نعره زد عشق که: «خونین جگرى پیدا شد»
نعره زد عشق که: «خونین جگرى پیدا شد»
حُسن لرزید که: «صاحب نظرى پیدا شد»
فطرت آشفت که: «از خاک جهانِ مجبور
خودگرى، خودشکنى، خودنگرى پیدا شد»
خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگیان! پرده درى پیدا شد»
آرزو بى خبر از خویش به آغوش حيات
چشم واکرد و جهان دگرى پیدا شد
زندگى گفت که: «در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه درى پیدا شد»
حُسن لرزید که: «صاحب نظرى پیدا شد»
فطرت آشفت که: «از خاک جهانِ مجبور
خودگرى، خودشکنى، خودنگرى پیدا شد»
خبرى رفت ز گردون به شبستان ازل:
«حذر اى پردگیان! پرده درى پیدا شد»
آرزو بى خبر از خویش به آغوش حيات
چشم واکرد و جهان دگرى پیدا شد
زندگى گفت که: «در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه درى پیدا شد»
- ۳۵۷
- ۲۹ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط