{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت

در من غزلی درد کشید و سر زا رفت

سجاده گشودم که بخوانم غزلم را

سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت

در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد

آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت

بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت

این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت

من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم

من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت

با شانه شبی راهی زلفت شدم اما

من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت

در محفل شعر آمدم و رفتم و ... گفتند

ناخوانده چرا آمد و ناخوانده چرا رفت

می خواست بکوشد به فراموشی ات این شعر

سوزاندمش آنگونه که دودش به هوا رفت
دیدگاه ها (۱)

تا ماه شدی ، برکه شدم ، باتن تب دار آیینه شدم ، محوشدی، تک...

مولانا چه زیبا عشق را معنی کرده...! ای که می پرسی نشان عشق ...

خدایاچه کسی میتوانددرکم کند.......گـر زبانم را نمی فهمی نگاه...

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گ...

# وقتی فکر میکنه بهش خیانت کردی ویو ات این چند روز خیلی سر ب...

عشق من p:1 واییی بازم دیرم شد من فقط قرار بود یه چرت کوچیک ب...

اسم فیک :ولی تو نمیدونی که من عاشقتم چند روز بعد از دید ات +...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط