{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ازدواج تحمیلی

پارت ۴ ازدواج تحمیلی

داشتیم صبحانه میخوردیم که صدای زنگ در اومد عجیب بود چون مهمون دعوت نکرده بودیم بلند شدم تا برم در رو باز کنم دازای و چویا هم همراه من اومدن وقتی در رو باز کردیم سه رئیس اونجا بودن فوکوچی و موری لبخند داشتن ولی فوکوزاوا مثل همیشه آروم بود
موری : خب شب اول چطور بود
چویا: منظورتون چیه؟
فوکوچی: خب شماها الان زن و شوهر هستین دیگه
دازای: خب؟
فوکوزاوا: منظورمون اینکه ما بچه میخوایم
دازای چویا و ا.ت هم زمان: هاااا؟
ا.ت و چویا صورتاشون سرخ میشه
دازای: خب نمیشه از همون شب اول که شاید یک روز دیگه
سه رئیس : باشه پس ما فعلا میریم

*بعد از رفتن سه رئیس *
دازای: خب...
چویا: ا.ت میخوای چیکار کنی؟
ا.ت : نمیدونم
دازای: نیاز نیست الان تصمیم بگیری

*چند روز ا.ت با دلیل های مختلف برای سه رئیس آورد مثلا هوا خوب نیست بدنم درد میکنه و....دیگه به جایی رسید که سه رئیس میخواستن شب تو اتاق بمونن و همه چیو ببینن*
ا.ت: نه باشه امشب دیگه انجام میدیم
موری: مطمعنی؟
ا.ت: آره
فوکوچی: باشه

شب: داشتم سعی میکردم آروم باشم ولی نمیتونستم صورتم قرمز شده بود ولی باید انجام میدادیم
چویا: خب اول تو میری دازای یا من برم؟
دازای: باهام بریم
چویا: ولی..
دازای: ولی نداره اگه میخوای سریع تموم شه این سریع ترین راه است
ا.ت : باشه
*و تا صبح نماز خواندن *

.................................
اینو یکم طولانی دادم چون تا وقتی به ۱۰ تا لایک و کامنت نرسه پارت بعد نمیدم
دیدگاه ها (۳)

ای جان ❤

🥳🥳۳۵ تایی شدمون مبارککک🥳🥳

خب پارت ۳ ازدواج تحمیلی صبح زود بیدار میشم میرم آشپزخانه و ص...

آخییییی❤❤❤❤❤

تو مال منی فهمیدی پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط