سیلام خوشگلای راشل چطورین
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭✨
سیلام خوشگلای راشل چطورین؟
اینم از پارت جدید دورتون بگردممم❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩16
لویا
صبح بود که با صدای ملایم خاله فلا چشم هام شروع به باز کردن شد.
خاله فلا رو دیدم که با لبخند داشت من رو نگاه میکرد و گفت: بلند شو عزیزم بلند شو که امروز قراره به تو جاذبه های پاریس رو نشون بدم
بلند شدم و روی تخت نشستم و یه خمیازه ی کوتاه کشیدم.
همینطور که داشتم چشام رو میمالیدن به خاله فلا لبخندی زدم و گفتم: صبحتون بخیر خاله
خاله دستی روی سرم کشید و گفت: خب دیگه خواب بسه بلند شو که کلی جای نرفته هست که باید بری.
رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم.
چون هوا کمی ابری بود برای احتیاط لباس های گرم انتخاب کردم.
یه روپوش آبی با راه راهی های سفید و یه شلوار شیری با پالتو قهوه ای نسکافه ای پوشیدم و یه کیف قهوه ای برداشتم و برا کفشم کانورس های سیاهم و پوشیدم.
موهای قهوه ایم رو یکم حالت دادم و چون زیاد از آرایش خوشم نمیاد فقط کمی تینت قهوه ای به لب های خشک شده ام زدم.(*استایلش رو تو اسلاید دوم گذاشتم)
بعد از اینکه کارم تموم شد خودم رو توی آینه ی قدی برانداز کردم. بنظرم استایلم خوب شده.
یادم نیست دقیقا کی انقد به خودم زحمت داده بودم که این چنین استایلی رو بزنم. از وقتی که اون اتفاق کوفتی افتاد همیشه لباس های تکراری و یک رنگ میپوشیدم.
با دیدن این لباس های رنگ و رو دار باعث شد که کمی انرژی مثبت بگیرم.
از پله ها پایین رفتم و به سمت پذیرایی کوچیک خونه رفتم. چشمم به خاله فلا و عمو پاسکال خورد که منتظر من بودن.
توی کاناپه اون پسره که فک کنم اسمش دریکه هم نشسته بود.
بر خلاف دفعه ی قبلی که دیده بودم که یه ریخت و لباس نامنظم داشت اینبار با مو های مرتب و ژل زده ای روبه رو شدم.
پس یعنی این آدم بی اعصاب میتونست جذابیت هم داشته باشه؟
همین که خاله فلا من رو دید به سمتم اومد و به من یه نگاهی کرد و گفت: وایی الحق که بچه ی کریسا هستی همونقدر زیبا و با شکوه ( * بچه ها کریسا اسم مادر لویاس)
لبخندی زدم و تشکر کردم.
عمو پاسکال نگاهی به ساعت روی مچش کرد و گفت: اگه تعریف و تمجید هاتون تموم شد را بیفتیم نباید وقت کشی کنیم برا صبحونه دیر می رسیم.
همین که عمو پاسکال این حرف رو رد خاله چشم قره ای بهش کرد و گفت: واقعا که نمیشه یلحظه جو رو خراب نکنی؟
و با خنده به سوی ماشین رفتیم.
عمو پاسکال گفت: دریک تو عقب پیش لویا بشین ما هم جلو میشنیم.
همین که عمو این حرف رو زد بدن دریک منقبض شد و به سرعت گفت : عمو شما راحت باشین من رانندگی میکنم.
و بعد رو به خاله کرد و گفت: شما عقب بشینین.
این رفتارش من رو به شدت حرص داد
مشکلش با من چی بود انگار که من یه ویروس داشته باشم.
الحق که قیافه همه چیز نیست تا وقتی که اخلاق نداشته باشی یه چشم غره ی پنهانی کوتاهی به دریک کردم و بعد حالت چهره ام رو عوض کردم و گفتم: مشکلی نیست هرجور صلاحه.
توی دلم هزار بار اون مرتیکه ی پرو رو فحش دادم چطور میتونست با یه خانوم اینجوری رفتار کنه؟
هرچقدر میگذشت بیشتر پی میبردم که حتی یه ذره هم به خاله فلا و عمو پاسکال شبیه نبود.
#fic
#Recovery_tears
سیلام خوشگلای راشل چطورین؟
اینم از پارت جدید دورتون بگردممم❤️
𝙋𝙖𝙧𝙩16
لویا
صبح بود که با صدای ملایم خاله فلا چشم هام شروع به باز کردن شد.
خاله فلا رو دیدم که با لبخند داشت من رو نگاه میکرد و گفت: بلند شو عزیزم بلند شو که امروز قراره به تو جاذبه های پاریس رو نشون بدم
بلند شدم و روی تخت نشستم و یه خمیازه ی کوتاه کشیدم.
همینطور که داشتم چشام رو میمالیدن به خاله فلا لبخندی زدم و گفتم: صبحتون بخیر خاله
خاله دستی روی سرم کشید و گفت: خب دیگه خواب بسه بلند شو که کلی جای نرفته هست که باید بری.
رفتم دستشویی و دست و صورتم رو شستم.
چون هوا کمی ابری بود برای احتیاط لباس های گرم انتخاب کردم.
یه روپوش آبی با راه راهی های سفید و یه شلوار شیری با پالتو قهوه ای نسکافه ای پوشیدم و یه کیف قهوه ای برداشتم و برا کفشم کانورس های سیاهم و پوشیدم.
موهای قهوه ایم رو یکم حالت دادم و چون زیاد از آرایش خوشم نمیاد فقط کمی تینت قهوه ای به لب های خشک شده ام زدم.(*استایلش رو تو اسلاید دوم گذاشتم)
بعد از اینکه کارم تموم شد خودم رو توی آینه ی قدی برانداز کردم. بنظرم استایلم خوب شده.
یادم نیست دقیقا کی انقد به خودم زحمت داده بودم که این چنین استایلی رو بزنم. از وقتی که اون اتفاق کوفتی افتاد همیشه لباس های تکراری و یک رنگ میپوشیدم.
با دیدن این لباس های رنگ و رو دار باعث شد که کمی انرژی مثبت بگیرم.
از پله ها پایین رفتم و به سمت پذیرایی کوچیک خونه رفتم. چشمم به خاله فلا و عمو پاسکال خورد که منتظر من بودن.
توی کاناپه اون پسره که فک کنم اسمش دریکه هم نشسته بود.
بر خلاف دفعه ی قبلی که دیده بودم که یه ریخت و لباس نامنظم داشت اینبار با مو های مرتب و ژل زده ای روبه رو شدم.
پس یعنی این آدم بی اعصاب میتونست جذابیت هم داشته باشه؟
همین که خاله فلا من رو دید به سمتم اومد و به من یه نگاهی کرد و گفت: وایی الحق که بچه ی کریسا هستی همونقدر زیبا و با شکوه ( * بچه ها کریسا اسم مادر لویاس)
لبخندی زدم و تشکر کردم.
عمو پاسکال نگاهی به ساعت روی مچش کرد و گفت: اگه تعریف و تمجید هاتون تموم شد را بیفتیم نباید وقت کشی کنیم برا صبحونه دیر می رسیم.
همین که عمو پاسکال این حرف رو رد خاله چشم قره ای بهش کرد و گفت: واقعا که نمیشه یلحظه جو رو خراب نکنی؟
و با خنده به سوی ماشین رفتیم.
عمو پاسکال گفت: دریک تو عقب پیش لویا بشین ما هم جلو میشنیم.
همین که عمو این حرف رو زد بدن دریک منقبض شد و به سرعت گفت : عمو شما راحت باشین من رانندگی میکنم.
و بعد رو به خاله کرد و گفت: شما عقب بشینین.
این رفتارش من رو به شدت حرص داد
مشکلش با من چی بود انگار که من یه ویروس داشته باشم.
الحق که قیافه همه چیز نیست تا وقتی که اخلاق نداشته باشی یه چشم غره ی پنهانی کوتاهی به دریک کردم و بعد حالت چهره ام رو عوض کردم و گفتم: مشکلی نیست هرجور صلاحه.
توی دلم هزار بار اون مرتیکه ی پرو رو فحش دادم چطور میتونست با یه خانوم اینجوری رفتار کنه؟
هرچقدر میگذشت بیشتر پی میبردم که حتی یه ذره هم به خاله فلا و عمو پاسکال شبیه نبود.
#fic
#Recovery_tears
- ۱.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط