{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب پارت ازدواج تحمیلی

خب پارت ۳ ازدواج تحمیلی

صبح زود بیدار میشم میرم آشپزخانه و صبحانه درست میکنم قهوه و پنکیک بعد از چند دقیقه بعد چویا با موهای ژولیده و چشمان نیمه‌باز می‌آید، بوی قهوه را دنبال می‌کند.

چویا: (نگاه می‌کند به بشقاب‌ها) «این... برای ماست؟»

تو: «گفتم صبحانه با من. بشین.»


دازای ده دقیقه بعد می‌آید، موهایش خیس (آخرش حمام کرده؟). یک لقمه که برمی‌دارد، چشمانش باز می‌شود.

دازای: «...من با تو ازدواج می‌کنم. دوباره.»

چویا: (با دهان پر) «ماهی خال مه خالی ، تو قبلاً باهاش ازدواج کردی.»

دازای: «می‌شود سه بار؟»

غیر ارادی می‌خندی. اولین بار بعد از دیروز.


......................
امیدوارم خوشتون بیاد ๑•͈ᴗ•͈๑
دیدگاه ها (۴)

پارت ۴ ازدواج تحمیلی داشتیم صبحانه میخوردیم که صدای زنگ در ا...

ای جان ❤

آخییییی❤❤❤❤❤

خب پارت بعد ازدواج تحمیلیپارت ۲وقتی با دازای و چویا رفتیم سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط