💜 عشق مریضی واگیر دار 🤍✨

💜 عشق مریضی واگیر دار 🤍✨
part 21🤍✨
(از زبان یونا)
رفتیم پیش بقیه و داشتیم حرف می‌زدیم
جیوو: واقعا نمیشه من نیام
جیمین:جیوو من از اون موقع دارم چی میگم واقعا گوش نمی‌دادی
جیوو:چرا بابا ولی
جین:ولی و اما و اگر نداریم باید بیای خودم حواسم بهت هست
یونا:اره دیگه بیا بریم شاید اینجوری ترست ریخت
جیوو:قول نمیدم
تهیونگ:یونا یادته اون دفه ک تو جنگل بودیم از بغلم پایین نمیومدی می‌ترسیدی
یونا:هوففف اون موقع بچه بودم بعدم هوا تاریک بود خب ترسناک بود دیگه 😢
کوک:یونا واقعا می‌ترسی
یونا:اره خب شب خیلی وحشتناکه ولی روز نمی‌ترسم
مینجی:اره روز اردو هم ک اومده بودیم جنگل روزا مث بزرگتر بود واسه هممون شبا به زور میومد بیرون
یونا:ای خدا من چقد فضول دورم داشتم
مینجی: 😁
مدیر :خب بچه ها بیاین از این طرف بریم
همه دنبال مدیر راه افتادیم دست کوکو گرفتم و رفتیم
یکم ک گذشت نگاه خیلی سنگینی رو خودم احساس میکردم
ب دوروبرم نگاه کردم ک کاترین رو دیدم خیلی بد بهم نگاه می‌کنه یه لحظه ازش ترسیدم و دستم تو دست کوک شل شد و خواستم ازش فاصله بگیرم ک کوک دستمو محکم گرفت و منو سمت خودش کشوند
کوک:چیشدع یونا کجا میری
یونا:عا...عا...هیچی چیزی نیست
کوک: مطمئنی
یونا:اوم 🙂
بعد سرمو بوسید و ی راهمون ادامه دادیم ...
دیدم مینجی دوربین عکاسی رو آورده و داره از جنگل عکس میگیره
یونا:هییییی مینجیییی بدون من عکس میگیری !!! نداشتیمااا
مینجی:خب حالا بدو بیا از اینجا عکس بگیر تو عکاسیت بهتره
یونا:باشه اومدم
دست کوک رو کشیدم و باخودم بردم اون سمت
یونا:خب کوکی تو اینجا پیش تهیونگ واستا ب کسیم نگا نکن
کوک:باشه بابا😂
تهیونگ:حواسم بهش هست خیالت راحت
یونا:یکی میخواد حواسش به تو باشه
بعدم رفتم پیش مینجی دوربین رو ازش گرفتم و شروع ب عکاسی کردم
مینجی:وایییی این عکسا خیلی خوب شدهههه
یونا:وایی اره مخصوصا این یکی
مینجی:اوم خیلی قشنگن
یه نگاهی ب کوک و تهیونگ کردم ک داشتن با بچه ها عکس میگرفتن
ک یهو کاترین رو پیش کوک دیدم خیلی باهاش گرم گرفته بود و دوتاشون داشتن میخندیدن
کاترین خیلی دختر خوشگلیه خیلیییی زیباس و خوش اندامه
نکنه ....نکنه ب کوک نزدیک شه
نه خدا نکنه
اصلا حالا ک اینجوری شد خودم حواسم به کوک هست
صداش کردم
یونا:کوکییی
کوک:جانم یونا
یونا:میشه یک دقیقه بیای
کوک:باش اومدم
کوک اومد و عکسارو بهش نشون دادم و باهم عکس گرفتیم خیلی قشنگ شده بودددد
.... ادامه داردد
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart411 ماه بعد یونا: رومی امده شدی بیا که ...

Iove and the moonPart37کوک: زود باش یونا من رفتمممممیونا: ام...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁸ویو تهیونگ لعنت به خودم (پسرم ا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

پارت ۱۳بالاخره آخر هفته رسید.نیلسو جلوی آینه ایستاده بود و ب...

پارت: پنجرمان: رویای منکاترین: بچه ها دیدینش؟ جنیلا: آره من ...

شب تولدم پارت 15ات: هی چیکار میکنی جونگ کوک: خیلی خوشگلی پرن...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

From Enmity to Love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط