صبح است.
صبح است.
صبح، زیباست.
صبح بخیر، خدا!
صبحی دیگر رسیده است از راه.
پاهایم باز لمس میکنند زمین را.
میشویم نگاهم را.
چشمانم باز تماشا میکنند پرتوهای روشن خورشید را.
ذهنم باز بیدار میشود از خواب.
روزم را با تو شروع میکنم.
تو نخستین کلامی که بر لبانم جاری میشوی:
ستوده باد خدا!
خدایی که میشکافد دانه را
و لبخند سبز و روشنِ جوانه را
مینشاند بر چهراهی عبوس و تیرهی خاک.
ستوده باد خدایی که از دانه نهال میسازد،
نهال را درخت میکند
و درخت را غرقِ شکوفه.
بینشی عطا کن، خدا،
تا در دانهْ
درخت ببینم
و در قطره، دریا!
صبح، زیباست.
صبح بخیر، خدا!
صبحی دیگر رسیده است از راه.
پاهایم باز لمس میکنند زمین را.
میشویم نگاهم را.
چشمانم باز تماشا میکنند پرتوهای روشن خورشید را.
ذهنم باز بیدار میشود از خواب.
روزم را با تو شروع میکنم.
تو نخستین کلامی که بر لبانم جاری میشوی:
ستوده باد خدا!
خدایی که میشکافد دانه را
و لبخند سبز و روشنِ جوانه را
مینشاند بر چهراهی عبوس و تیرهی خاک.
ستوده باد خدایی که از دانه نهال میسازد،
نهال را درخت میکند
و درخت را غرقِ شکوفه.
بینشی عطا کن، خدا،
تا در دانهْ
درخت ببینم
و در قطره، دریا!
- ۲۹۹
- ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط