این کوچه روزی روزگاری یک پری داشت
این کوچه روزی روزگاری یک پری داشت
از کودکی با من قرار همسری داشت
همرنگ بختم بود بختش تار و تیره
آری پری مانند من نامادری داشت
با یک بغل گل زندگی میکرد هر صبح
از کودکی انگیزه ی نان آوری داشت
میدیدمش هر روز مابین پری ها
از هر لحاظی بر پری ها برتری داشت
گفتم چرا چادر ؟سکوتش گفت: از ترس
بیچاره در آغوش من هم روسری داشت
ترس از قضاوت بر لبانش مُهر میزد
با اینکه انصافا صدای محشری داشت
گل میخریدند آری اما چشمهایش
افزون تر ازگلهای مریم مشتری داشت
از من گرفتند این خیابان ها پری را
زیرا پری در سر خیال دیگری داشت
دیدم دوباره در خیابان آه اما
دنیا تفاوت این پری با آن پری داشت
مجتبی سپید
از کودکی با من قرار همسری داشت
همرنگ بختم بود بختش تار و تیره
آری پری مانند من نامادری داشت
با یک بغل گل زندگی میکرد هر صبح
از کودکی انگیزه ی نان آوری داشت
میدیدمش هر روز مابین پری ها
از هر لحاظی بر پری ها برتری داشت
گفتم چرا چادر ؟سکوتش گفت: از ترس
بیچاره در آغوش من هم روسری داشت
ترس از قضاوت بر لبانش مُهر میزد
با اینکه انصافا صدای محشری داشت
گل میخریدند آری اما چشمهایش
افزون تر ازگلهای مریم مشتری داشت
از من گرفتند این خیابان ها پری را
زیرا پری در سر خیال دیگری داشت
دیدم دوباره در خیابان آه اما
دنیا تفاوت این پری با آن پری داشت
مجتبی سپید
- ۵۳۰
- ۰۵ آبان ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط