From fall to star
From fall to star
転落から星へ
Part 1
برای کسی که از ارتفاع میترسه، پرت کردن خودش از پشت بوم، برای خودکشی، انتخاب افتضاحیه.
چرا این روش رو انتخاب کردم؟
اسکل بودم دیگه
اصلا چرا خودکشی کردم؟
هه هه. چرا نباید میکردم
زندگیم شده بود بدبختی
ولی چرا آدما این بلاهارو سرم آوردن
من فقط 11 سالمه
آخرین فکرم ؟نمیدونم
شاید به برادرم
ژن هامون خیلی شبیهه. پس چرا اون بهترینه
به قول خودش بی نقصه. خودش یه پا خداست. تو همه چی بهترینه (آره. اون یه نارسیست هست اگه درست نوشته باشم)
ولی من....
تو همه چیز افتضاحم
مهم نیست چه کاری باشه
من توش نمیتونم از کیان بهتر باشم
آره من همیشه به داداشم حسادت میکردم! همیشه! همیشه!
ولی در عین حال، اون عزیز ترین و مهم ترین آدم زندگیمه. اونو بیشتر از هرکسی و هرچیزی دوست دارم.
ولی هیچوقت بهش نگفتم.
خب تو کل زندگیم دنبال یکی بودم که منو بفهمه و علایقش با من یکی باشه.
احتمالا داداش نزدیک ترین فرده که منو درک کنه.
به رینتارو هم فکر کردم. دوست خیالیم.
به آبجیم. البته دختر خالمه. ولی ما خيلي نزدیکیم و من اونو اینجوری صدا میزنم
به دوست هام. راستش چند وقت بود حوصله اونا هم نداشتم
به اینکه چی میشد چه کتابخونه نصفه شب یا تناسخ واقعی باشه
دیگه هم وقت نکردم به چیزی فکر کنم
چون به زمین رسیده و مردم
転落から星へ
Part 1
برای کسی که از ارتفاع میترسه، پرت کردن خودش از پشت بوم، برای خودکشی، انتخاب افتضاحیه.
چرا این روش رو انتخاب کردم؟
اسکل بودم دیگه
اصلا چرا خودکشی کردم؟
هه هه. چرا نباید میکردم
زندگیم شده بود بدبختی
ولی چرا آدما این بلاهارو سرم آوردن
من فقط 11 سالمه
آخرین فکرم ؟نمیدونم
شاید به برادرم
ژن هامون خیلی شبیهه. پس چرا اون بهترینه
به قول خودش بی نقصه. خودش یه پا خداست. تو همه چی بهترینه (آره. اون یه نارسیست هست اگه درست نوشته باشم)
ولی من....
تو همه چیز افتضاحم
مهم نیست چه کاری باشه
من توش نمیتونم از کیان بهتر باشم
آره من همیشه به داداشم حسادت میکردم! همیشه! همیشه!
ولی در عین حال، اون عزیز ترین و مهم ترین آدم زندگیمه. اونو بیشتر از هرکسی و هرچیزی دوست دارم.
ولی هیچوقت بهش نگفتم.
خب تو کل زندگیم دنبال یکی بودم که منو بفهمه و علایقش با من یکی باشه.
احتمالا داداش نزدیک ترین فرده که منو درک کنه.
به رینتارو هم فکر کردم. دوست خیالیم.
به آبجیم. البته دختر خالمه. ولی ما خيلي نزدیکیم و من اونو اینجوری صدا میزنم
به دوست هام. راستش چند وقت بود حوصله اونا هم نداشتم
به اینکه چی میشد چه کتابخونه نصفه شب یا تناسخ واقعی باشه
دیگه هم وقت نکردم به چیزی فکر کنم
چون به زمین رسیده و مردم
- ۴۹
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط