𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلاممم سیلاممم
انتظار ها به پایان رسیدد بلاخره پارت جدیددد گلیلیلییی✨
𝙋𝙖𝙧𝙩17
تقریبا چند ساعتی توی راه بودیم. جایی که قرار بود اونجا به صرف صبحونه بریم یکم از شهر فاصله داشت.
خاله فلا آهی کشید و گفت: ببخشید لویا جون تورو هم گرسنه نگه داشتیم واقعا اگه میدونستم راه دوره یه جای دیگه رو انتخاب می کردیم و بعد نگاه معنی داری به عمو پاسکال کرد.
عمو پاسکال تا متوجه نگاه نیش دار خاله شد بدنش را جمع کرد و با حالت عبوس و مأیوسانه نگاه کرد و گفت: فلا میخوای با نگات من رو بخوری؟ باور کن جایی که میریم ارزش این همه تحمل رو داره.
با این حرف عمو پاسکال درونم شروع به خندیدن بلند بلند کرد و به زور خودم رو نگه داشتم تا وا ندم و آبروم بره.
تا اینکه چشمم به چشم های سیاه و خندان دریک توی آینه ی ماشین شد.
انگار که بدون ترس و بی پروا خودش را وا داده باشد حتما خیلی با خاله اش صمیمی بود که در این حد راحت بود.
همین که اون صورت رو دیدم به یکباره خنده ام گرفت و ترکیدم.
دریک هم بدون لحظه ای درنگ خندید.
نمیدونم اون هم مثل من خودش رو گرفته بود یا فقط بخاطر این میخندید که من معذب نشم ولی چند دقیقه همینطوری به خنده گذشت. ( *واکنش خاله و عمو😑😑)
بعد از اینکه از یک پیچ گذشتیم به کافه ای بزرگ رسیدیم دریک ماشین رو پارک کرد و هممون پیاده شدیم عمو با لبخندی رو به من گفت: خب اینجا همون جاییه که مطمئنم با یبار اومدنت قراره برا همیشه پاتوقت بشه.
وقتی داخل شدیم بوی ملودی دل نواز ویالن فضا رو پر کرده بود بوی قهوه و چاهی ها با طمع های مختلف هوا رو عطر آگین کرده بود. همچنین بوی کیک های شکلاتی تا ریه ی آدم اثر می زاشت. بعد چشیدن همچین بو های لذیذی تازه یادم اومد که چقد گشنمه.
فضا فضای کلاسیکی بود دورتا دورش قفسه هایی با یک عالمه کتاب مختلف بود که با نظم و ترتیب خاصی چیده شده بودن.
در یکی از میز های چهار نفره ی چوبی نشستیم. فضا حالت اغوا گرایانه ای به خودش گرفته بود و آدم میتونست ساعت ها بشینه اونجا بدون هیچ کاری کردن و فقط مات مبهوت مکان شدن.
بعد از لحظاتی گارسونی به میزمون اومد و سفارش هارو ازمون گرفت.
انقدر تنوع منو بالا بود که چندین دیقه فقط برای انتخاب گذشت. چون صبحا وقتی توی خونه ی خودم عادت داشتم شیر گرم بخورم، یه شیر گرم با کروسان خامه ای، شکلاتی که از صبحانه های محبوب منو بود سفارش دادم.
وقتی گارسون رفت من همونطور که به فضا خیره شده بودم نگاه های سنگینی روی خودم احساس کردم زیر چشمی به آن طرف نگاه کردم و متوجه شدم دریک بهم زل زده.
یعنی چه چیزی باعث شده بود دختری که چندین ساعت پیش باهاش اینطوری رفتار کرده بود براش جالب دیده شه؟
سعی کردم به اون فکر نکنم و تا اومدن صبحانه ها به سمت قفسه های چوبی و پر از کتاب رفتم.
به بخش کتاب های رمانتیک رفتم اما بلافاصله پشیمون شدم چون هرچیز احساسی ای من رو یاد اون مینداخت و باعث میشد این روز فرخنده به گند کشیده بشه پس از اون بخش به طرف بخش کتاب های جنایی رفتم.
خیلی وقت بود که میخواستم جنایات و مکافات رو بخونم ولی وقت این کار رو نداشتم.
نگاهی به قفسه ها انداختم و آخر پیداش کردم. لعنت بهش کتاب توی بالاترین نقطه ی قفسه قرار داشت.
حتی با قد نسبتا بلند من نمیشد اون کتاب رو برداشت و زور زدن بی فایده بود.
پس تصمیم گرفتم برگردم و صندلی ای بردارم و برم بالا و کتاب رو بردارم که یهو....
( هاهاهااا خماری بکشین😈🤡)
سیلاممم سیلاممم
انتظار ها به پایان رسیدد بلاخره پارت جدیددد گلیلیلییی✨
𝙋𝙖𝙧𝙩17
تقریبا چند ساعتی توی راه بودیم. جایی که قرار بود اونجا به صرف صبحونه بریم یکم از شهر فاصله داشت.
خاله فلا آهی کشید و گفت: ببخشید لویا جون تورو هم گرسنه نگه داشتیم واقعا اگه میدونستم راه دوره یه جای دیگه رو انتخاب می کردیم و بعد نگاه معنی داری به عمو پاسکال کرد.
عمو پاسکال تا متوجه نگاه نیش دار خاله شد بدنش را جمع کرد و با حالت عبوس و مأیوسانه نگاه کرد و گفت: فلا میخوای با نگات من رو بخوری؟ باور کن جایی که میریم ارزش این همه تحمل رو داره.
با این حرف عمو پاسکال درونم شروع به خندیدن بلند بلند کرد و به زور خودم رو نگه داشتم تا وا ندم و آبروم بره.
تا اینکه چشمم به چشم های سیاه و خندان دریک توی آینه ی ماشین شد.
انگار که بدون ترس و بی پروا خودش را وا داده باشد حتما خیلی با خاله اش صمیمی بود که در این حد راحت بود.
همین که اون صورت رو دیدم به یکباره خنده ام گرفت و ترکیدم.
دریک هم بدون لحظه ای درنگ خندید.
نمیدونم اون هم مثل من خودش رو گرفته بود یا فقط بخاطر این میخندید که من معذب نشم ولی چند دقیقه همینطوری به خنده گذشت. ( *واکنش خاله و عمو😑😑)
بعد از اینکه از یک پیچ گذشتیم به کافه ای بزرگ رسیدیم دریک ماشین رو پارک کرد و هممون پیاده شدیم عمو با لبخندی رو به من گفت: خب اینجا همون جاییه که مطمئنم با یبار اومدنت قراره برا همیشه پاتوقت بشه.
وقتی داخل شدیم بوی ملودی دل نواز ویالن فضا رو پر کرده بود بوی قهوه و چاهی ها با طمع های مختلف هوا رو عطر آگین کرده بود. همچنین بوی کیک های شکلاتی تا ریه ی آدم اثر می زاشت. بعد چشیدن همچین بو های لذیذی تازه یادم اومد که چقد گشنمه.
فضا فضای کلاسیکی بود دورتا دورش قفسه هایی با یک عالمه کتاب مختلف بود که با نظم و ترتیب خاصی چیده شده بودن.
در یکی از میز های چهار نفره ی چوبی نشستیم. فضا حالت اغوا گرایانه ای به خودش گرفته بود و آدم میتونست ساعت ها بشینه اونجا بدون هیچ کاری کردن و فقط مات مبهوت مکان شدن.
بعد از لحظاتی گارسونی به میزمون اومد و سفارش هارو ازمون گرفت.
انقدر تنوع منو بالا بود که چندین دیقه فقط برای انتخاب گذشت. چون صبحا وقتی توی خونه ی خودم عادت داشتم شیر گرم بخورم، یه شیر گرم با کروسان خامه ای، شکلاتی که از صبحانه های محبوب منو بود سفارش دادم.
وقتی گارسون رفت من همونطور که به فضا خیره شده بودم نگاه های سنگینی روی خودم احساس کردم زیر چشمی به آن طرف نگاه کردم و متوجه شدم دریک بهم زل زده.
یعنی چه چیزی باعث شده بود دختری که چندین ساعت پیش باهاش اینطوری رفتار کرده بود براش جالب دیده شه؟
سعی کردم به اون فکر نکنم و تا اومدن صبحانه ها به سمت قفسه های چوبی و پر از کتاب رفتم.
به بخش کتاب های رمانتیک رفتم اما بلافاصله پشیمون شدم چون هرچیز احساسی ای من رو یاد اون مینداخت و باعث میشد این روز فرخنده به گند کشیده بشه پس از اون بخش به طرف بخش کتاب های جنایی رفتم.
خیلی وقت بود که میخواستم جنایات و مکافات رو بخونم ولی وقت این کار رو نداشتم.
نگاهی به قفسه ها انداختم و آخر پیداش کردم. لعنت بهش کتاب توی بالاترین نقطه ی قفسه قرار داشت.
حتی با قد نسبتا بلند من نمیشد اون کتاب رو برداشت و زور زدن بی فایده بود.
پس تصمیم گرفتم برگردم و صندلی ای بردارم و برم بالا و کتاب رو بردارم که یهو....
( هاهاهااا خماری بکشین😈🤡)
- ۲.۳k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط