{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر همسایه ::::::::::

دختر همسایه ::::::::::
پا به پای من بزرگ شد و قد کشید، دونه های موی سفیدش رو همیشه زیر روسریش مخفی می کرد ولی دیده بود موهاش سفید شده!
خواهرم همیشه می گفت جلوی در خونه ما رو هم آب و جارو می کنه!
یه بار بهش گفته بود شیرین تو برای چی جلوی در خونه ما رو آب و جارو می کنی؟!
شیرین هم که خیلی شوخ و بذله گو بود جوابش رو داده بود که:
آخه دوست دارم مصطفی منو ببینه که چه خانوم و کدبانویی هستم تا از من خوشش بیاد و با من ازدواج کنه!
خواهرمم بهش گفته بود ولی مصطفی که هیچ وقت صبح زود از خونه بیرون نمیاد و همش پشت کامپیوتره و داره کدنویسی و برنامه نویسی می کنه!
شیرین اما جوابش رو داده بود:
حالا اشکالی نداره من که ناامید نمی شم شاید یه روزی زودتر از خونه اومد بیرون و منو دید که دارم جلوی پاش رو توی کوچه آب و جارو می کنم...
شیرین دختر خیلی خوبی بود، از اونجایی که من زیاد توی محله و کوچه خودمون با دخترهای دیگه خوش و بش نمی کردم همه دوست داشتن واسه یه بار هم که شده باهام حرف بزنن چون دیده بودن با دختربچه های کوچه میونه ام خیلی خوبه و سر به سرشون میذارم و دونه به دونه به همشون سلام می کنم!
اکثرا دخترهای همسایه به مادرم اعتراض کرده بودند که چرا مصطفی اونقدری که با دختر بچه ها خوش و بش می کنه و میگه و می خنده کاری به کار ما نداره؟!
مادرم چیزی نداشت جواب اونا رو بده چون می دونست با اینکه خیلی خوب و مهربونم حجب و حیا دارم و سعی می کنم توی کوچه آدم سر به زیر و آرومی باشم.
دیگه دخترهای کوچه همه ازدواج کرده بودند و جز تعداد انگشت شماری از اون همه دختر هیچی نمونده بود و هر کدومشون الان یه جای این دنیا دارن برای خودشون زندگی می کنند.
منم همیشه حس می کردم دخترهای همسایه یه جور دیگه به من نگاه می کنند و منتظر بودن بهشون سلام کنم و اونها هم ذوق کنند و جواب سلام منو بدن!
آرزو هم یکی دیگه از دخترهای همسایه بود که اونم سالها قبل ازدواج کرد و الان دو سه تا بچه داره، از اون جایی که من بجز عروسی دوستای خیلی صمیمیم و فامیلهای درجه یک عروسی دیگه ای نمیرم اون روزی که آرزو داشت ازدواج می کرد مادرم رو دیده بود و بهش گفته بود خاله برای چی مصطفی نیومده عروسی من؟!
مادرمم بهش گفته بود که مصطفی زیاد عروسی نمیره!
آرزو هم بهش گفته بود ولی من دوست دارم عروسی من باشه!
اون روز وقتی مادرم میاد خونه این جریان رو برای من تعریف می کنه که مصطفی آرزو گفته دوست دارم مصطفی توی عروسی من هم باشه!
روز عروسیش به مادرم گفته بود تموم این سالهای که با هم همسایه بودیم دوست داشتم واسه یه بار هم که شده مصطفی کنارم توقف کنه و بهم سلام کنه و باهام حرف بزنه!
وقتی مادرم اینها رو بهم گفت درنگ نکردم و همون روز رفتم عروسیش، کلی هم براش رقصیدم و بقیه دخترهای همسایه تعجب کرده بودند! چون من دیگه بعد از اون جریان هیچ وقت عروسی دخترهای همسایه نرفتم!
ریحانه هم دختر همسایه ی پایینی ما بودند، اتاق ریحانه چسبیده به اتاق من بود و صبحها که از خواب بیدار می شد همش سر و صدا می کرد و منم با سر و صدای اتاق اون از خواب بیدار می شدم! چند بار به مادرم گفته بودم بهش بگه انقد سر و صدا نکنه و منو از خواب بیدار نکنه چون نمی دونستم توی اتاقش داره اورانیوم غنی می کنه چیکار می کنه!
ولی از ساعت 9 صبح سر و صداش شروع می شد تا ساعت 2 بعد از نصف شب! انگار توی اتاقش کارخونه تراکتور سازی داشت از بس سر و صداش زیاد بود!
مادرم چند باری بهش گفته بود و ریحانه گفته بود من نیستم شاید دیوار جن داره!!!!
یه بار مادرش بهم گفته بود برم اتاقش رو نگاه کنم که چیز به اون صورتی توی اتاقش نیست! من وقتی رفتم خونشون با کله افتادم روی زمین چون زمستون بود و حیاط خونشون یخ بسته بود! وقتی هم رفتم توی اتاقش دیدم عه هر چی کمده چسبونده به دیوار اتاق من و همه خرت و پرتهاش رو اونجا گذاشته و هر روز اونارو جابجا می کنه!
خلاصه چند وقت بعد از این جریان مادرم یه روز بهم گفت مصطفی بازم از اتاقت سرو صدای اتاق ریحانه میاد یا نه؟! گفتم مثل سابق نیست ولی میاد و من بازم با سر و صدای اونا از خواب بیدار می شم!
گفت ریحانه بهم گفته اتاقم رو خالی کردم و وسایلم رو یه اتاق دیگه گذاشتم و الان اتاق چسبیده به اتاق آقا مصطفی کاملا خالیه و این بار اگه اعتراض کنه و بگه بازم سر رو صداش میاد میام خونتون و از جام تکون نمی خورم و باید باهام ازدواج کنه!
گفتم با این سر رو صدایی که می کنه فکر کنم باهام ازدواج کنه می کشمش از دستش خلاص بشم خخخ
بعدش به مادرم گفتم خب پس اتاقش رو انباری کرده چون معلومه فرشها رو هم جمع کرده آخه وقتی یه چیزی روی زمین می کشه و میذاره من صداش رو می شنوم بهش بگو توی اتاقش فرش بذاره و هر چیزی رو هم که روی زمین میذاره به آرومی بذاره نه اینکه از بالا پرت کنه روی زمین!
انقد
دیدگاه ها (۴)

مارگارت اتوود: زنی برای تمام فصولمارگارت اتوود، بانویی شگفت ...

دوست داشتن فرق میکند .نمیتوانی به کسی بگویی از دوست یک نفر خ...

I sometimes think had we two been discerning,The by-path hid...

خانجونم ..سرد وگرم چیشده روزگار استومیگه .که هر ویرانه نشان ...

پارت ۲

پارت دومنفسم توی سینه حبس شده بود. دستم هنوز روی دهنِ هوسوک ...

این‌که تهیونگ توی اتاق هتل لوکسش یه پیانوی گرند داره کاملاً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط