#فیکشن
#فیکشن
#لینو
#وانشات
چند ماهی میشد که رفتار های لینو باتو سرد شده بود. خوب میتونستی بفهمی چقدر توی این مدت سختی کشیده.هیت هایی که به خاطر لباسش گرفت و....اما این دفعه خیلی فرق داشت. ساعت 2 نیمه شب بود، هنوز خبری از لینو نبود. برات عادی شده بود چون کار همیشگی اش بود. رفته بود تمرین دنس جدیدشون. اما امشب دلشوره داشتی و خودت هم میدونستی چرا چون گفته بود ساعت 12 میاد ولی الان ساعت 2 بود. همه چی عادی بود تا اینکه نوتیفی دریافت کردی. از ی فرد ناشناس بود نوشته بود
=نگران شوهرت نباش. نمیکشمش ولی اگه سیصد میلیون دلار نیاری دیگه شوهری نداری.
با دیدن این پیام به فکر فرو رفتی یکم گیج شده بودی از طرف دیگه ی حسی داشتی پس تصمیم گرفتی سیصد میلیون دلار رو ببری. به اوت فرد ناشناس پیام دادی
+خب سیصد میلیون دلار آمادست. کجا بیارمش؟
با یکم دلشوره نوشتی و اون جواب داد
=پشت باغ توی یک غار، منتظرم زود باش
لباس های مشکی ات رو پوشیدی و آماده شدی تا بری. سوار ماشین شدی. نیم ساعت تا اونجا فاصله داشت ولی تو در عرض 10 دقیقه رسیدی. نگران بودی وقتی رسیدی جلوی غار صدای داد و فریاد های همسرت به گوش تو میرسید
-با ا.ت من چیکار دارید. دستتون بهش بخوره من میدونم و شما!
با لحن خیلی عصبی این حرف رو میزد، تو وارد شدی. همه برگشتن سمت تو. یکی اومد نزدیکت و گفت
=خانوم خانوما پولا رو آوردی؟
+آره، حالا شوهرم رو آزاد کن.
=کور خوندی، امشب جفتتون میمیرید.
ناگهان یکی اومد شمتت اما از اونجایی که تو هنر های رزمی و دفاع شخصی رو بلد بودی نذاشتی آسیبی بهت برسه. اونا چند دقیقه بیهوش بودن و تو این چند دقیقه فرصت خوبی بود تا بتونی همسرت رو آزاد کنی.
سه دقیقه گذشته بود و تو همسرت رو آزاد کرده بودی. اما یکی از اونها به هوش اومد. رئیسشون بود.
=خب خب، فکر فرار به سرتون زده بود؟(با لحن عصبی) آقای لی مینهو یا همسرت یا جونت کدوم؟
- ا.ت اینجا وایسا.
لینو آروم آروم عقب میرفت.
=خب پشتت پرتگاهه، اگر میخوای عشقت زنده بمونه میتونی از اونجا بپری. اما اگه نمیخوای میتونم خودم بکشمش.
- ا.ت (با گریه) قول بده بدون من زندگی کنی باشه؟ قول بده دوباره عاشق بشی باشه؟
تمام حرف هایی که میزد باعث میشد تو خیلی بیشتر گریه کنی.
ناگهان دیدی لینو به سمت عقب رفت و افتاد
تو فریاد بلندی کشیدی و گریه کردی اما دیگه راه برگشتی وجود نداشت. عشقت برای همیشه رفته بود و دیگه برنمیگشت.
سه ماه بعد*
سه ماه از رفتنش میگذشت و تو هرروز رو با گریه سپری میکردی. یکم قرص برنج داشتی. تصمیم گرفته بودی بری سر خاک عشقت.
بعد از اینکه رسیدی*
+عشق من
+عشق عزیزم
+عشق دردناک من
این جمله رو که گفتی شروع به گریه کردن کردی.
+میخوام امروز بیام پیش تو باشه؟(با گریه)
قرص برنج رو از توی کیفت در آوردی
+ببین، میخوام بخورمشون و بیام پیشت، باشه؟
قرص برنج رو خوردی و بیهوش شدی.
پایان.
#لینو
#وانشات
چند ماهی میشد که رفتار های لینو باتو سرد شده بود. خوب میتونستی بفهمی چقدر توی این مدت سختی کشیده.هیت هایی که به خاطر لباسش گرفت و....اما این دفعه خیلی فرق داشت. ساعت 2 نیمه شب بود، هنوز خبری از لینو نبود. برات عادی شده بود چون کار همیشگی اش بود. رفته بود تمرین دنس جدیدشون. اما امشب دلشوره داشتی و خودت هم میدونستی چرا چون گفته بود ساعت 12 میاد ولی الان ساعت 2 بود. همه چی عادی بود تا اینکه نوتیفی دریافت کردی. از ی فرد ناشناس بود نوشته بود
=نگران شوهرت نباش. نمیکشمش ولی اگه سیصد میلیون دلار نیاری دیگه شوهری نداری.
با دیدن این پیام به فکر فرو رفتی یکم گیج شده بودی از طرف دیگه ی حسی داشتی پس تصمیم گرفتی سیصد میلیون دلار رو ببری. به اوت فرد ناشناس پیام دادی
+خب سیصد میلیون دلار آمادست. کجا بیارمش؟
با یکم دلشوره نوشتی و اون جواب داد
=پشت باغ توی یک غار، منتظرم زود باش
لباس های مشکی ات رو پوشیدی و آماده شدی تا بری. سوار ماشین شدی. نیم ساعت تا اونجا فاصله داشت ولی تو در عرض 10 دقیقه رسیدی. نگران بودی وقتی رسیدی جلوی غار صدای داد و فریاد های همسرت به گوش تو میرسید
-با ا.ت من چیکار دارید. دستتون بهش بخوره من میدونم و شما!
با لحن خیلی عصبی این حرف رو میزد، تو وارد شدی. همه برگشتن سمت تو. یکی اومد نزدیکت و گفت
=خانوم خانوما پولا رو آوردی؟
+آره، حالا شوهرم رو آزاد کن.
=کور خوندی، امشب جفتتون میمیرید.
ناگهان یکی اومد شمتت اما از اونجایی که تو هنر های رزمی و دفاع شخصی رو بلد بودی نذاشتی آسیبی بهت برسه. اونا چند دقیقه بیهوش بودن و تو این چند دقیقه فرصت خوبی بود تا بتونی همسرت رو آزاد کنی.
سه دقیقه گذشته بود و تو همسرت رو آزاد کرده بودی. اما یکی از اونها به هوش اومد. رئیسشون بود.
=خب خب، فکر فرار به سرتون زده بود؟(با لحن عصبی) آقای لی مینهو یا همسرت یا جونت کدوم؟
- ا.ت اینجا وایسا.
لینو آروم آروم عقب میرفت.
=خب پشتت پرتگاهه، اگر میخوای عشقت زنده بمونه میتونی از اونجا بپری. اما اگه نمیخوای میتونم خودم بکشمش.
- ا.ت (با گریه) قول بده بدون من زندگی کنی باشه؟ قول بده دوباره عاشق بشی باشه؟
تمام حرف هایی که میزد باعث میشد تو خیلی بیشتر گریه کنی.
ناگهان دیدی لینو به سمت عقب رفت و افتاد
تو فریاد بلندی کشیدی و گریه کردی اما دیگه راه برگشتی وجود نداشت. عشقت برای همیشه رفته بود و دیگه برنمیگشت.
سه ماه بعد*
سه ماه از رفتنش میگذشت و تو هرروز رو با گریه سپری میکردی. یکم قرص برنج داشتی. تصمیم گرفته بودی بری سر خاک عشقت.
بعد از اینکه رسیدی*
+عشق من
+عشق عزیزم
+عشق دردناک من
این جمله رو که گفتی شروع به گریه کردن کردی.
+میخوام امروز بیام پیش تو باشه؟(با گریه)
قرص برنج رو از توی کیفت در آوردی
+ببین، میخوام بخورمشون و بیام پیشت، باشه؟
قرص برنج رو خوردی و بیهوش شدی.
پایان.
- ۲۱۹
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط