از شعر سخن گفتن ، یعنی که من و چشمت
از شعر سخن گفتن ، یعنی که من و چشمت
اشکی که غزل می شد ، در دایره قسمت
خون از جگرم خوردم ، دستم به قلم آمد
خونابه ی این بازی، شعری که گرف نشأت
خون در غزلم پیداست، بانوی سپیدی تو
از وزن سخن... ای وای ، تا کی شکنم حرمت
من شعر ندانستم ، مأموم رخت بودم
وقتی که اذان میگفت ، می بست قلم قامت
در معبد چشمانت ، کافر شده چشمانم
جز دیدنتان شرک است ، ای مذهب پر عصمت
از وصل سخن گفتن ، سخت است ولی بانو
امید به این دارم ، سر آیدم این ظلمت
اشکی که غزل می شد ، در دایره قسمت
خون از جگرم خوردم ، دستم به قلم آمد
خونابه ی این بازی، شعری که گرف نشأت
خون در غزلم پیداست، بانوی سپیدی تو
از وزن سخن... ای وای ، تا کی شکنم حرمت
من شعر ندانستم ، مأموم رخت بودم
وقتی که اذان میگفت ، می بست قلم قامت
در معبد چشمانت ، کافر شده چشمانم
جز دیدنتان شرک است ، ای مذهب پر عصمت
از وصل سخن گفتن ، سخت است ولی بانو
امید به این دارم ، سر آیدم این ظلمت
- ۸۰۶
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط