش بوده...
نه.
اما...
اگر مجبور بوده...
اگر راه دیگهای نداشته...
اون وقت...
شاید قبل از قضاوت، بخوام حقیقت رو کامل بدونم.
الیزابت خشکش زد.
قلبش آرام و سنگین کوبید.
نگاهش را از دیمیتریوس دزدید.
زیر لب، آنقدر آرام که او نشنود، گفت:
ـ کاش... وقتی حقیقت رو فهمیدی، همین حرف رو یادت بمونه...
دیمیتریوس صدایش را نشنید.
اما متوجه شد که چشمهای الیزابت، برای چند لحظه برق غم گرفت.
دلش خواست بپرسد چه چیزی اینقدر آزارش میدهد.
اما این بار، برخلاف همیشه، سؤالش را نپرسید.
فقط فنجان چای سبزش را به سمت او هل داد و گفت:
ـ سرد شده...
ولی هنوز قابل خوردنه.
الیزابت لبخند خیلی کوچکی زد.
ـ ممنون...
و برای اولین بار، سکوت بینشان دیگر از جنس فاصله نبود؛ از جنس آرامشی بود که هر دو، در کنار هم پیدا کرده بودند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
♡~پایان فصل ۴~♡
- ۱۵۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط