{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★ازدواج من و بابات؟...p⁴

★ازدواج من و بابات؟...p⁴
(* ساعت ۵ *)
رفتم داخل رستوران...
تهیونگ نشسته بود.
تا وارد شدم گفت:"به به مهمون من اومد!"
با غرور نشستم جلوش و گفتم:"خب اومدم اینجا تا حرف بزنیم و مشکلمون رو حل کنیم."
_"عجله داری؟"
_"آره... خیلی عجله دارم!"
پوزخند زد و گفت:"باشه... خب شروع میکنم، واقعا تو شایعه کردی که من تقلب کردم؟"
با قاطعیت گفتم:"کیم تهیونگ... کار من نبوده!"
جدی نگاهم کرد و گفت:"باشه باور می‌کنم... یک سوال دیگه می‌پرسم که واقعاً می‌خوام راستشو بگی!"
_"بپرس"
_"کی‌وو اولین روزی که باهات دعوا کردم که تو منو لو دادی یا نه... بهت چی گفت؟؟"
مکث کردم و جواب دادم:"اون روز کی‌وو بهم گفت که تو ازم متنفر میشی و اون موقع هیچ روز خوشی رو در دانشکده تجربه نمی‌کنم... اما فکرشو نمی‌کرد که جرعت دعوا با تو رو داشته باشم! من واقعا دلم برای کی‌وو می‌سوزه! آخه دوست یک عوضی شده! که حتی وقتی می‌خواد به اون عوضی کمک کنه سرش داد می‌زنه؛ اونم کاری جز سکوت نمی‌کنه!!"
با عصبانیت نگاهم میکرد:"جانگ سوزی... من اومدم اینجا تا مشکلاتم رو با تو حل کنم؛ نه اینکه عوضی خطاب بشم یا دوباره بخوام دعوایی راه بندازم!"
حق داشت...
پس گفتم:"به سوالات داخل ذهنم اهمیتی نمیدم... جواب اینکه چرا اذیتم کردی یا چرا بهم تهمت زدی رو نمی‌خوام! اگر اومدم اینجا فقط خواستم بهت بگم که دیگه اذیتم نکن تا دیگه کاری باهات نداشته باشم! حال تو همینجوری هم بد هست دیگه سعی نکن با من لج کنی!"
سرش رو انداخت پایین...
احساس می‌کردم سعی داره گریه نکنه!
آروم گفتم:"درسته ازت متنفرم اما... ببینم تو خوبی؟؟"
درست فکر می‌کردم...
سعی داشت بغضش رو نگه داره!
سرش رو آورد بالا و گفت:"من سعی ندارم با تو لج کنم... اما من تو کل زندگیم بهم توهین شده... همه بهم توهین کردن! خانوادم... دوستام... همکلاسی‌هام... همه! امروز می‌خواستم دیگه کاری باهات نداشته باشم اما وقتی استاد بهم توهین کرد تو خندیدی... چرا باید این کارو بکنی؟؟"
_"آره خندیدم... دقیقاً مثل تو که وقتی دخترا وسایلشون رو سمتم پرت می‌کردن، می‌خندیدی!"
ساکت شد...
بعد مکث بلندی گفت:"من آدم بدی نیستم سوزی... من واقعاً آدم بدی نیستم!"
چشماش مظلوم شده بود...
اما از نظر من دروغ می‌گفت!
اون آدم بدی بود!!
اگر نبود انقدر اذیتم نمی‌کرد اونم وقتی که هیچ کاری نکردم!
زمزمه کردم:"دروغگو!"
_"من دروغگو نیستم سوزی! تو نمی‌دونی وقتی شایعه شد من تقلب کردم؛ خانواده‌ام چه جوری بهم توهین کردن! اونا باور کرده بودن!! منم فکر کردم که تو اون دروغ رو تو دانشکده پخش کردی... آخه چند تا از همکلاسیا گفتن ممکنه که کار تو باشه! بهم حق بده که..."
حرفشو قطع کردم:"امروز کی‌وو گفت باهات دوست بشم... اون فکر می‌کرد دوست جدید ممکنه حالت رو بهتر کنه! بهت حق میدم که باور کنی من اون شایعه رو پخش کردم چون خیلی از همکلاسی‌ها از همون اول که اومدم ازم متنفر بودن... حتی نمی‌دونم دلیلش چی بود! اما تهیونگ... اگر تو کل زندگیت به تو توهین شده... تو کل زندگی منم، همه ازم متنفر بودن! بدون هیچ دلیلی! با خودم گفتم اینم مثل اون آدما... بدون اینکه کاری کرده باشم؛ می‌خواد ازم متنفر باشه!"
بی‌اختیار اشک می‌ریختم...
بلند شد و اومد کنارم:"سوزی؟ حالت...خوبه؟؟"
اشکام رو پاک کردم، بلند شدم و گفتم:" دیگه اذیتم نکن و... اگه میشه دیگه ازم متنفر نباش! خدافظ..."
از رستوران رفتم بیرون...
و سعی کردم بغضم رو نگه دارم!
یهو تهیونگ صدام کرد...
_"سوزی یه لحظه وایسا"
ایستادم...
اومد کنارم و گفت:"میای دوست هم باشیم؟؟"
_"چی؟؟"
دوباره گفت:"دوست هم باشیم؟؟ یعنی... نه دشمن... نه همکلاسی... دوست!"
نگاهش کردم و گفتم:"چرا این پیشنهاد رو میدی؟"
لبخندی زد و گفت:"چون می‌خوام ازت متنفر نباشم... و همچنین می‌خوام با صدای درونت به عنوان همکلاسی، بهم توهین نکنی!"
باید قبول میکردم؟
من...
باید چیکار میکردم؟؟
با تردید گفتم:"ب... باشه..."
ذوق کرد!
خندید و گفت:"خب بیا از اول شروع کنیم... سلام من کیم تهیونگ هستم؛ از آشنایی باهاتون واقعاً خوشحالم!"
منم خندیدم و گفتم:"سلام... من جانگ سوزی هستم... منم از آشنایی باهاتون خوشحالم!"
من... برای اولین بار؛ با کسی که یک روزی ازش متنفر بودم...
خوشحال بودم!!





پارت بعدی پارت اخره...
نظرتون رو راجب این فیک بگید خوشحالم میکنید:)
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۱)

★ازدواج من و بابات؟...p³اولین کلاس رو گذروندیم...وقتی به تهی...

★ازدواج من و بابات؟...p²تو راه رفتن به خونه بودم که ماشینی ج...

یه حرفی باهاتون داشتم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط