لینو
#لینو
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:4
فلیکس: رفت بیرون الان میاد
-کارش داری؟
چانگبین: اره قرار بود حافظه این کوچولو رو پاک کنه
فلیکس نگاهی به دختر بچه تو بغل لینو کرد..
فلیکس: اوه مینهو شی ببخشید متوجهت نشدم معذرت میخام
لینو:مشکلی نیست
فلیکس: اومم جونگینم اومد
چانگبین: اوهه یونگبوکا
جونگین: صد دفعه بهت گفتم من یونگبوک نیستم من جونگینم...
چانگبین: خیلی خب بابا حالا نکش منو بیا ببین میتونی کاری برامون بکنی یا نه
جونگین: خیلی خب حافظه کیو باید پاک کنم؟
چانگبین:حافظه این دختر کوچولو رو
جونگین: یه بچه؟
-اون موقع که زنگ زدی نگفتی قراره حافظه یه بچه رو پاک کنم
-نمیتونم اینکارو بکنم از این جا برید
لینو: جونگین شی ازت خواهش میکنم
-لطفا
-اینده این دختر الان به تو بستگی داره
-اگه اینکارو نکنی ایندش نابود میشه
جونگین: چرا همچین چیزی میگی؟
-اینده هیچ کس با پاک کردن حافظش تغییر نمیکنه
-من شاید بتونم حافظش رو پاک کنم اما نمیتونم سرنوشتش رو تغییر بدم پس همچین چیزی نگو هیونگ
لینو: خانوادش تو اتیش سوزی مردن تو اون زمان پدرش از من خواست مثل دختر خودم ازش مراقبت کنم..
-زمانی که اون به هوش بیاد و یادش بیاد که خانوادش مردن اسیب میبینه
-اما اگه حافظش رو پاک کنی من بهش میگم که پدرش منم بعد از این اونو از کره میبرم تا در امان باشه
فلیکس: هیونگ به این فک کردی که اگه بعدا زمانی که بزرگ شد متوجه همه این اتفاقات شد اون وقت چیکار میکنی؟
لینو: اون موقع دیگه بزرگ شده و میتونه از پیش من بره تا زندگیشو بسازه
-برای اینکه امنیتش رو تضمین کنم تا وقتی که فرصت دارم دنبال قاتل خانوادش میگردم و اونارو از این میبرم
جونگین: خیلی خب هیونگ اگه این خواسته توعه پس نمیتونیم مخالفتی کنیم
-ولی بهت قول میدیم که تا اخرش کنارت باشیم
فلیکس: جونگین راست میگه ما میدونیم که خانواده ا.ت درست مثل خانواده خودت بودن پس. بهت کمک میکنیم
چانگبین: نگران چیزی نباش هیونگ همه چی درست میشه
لینو: ممنونم و معذرت میخام که بخاطر من و خواسته من شما هم در خطر میفتین
چانگبین: ما با خطر بزرگ شدیم هیونگ ما رو از این چیزا نترسون
جونگین: خیلی خب بسه دیگه باید حافظه اون کوچولو رو تا قبل از اینکه بهوش بیاد پاک کنیم
-فلیکس بیا کمکم کن
فلیکس: اومدم
جونگین رفت سمت لینو و ا.ت رو ازش گرفت و همراه فلیکس از خونه خارج شد..
چانگبین و لینو هم دنبالش راه افتادن..
همونطور مسیر رو طی میکردن تا بلاخره به یه مکان تقریبا متروکه رسیدن ..
جونگین رفت داخل و فلیکس هم چراغ هارو روشن کرد ..
جونگین ا.ت رو برد داخل یه اتاقک و گذاشت رو تخت نیمه خوابیده و دستا و پاهاشو بست..
بعد از اون کلاهی فلزی مانند رو روی سر ا.ت گذاشت و سیم هایی رو به سرش وصل کرد..
جونگین: همتون برید بیرون
بعد از اینکه همه اون مکان رو ترک کردن جونگین هم از اون اتاقک بیرون رفت و پشت دستگاه ایستاد..
نگاه کوتاهی به دختر کوچیک و معصوم پشت شیشه انداخت و معذرت خواهی کرد بعد از اون دکمهای رو که روی دستگاه جلوش بود رو فشار داد
-تولدت مبارک دختر قشنگم
-چیزی نیست عزیزم فقط زانوت یخورده زخمی شده دیگه گریه نکن
-اخخ دختر قشنگم میدونی هرموقع اینجوری بابایی رو بغل میکنی خستگی از تمام بدنش بیرون میره؟
-دختر من دوست داره امروز کجا بریم؟
-دلت میخاد بریم بستنی بخوریم؟
-کریسمس مبارکک
-عمو لینو خیلی دوست داره دختر کوچولو
-امروز میخای چه کتابی برات بخونم؟
-همون همیشگی؟
-یادت باشه مامانی همیشه دوست داره
-مامانی رو ببخش که تنهات میزاره
-چشات رو باز کن
-نباید بخابی
خاطراتش از جلوشاش رد میشد..
همه خاطرات این مدتش..
از دورانی که خیلی بچه بود تا همین الان..
تا همون صحنه اتیش سوزی..
داشت اذیت میشد..
مدام سرش و دستاش رو تکون میداد تا بتونه رها بشه اما امکان نداشت..
اون بند ها محکم دور دست های ظریفش پیچیده بودن تا نزارن تکون بخوره..
.
.
جونگین: کارم تموم شد
-فقط باید صبر کنید تا به هوش بیاد
چانگبین: اوو افرین یونگبوک
جونگین: من یونگبوک نیستممم
لینو: ازت ممنونم جونگین
-تو لطف بزرگی در حق من کردی
-هیچ وقت فراموشش نمیکنم
جونگین: کاری نکردم که😅
.
.
ا.ت:اخخ سرم
-سرم درد میکنه
-نمیتونم درست ببینم
-اهع من کجام؟
-اینجا کجاست؟
لینو: اوه ا.ت بیدار شدی؟
ا.ت: اومم شما کی هستین؟
لینو: من؟منو نمیشناسی؟
ا.ت: نه
لینو: چطور ممکنه که پدرت رو نشناسی؟
ا.ت: پدرم؟
-شما پدر من هستین؟
لینو: بعله من باباتم اسمم هم مینهوعه
-تو قبلا بهم میگفتی لینو
ا.ت: اوهوم
-بابا
لینو: بله
ا.ت: مامانی کجاست؟
لینو: ا.ت مامانی پیش ما نیست
-اون خیلی وقت پیش زمانی که تو کوچیک بودی رفت پیش ستاره ها
ا.ت: اوه یادم نبود ببخشید
از این به بعد من کنارت هستم دخترم
لینو/ا.ت
P:4
فلیکس: رفت بیرون الان میاد
-کارش داری؟
چانگبین: اره قرار بود حافظه این کوچولو رو پاک کنه
فلیکس نگاهی به دختر بچه تو بغل لینو کرد..
فلیکس: اوه مینهو شی ببخشید متوجهت نشدم معذرت میخام
لینو:مشکلی نیست
فلیکس: اومم جونگینم اومد
چانگبین: اوهه یونگبوکا
جونگین: صد دفعه بهت گفتم من یونگبوک نیستم من جونگینم...
چانگبین: خیلی خب بابا حالا نکش منو بیا ببین میتونی کاری برامون بکنی یا نه
جونگین: خیلی خب حافظه کیو باید پاک کنم؟
چانگبین:حافظه این دختر کوچولو رو
جونگین: یه بچه؟
-اون موقع که زنگ زدی نگفتی قراره حافظه یه بچه رو پاک کنم
-نمیتونم اینکارو بکنم از این جا برید
لینو: جونگین شی ازت خواهش میکنم
-لطفا
-اینده این دختر الان به تو بستگی داره
-اگه اینکارو نکنی ایندش نابود میشه
جونگین: چرا همچین چیزی میگی؟
-اینده هیچ کس با پاک کردن حافظش تغییر نمیکنه
-من شاید بتونم حافظش رو پاک کنم اما نمیتونم سرنوشتش رو تغییر بدم پس همچین چیزی نگو هیونگ
لینو: خانوادش تو اتیش سوزی مردن تو اون زمان پدرش از من خواست مثل دختر خودم ازش مراقبت کنم..
-زمانی که اون به هوش بیاد و یادش بیاد که خانوادش مردن اسیب میبینه
-اما اگه حافظش رو پاک کنی من بهش میگم که پدرش منم بعد از این اونو از کره میبرم تا در امان باشه
فلیکس: هیونگ به این فک کردی که اگه بعدا زمانی که بزرگ شد متوجه همه این اتفاقات شد اون وقت چیکار میکنی؟
لینو: اون موقع دیگه بزرگ شده و میتونه از پیش من بره تا زندگیشو بسازه
-برای اینکه امنیتش رو تضمین کنم تا وقتی که فرصت دارم دنبال قاتل خانوادش میگردم و اونارو از این میبرم
جونگین: خیلی خب هیونگ اگه این خواسته توعه پس نمیتونیم مخالفتی کنیم
-ولی بهت قول میدیم که تا اخرش کنارت باشیم
فلیکس: جونگین راست میگه ما میدونیم که خانواده ا.ت درست مثل خانواده خودت بودن پس. بهت کمک میکنیم
چانگبین: نگران چیزی نباش هیونگ همه چی درست میشه
لینو: ممنونم و معذرت میخام که بخاطر من و خواسته من شما هم در خطر میفتین
چانگبین: ما با خطر بزرگ شدیم هیونگ ما رو از این چیزا نترسون
جونگین: خیلی خب بسه دیگه باید حافظه اون کوچولو رو تا قبل از اینکه بهوش بیاد پاک کنیم
-فلیکس بیا کمکم کن
فلیکس: اومدم
جونگین رفت سمت لینو و ا.ت رو ازش گرفت و همراه فلیکس از خونه خارج شد..
چانگبین و لینو هم دنبالش راه افتادن..
همونطور مسیر رو طی میکردن تا بلاخره به یه مکان تقریبا متروکه رسیدن ..
جونگین رفت داخل و فلیکس هم چراغ هارو روشن کرد ..
جونگین ا.ت رو برد داخل یه اتاقک و گذاشت رو تخت نیمه خوابیده و دستا و پاهاشو بست..
بعد از اون کلاهی فلزی مانند رو روی سر ا.ت گذاشت و سیم هایی رو به سرش وصل کرد..
جونگین: همتون برید بیرون
بعد از اینکه همه اون مکان رو ترک کردن جونگین هم از اون اتاقک بیرون رفت و پشت دستگاه ایستاد..
نگاه کوتاهی به دختر کوچیک و معصوم پشت شیشه انداخت و معذرت خواهی کرد بعد از اون دکمهای رو که روی دستگاه جلوش بود رو فشار داد
-تولدت مبارک دختر قشنگم
-چیزی نیست عزیزم فقط زانوت یخورده زخمی شده دیگه گریه نکن
-اخخ دختر قشنگم میدونی هرموقع اینجوری بابایی رو بغل میکنی خستگی از تمام بدنش بیرون میره؟
-دختر من دوست داره امروز کجا بریم؟
-دلت میخاد بریم بستنی بخوریم؟
-کریسمس مبارکک
-عمو لینو خیلی دوست داره دختر کوچولو
-امروز میخای چه کتابی برات بخونم؟
-همون همیشگی؟
-یادت باشه مامانی همیشه دوست داره
-مامانی رو ببخش که تنهات میزاره
-چشات رو باز کن
-نباید بخابی
خاطراتش از جلوشاش رد میشد..
همه خاطرات این مدتش..
از دورانی که خیلی بچه بود تا همین الان..
تا همون صحنه اتیش سوزی..
داشت اذیت میشد..
مدام سرش و دستاش رو تکون میداد تا بتونه رها بشه اما امکان نداشت..
اون بند ها محکم دور دست های ظریفش پیچیده بودن تا نزارن تکون بخوره..
.
.
جونگین: کارم تموم شد
-فقط باید صبر کنید تا به هوش بیاد
چانگبین: اوو افرین یونگبوک
جونگین: من یونگبوک نیستممم
لینو: ازت ممنونم جونگین
-تو لطف بزرگی در حق من کردی
-هیچ وقت فراموشش نمیکنم
جونگین: کاری نکردم که😅
.
.
ا.ت:اخخ سرم
-سرم درد میکنه
-نمیتونم درست ببینم
-اهع من کجام؟
-اینجا کجاست؟
لینو: اوه ا.ت بیدار شدی؟
ا.ت: اومم شما کی هستین؟
لینو: من؟منو نمیشناسی؟
ا.ت: نه
لینو: چطور ممکنه که پدرت رو نشناسی؟
ا.ت: پدرم؟
-شما پدر من هستین؟
لینو: بعله من باباتم اسمم هم مینهوعه
-تو قبلا بهم میگفتی لینو
ا.ت: اوهوم
-بابا
لینو: بله
ا.ت: مامانی کجاست؟
لینو: ا.ت مامانی پیش ما نیست
-اون خیلی وقت پیش زمانی که تو کوچیک بودی رفت پیش ستاره ها
ا.ت: اوه یادم نبود ببخشید
- ۱.۱k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط