{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Lair p21

Lair p21
-نگو که داری واسه اون گریه میکنی؟
+چه ربطی داره؟همچنین من گریه نمیکنم
-چشمات قرمز شدن و باد کردن پس گریه کردی و اشکات نشون دهنده اینه که داری به گریه کردن ادامه میدی دریکو حالش خوبه و آستوریا کنارشه
+حال آستوریا چطوره؟بازم داره گریه میکنه؟
-نه آخرین باری که نگاهش کردم داشت میخندید
چشمامو بستم و سرمو به درخت تکیه دادم خوبه که حالشون خوبه
-اونا حالشون خوبه ولی تو نه آنجلا چیشده؟هری که سالمه
+نمیخوام حتی اسمشو بشنوم اون منو به این گرداب کشوند زندگی من آروم بود ولی الان هر روز یه داستان جدید کلی استرس و هزار تا کوفت دیگه
-از جادوگر بودن راضی نیستی؟
+نه!
-ولی وقتی یه فرد معمولی بودی برای خاموش کردن لامپ اتاقت باید بلند میشدی ولی الان؟با یه ورد حله
از لحنش و حرفش لبخند کمی رو لبام جا گرفت که دستامو تو دستاش گرفت که زود اخم کرد
-یخ زدی دختر بد!یادت رفته وسط زمستونه؟
دستشو دور کمرم گذاشت و منو جلوتر کشید و نشوند رو پاهاش
+داری چیکار میکنی؟
-صبر کن
پالتو رو از روی شونه‌هام برداشت و پوشیدش و بعد با فاصله دادن دو طرفش از هم منو تو بغلش کشید و محکم بغلم کرد خیلی گرم بود هم پالتو و هم تنش
-الان بهتره میخوای راجب چیزی که باعث شده گریه کنی حرف بزنی؟
+الان نه شاید بعدا
-پس الان فقط سعی کن ذهنتو آروم کنی
+مرسی متیو
-بزار جای اون شبی که با خواست من بغلم کردی اون شب کنار شومینه
با یادآوری کاری که کرده بود لپام داغ شدن چون پشت سرش همه مکالمه‌هامون از ذهنم گذشت دستشو بین موهام حس کردم که آروم نوازشم میکرد
سرمو از روی سینه‌ش برداشتم و نگاهش کردم که خم شد روی صورتم و لب زد:برگردیم؟
+مرسی متیو
لبخندی بهم زد که ضربان قلبم یه لحظه بالا رفت یکم ازش فاصله گرفتم و بلند شدم و رومو کردم سمت مخالفش و چند تا نفس عمیق کشیدم که در کسری از ثانیه بدنش از پشت به بدنم چسبید و دستاش از دور کمرم پیچیدن و جلوی شکمم قفل هم شدن و نفساش به گردنم میخوردن
-ضربان قلبت به خاطر چی بالا رفت شیطان کوچولو؟هوم؟نکنه به خاطر لبخندم بود؟واو آنجلا فک نمیکردم اینقدر روت تاثیر بزارم
+باز شروع شد؟!ربطی به تو نداره یه لحظه اعصابم بهم ریخت
-دروغگوی خوبی نیستی کوچولو
با حس لباش روی گردنم دستامو روی دستاش گذاشتم و دستاشو از دورم باز کردم و برگشتم سمتش
+نگفتم از این کارا نکن؟
-تو دروغ میگی منم به حرفت گوش نمیدم به همین سادگی
+من دروغ نمیگم
-الانم داری دروغ میگی شیطان کوچولو
+میدونی رو مخمی؟کار خوبو برام میکنی بعد با حرفات عصبیم میکنی!چرا واقعا؟هدفت چیه؟
-بهت گفته بودم وقتی عصبی میشی جذاب میشی
+بی‌معنیه متیو
-به نظر تو شاید
دستشو بین موهام کشید و چتری‌هامو مرتب کرد
-هیچوقت راجب تایپ مورد علاقه‌ت حرفی نزدی
+شاید چون خیلی کوچیکم؟
-تا یه ماه بعد ۱۶ سالت میشه به نظرت کوچیکی؟
+سه سال بعد به سن قانونی میرسم
-سن قانونی جادوگرا ۱۷عه شیطان کوچولو حالا بهم بگو تایپت چیه
+اوممم...هیچ وقت راجبش فکر نکردم
-بیخیال آنجل تو اینقدرا هم که تظاهر میکنی پاک نیستی
ابرویی بالا انداختم و سوالی نگاهش کردم که خم شد کنار گوشم و پچ زد:کتابت تو دست من بود یادته؟شاید یه نگاه گذرا بهش انداختم
+اون کتاب کلارا بود نه من
-دروغگوی افتضاحی هستی باید یکم روش کار کنی کوچولو حالا بیا بریم که هوا سرده نمیخوام مریض بشی
دستمو تو دستش گرفت و منو به سمت داخل میکشید
+متیو؟میتونم خودم بیام دستمو ول کن
-دستات گرمن و کوچولو حس عجیبی بهم میدن
برگشت سمتم و دستاشو روی پهلوهام گذاشت و بلندم کرد که با اخم صداش کردم
-تو نیم وجبی داری واسه من اخم میکنی کوچولو؟الان شبیه دخترمی تا کسی که یه سال ازم کوچیکتره
+مشکل از توعه نه من من نرمالم
-مطمئن نیستم ولی هر چی تو بگی
+حالا بزارتم زمین
خم شد روی صورتم و لب زد:یادته قرار بود زخم لبمو ببوسی؟اون زخم خوب شده ولی تو هنوز بوسه‌ای که میخواستمو بهم ندادی آنجلا
دیدگاه ها (۰)

سناریو پسرای اسلیترین

Professor Riddle, p32

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_10 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄تاحا...

شب التیام.

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط