فصل دوم
فصل دوم
پارت پنجم | اولین قرار واقعی
خورشید کمکم بالاتر آمده بود.
نسیم ملایمی روی سطح دریاچه میوزید و انعکاس نور روی آب، منظرهای رؤیایی ساخته بود.
لیانا روی اسکلهی چوبی نشست و پاهایش را آرام تکان داد.
ـ «نمیدونستم همچین جایی نزدیک سئول وجود داره.»
جنگکوک کنار او نشست.
ـ «هر وقت حالم بد میشد، میاومدم اینجا.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «واقعاً؟»
ـ «آره... اینجا تنها جاییه که آدم میتونه از همهچی فرار کنه.»
چند لحظه، هر دو در سکوت به آب خیره شدند.
سکوتی که اصلاً آزاردهنده نبود.
---
بعد از کمی قدم زدن، جنگکوک ناگهان جلوی یک کافهی کوچک و دنج ایستاد.
کافهای که دیوارهایش پر از گلهای سفید بود.
ـ «بیا.»
لیانا با لبخند وارد شد.
آنها کنار پنجره نشستند.
جنگکوک بدون اینکه منو را نگاه کند، سفارش داد.
چند دقیقه بعد، دو لیوان آیسلاته و یک تکه چیزکیک توتفرنگی روی میز قرار گرفت.
لیانا با تعجب گفت:
ـ «از کجا میدونستی چیزکیک دوست دارم؟»
جنگکوک بیتفاوت شانه بالا انداخت.
ـ «یه بار شش ماه پیش گفته بودی.»
لیانا ماتش برد.
ـ «یادت مونده بود؟»
ـ «همهی چیزایی که دربارهی تو باشه، یادم میمونه.»
لیانا برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
فقط آرام لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
---
بعد از بیرون آمدن از کافه، از کنار یک غرفهی بازی رد شدند.
صاحب غرفه با خنده گفت:
ـ «اگه آقا بتونه هر سه تیر رو به هدف بزنه، اون خرس بزرگ جایزهشه.»
چشمهای لیانا برق زد.
خرس قهوهای بزرگی گوشهی غرفه بود.
ـ «وای... چه خوشگله...»
جنگکوک نگاه کوتاهی به خرس انداخت.
بعد سه تیر را برداشت.
تیر اول...
وسط هدف.
تیر دوم...
باز هم وسط.
تیر سوم...
دقیقاً به مرکز سیبل خورد.
صاحب غرفه با خنده خرس را به او داد.
جنگکوک بدون مکث، خرس را به طرف لیانا گرفت.
ـ «مال تو.»
لیانا با ذوق خرس را بغل کرد.
ـ «جدی برای من؟»
ـ «مگه قرار بود برای خودم بگیرمش؟»
لیانا از خوشحالی خندید.
ـ «مرسی...»
---
در همان لحظه، چند دختر از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها جنگکوک را شناخت.
ـ «ببخشید... میشه باهات یه عکس بگیریم؟»
جنگکوک مؤدبانه لبخند زد.
ـ «شرمنده، امروز نه.»
دخترها با ناامیدی رفتند.
لیانا با شیطنت گفت:
ـ «پس طرفدار هم داری.»
جنگکوک خندید.
ـ «مهم نیست.»
ـ «پس چی مهمه؟»
او چند لحظه به چشمان لیانا خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «اینکه امروز... فقط با تو باشم.»
قلب لیانا دوباره بیاختیار تندتر زد.
برای اولین بار...
این روز، بیشتر از یک گردش ساده بود.
انگار هر دو، بیآنکه به زبان بیاورند، وارد اولین قرار عاشقانهی واقعی زندگیشان شده بودند.
پآیآن پآرت پنجم...☕⃢🖤
پارت پنجم | اولین قرار واقعی
خورشید کمکم بالاتر آمده بود.
نسیم ملایمی روی سطح دریاچه میوزید و انعکاس نور روی آب، منظرهای رؤیایی ساخته بود.
لیانا روی اسکلهی چوبی نشست و پاهایش را آرام تکان داد.
ـ «نمیدونستم همچین جایی نزدیک سئول وجود داره.»
جنگکوک کنار او نشست.
ـ «هر وقت حالم بد میشد، میاومدم اینجا.»
لیانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ «واقعاً؟»
ـ «آره... اینجا تنها جاییه که آدم میتونه از همهچی فرار کنه.»
چند لحظه، هر دو در سکوت به آب خیره شدند.
سکوتی که اصلاً آزاردهنده نبود.
---
بعد از کمی قدم زدن، جنگکوک ناگهان جلوی یک کافهی کوچک و دنج ایستاد.
کافهای که دیوارهایش پر از گلهای سفید بود.
ـ «بیا.»
لیانا با لبخند وارد شد.
آنها کنار پنجره نشستند.
جنگکوک بدون اینکه منو را نگاه کند، سفارش داد.
چند دقیقه بعد، دو لیوان آیسلاته و یک تکه چیزکیک توتفرنگی روی میز قرار گرفت.
لیانا با تعجب گفت:
ـ «از کجا میدونستی چیزکیک دوست دارم؟»
جنگکوک بیتفاوت شانه بالا انداخت.
ـ «یه بار شش ماه پیش گفته بودی.»
لیانا ماتش برد.
ـ «یادت مونده بود؟»
ـ «همهی چیزایی که دربارهی تو باشه، یادم میمونه.»
لیانا برای چند ثانیه هیچ جوابی نداشت.
فقط آرام لبخند زد و سرش را پایین انداخت.
---
بعد از بیرون آمدن از کافه، از کنار یک غرفهی بازی رد شدند.
صاحب غرفه با خنده گفت:
ـ «اگه آقا بتونه هر سه تیر رو به هدف بزنه، اون خرس بزرگ جایزهشه.»
چشمهای لیانا برق زد.
خرس قهوهای بزرگی گوشهی غرفه بود.
ـ «وای... چه خوشگله...»
جنگکوک نگاه کوتاهی به خرس انداخت.
بعد سه تیر را برداشت.
تیر اول...
وسط هدف.
تیر دوم...
باز هم وسط.
تیر سوم...
دقیقاً به مرکز سیبل خورد.
صاحب غرفه با خنده خرس را به او داد.
جنگکوک بدون مکث، خرس را به طرف لیانا گرفت.
ـ «مال تو.»
لیانا با ذوق خرس را بغل کرد.
ـ «جدی برای من؟»
ـ «مگه قرار بود برای خودم بگیرمش؟»
لیانا از خوشحالی خندید.
ـ «مرسی...»
---
در همان لحظه، چند دختر از کنارشان رد شدند.
یکی از آنها جنگکوک را شناخت.
ـ «ببخشید... میشه باهات یه عکس بگیریم؟»
جنگکوک مؤدبانه لبخند زد.
ـ «شرمنده، امروز نه.»
دخترها با ناامیدی رفتند.
لیانا با شیطنت گفت:
ـ «پس طرفدار هم داری.»
جنگکوک خندید.
ـ «مهم نیست.»
ـ «پس چی مهمه؟»
او چند لحظه به چشمان لیانا خیره شد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «اینکه امروز... فقط با تو باشم.»
قلب لیانا دوباره بیاختیار تندتر زد.
برای اولین بار...
این روز، بیشتر از یک گردش ساده بود.
انگار هر دو، بیآنکه به زبان بیاورند، وارد اولین قرار عاشقانهی واقعی زندگیشان شده بودند.
پآیآن پآرت پنجم...☕⃢🖤
- ۴۷۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط