پارت دوم
پارت دوم
نفسم توی سینه حبس شده بود. دستم هنوز روی دهنِ هوسوک بود و ضربانِ قلبش رو حس میکردم که زیرِ پوستش مثل یه بمبِ ساعتی میکوبید.
درِ اتاق نیمهباز بود. نگاهم دزدانه سمتِ راهرو چرخید. سایهای کوچک، گوشهی دیوار، توی تاریکیِ راهرو لرزید. هانا بود. اونجا ایستاده بود، با دستهای کوچیکی که لبهی پیرهنِ صورتیش رو محکم چنگ زده بودن. نمیدونم چقدرش رو شنیده بود... ولی همین که سکوتش مثل یه پتک روی دلم میکوبید، کافی بود تا بفهمم دنیا برای اون دختربچهی هفتساله، همین الان به پایان رسیده.
هوسوک دستم رو از روی دهنش کنار زد. نفسِ حبسشدهاش رو با صدایی لرزان بیرون داد. نگاهش رو به زمین دوخت، به همون سطلِ آشغالی که دفترِ نقاشیِ هانا توش دفن شده بود.
من بیتوجه به هوسوک، سریع از اتاق زدم بیرون. هانا وقتی منو دید، با چشمهایی که انگار تمامِ امیدِ دنیا توش خاموش شده بود، یه قدم رفت عقب.
«هانا...» صدام میلرزید. «عزیزم...»
هانا هیچ نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت، چرخید و با پاهایِ برهنهش دویید سمتِ اتاقِ خودش. صدایِ بستنِ در، توی خونه پیچید؛ صدایی که انگار داشت دیوارهایِ سردِ این خونه رو به هم نزدیکتر میکرد.
برگشتم توی اتاق. هانسو، پسرم، پشتِ میزِ تحریرش ایستاده بود. کتابِ ریاضیش باز بود، اما چشمهاش پر از ترس و ناباوری بود. اون همیشه هوایِ هانا رو داشت، همیشه وقتی هوسوک نبود، یواشکی بهش شکلات میداد یا براش نقاشی میکشید.
هانسو با صدای آروم و لرزونی گفت: «مامان؟ چرا بابا اینجوری میکنه؟ مگه هانا چه گناهی کرده؟»
نتونستم جوابش رو بدم. فقط تونستم برم سمتش و بغلش کنم. هوسوک هنوز همونجا، وسطِ اتاق ایستاده بود؛ مثل یه غریبه توی خونهی خودش. بهش نگاه کردم؛ اون نمیتونست ببینه که چطور داره با این کینهی قدیمی، نه تنها هانا، که روحِ خودش رو هم ذرهذره میکشه.
هوسوک با صدایِ خشداری گفت: «دا-این... من دیگه نمیتونم. هر بار که نگاش میکنم، صورتِ سوآ میاد جلوی چشمم. ولی اون... اون جایِ خالیِ سوآ رو برام پر نمیکنه، اون فقط یادآوری میکنه که اون دیگه نیست.»
اشک توی چشمام جمع شد.
«هوسوک، سوآ اون رو به تو هدیه داد. این بزرگترین میراثِ عشقِ اون بود. داری با این نفرت، آخرین پیوندت با سوآ رو هم پاره میکنی.»
هوسوک جوابی نداد. فقط از کنارم رد شد و با قدمهایِ سنگین از اتاق بیرون رفت. صدایِ قدمهاش که دور میشد، توی گوشم زنگ میزد. میدونستم که اون امشب نمیتونه بخوابه، و بدتر از اون، میدونستم که یه جایِ این خونه، یه دختربچهی هفتساله الان داره توی تاریکی، بیصدا، مرگِ رویاهاش رو عزاداری میکنه.
نفسم توی سینه حبس شده بود. دستم هنوز روی دهنِ هوسوک بود و ضربانِ قلبش رو حس میکردم که زیرِ پوستش مثل یه بمبِ ساعتی میکوبید.
درِ اتاق نیمهباز بود. نگاهم دزدانه سمتِ راهرو چرخید. سایهای کوچک، گوشهی دیوار، توی تاریکیِ راهرو لرزید. هانا بود. اونجا ایستاده بود، با دستهای کوچیکی که لبهی پیرهنِ صورتیش رو محکم چنگ زده بودن. نمیدونم چقدرش رو شنیده بود... ولی همین که سکوتش مثل یه پتک روی دلم میکوبید، کافی بود تا بفهمم دنیا برای اون دختربچهی هفتساله، همین الان به پایان رسیده.
هوسوک دستم رو از روی دهنش کنار زد. نفسِ حبسشدهاش رو با صدایی لرزان بیرون داد. نگاهش رو به زمین دوخت، به همون سطلِ آشغالی که دفترِ نقاشیِ هانا توش دفن شده بود.
من بیتوجه به هوسوک، سریع از اتاق زدم بیرون. هانا وقتی منو دید، با چشمهایی که انگار تمامِ امیدِ دنیا توش خاموش شده بود، یه قدم رفت عقب.
«هانا...» صدام میلرزید. «عزیزم...»
هانا هیچ نگفت. فقط نگاهش رو از من گرفت، چرخید و با پاهایِ برهنهش دویید سمتِ اتاقِ خودش. صدایِ بستنِ در، توی خونه پیچید؛ صدایی که انگار داشت دیوارهایِ سردِ این خونه رو به هم نزدیکتر میکرد.
برگشتم توی اتاق. هانسو، پسرم، پشتِ میزِ تحریرش ایستاده بود. کتابِ ریاضیش باز بود، اما چشمهاش پر از ترس و ناباوری بود. اون همیشه هوایِ هانا رو داشت، همیشه وقتی هوسوک نبود، یواشکی بهش شکلات میداد یا براش نقاشی میکشید.
هانسو با صدای آروم و لرزونی گفت: «مامان؟ چرا بابا اینجوری میکنه؟ مگه هانا چه گناهی کرده؟»
نتونستم جوابش رو بدم. فقط تونستم برم سمتش و بغلش کنم. هوسوک هنوز همونجا، وسطِ اتاق ایستاده بود؛ مثل یه غریبه توی خونهی خودش. بهش نگاه کردم؛ اون نمیتونست ببینه که چطور داره با این کینهی قدیمی، نه تنها هانا، که روحِ خودش رو هم ذرهذره میکشه.
هوسوک با صدایِ خشداری گفت: «دا-این... من دیگه نمیتونم. هر بار که نگاش میکنم، صورتِ سوآ میاد جلوی چشمم. ولی اون... اون جایِ خالیِ سوآ رو برام پر نمیکنه، اون فقط یادآوری میکنه که اون دیگه نیست.»
اشک توی چشمام جمع شد.
«هوسوک، سوآ اون رو به تو هدیه داد. این بزرگترین میراثِ عشقِ اون بود. داری با این نفرت، آخرین پیوندت با سوآ رو هم پاره میکنی.»
هوسوک جوابی نداد. فقط از کنارم رد شد و با قدمهایِ سنگین از اتاق بیرون رفت. صدایِ قدمهاش که دور میشد، توی گوشم زنگ میزد. میدونستم که اون امشب نمیتونه بخوابه، و بدتر از اون، میدونستم که یه جایِ این خونه، یه دختربچهی هفتساله الان داره توی تاریکی، بیصدا، مرگِ رویاهاش رو عزاداری میکنه.
- ۶۰۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط