نریز باده که دستی به زلف یار ندارم

نریز باده که دستی به زلف یار ندارم
دلم گرفته و کاری به روزگار ندارم
کدام کوچه‌ی تنگی؟ کدام کافه‌ی دنجی؟
که هیچ جای جهان با کسی قرار ندارم
نشسته گَرد به خانه، نگیر خرده که من هم
مسافری که بگیرد مرا به کار، ندارم
ببند پنجره‌ها را، ببند پنجره‌ها را-
-به روی من که امیدی به انتظار ندارم
بگو به مرگ بگیرد تمام هستیِ من را
به جز فراق که چیزی در اختیار ندارم
اگر به خانه‌ی من آمدی، چراغ بیاور
که هیچ صبح سپیدی به شام تار ندارم...
دیدگاه ها (۴)

پاییز که می‌رسد، انگار کسی در دوردست‌ها آهنگ دلتنگی‌اش را بر...

شاعردراین زمانه‌ی تنهادلشوره‌ی تمامِ قرون استدرسرزمینِ ماه گ...

جمع آوری کاه و کشتزار حوالی..( روستای دهنوی سردار) شهرستان ز...

صدای پای تو در گوش کوچه ها جاری ستو گریه آخر این ماجرای تکر...

خســــته ام از زنـــــدگــــــی. . از فریاد تلخی که در وجودم...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 139✦..........................

ایرج ضیایی شاعر رشتی

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت یازدهم: ...

The eyes that were painted for me... "چشمانی که برایم نقاشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط