{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چه غریب ماندی ایدل، نه غمی،نه غمگساری

چه غریب ماندی ایدل، نه غمی،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من، چه حیف بودی که چنین ز کارماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آنکه ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگرگلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فروخلید خاری
سحرم کشیده خنجرکه چراشبت نکشته ست
تو بکش که تانیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچوسنگ تیره ماندی همه عمر برمزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سربرآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ وباری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

هوشنگ_ابتهاج
دیدگاه ها (۳)

از تو میخوانم برایت تا بمانی در نگاهتا بسازی با روانم با شرو...

قول دادم به کسی غیر تو عادت نکنماز غم انگیزی این عشق شکایت ن...

ﺍﻭ ﮐﻪ ﻗﻠﺒـﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ...

باد که میوزد عطر تو به مشامم میرسدراستش رابگو دوباره با بادق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط