partGod fatehr
part²::God _ fatehr
دور صندلی که با طناب بسته شده بود میچرخیدم و صدای قدم هام کاملا واضح شنیده میشد...
سعی میکرد، دستاشو باز کنه
با عربده چیزی گفت
= اه لعنتی، دستامو باز کن
همچنان به قدم زدن دورش ادامه میدادم
نیشخندی به نشوخنه تمسخر زدم
+ هه حتما
سعی میکرد تکون بخوره
= همین الان!...
ادامه حرفش رو با پوزخندی که زدم تموم کردم
+ حالا که انقدر عجله داری...باشه.
اسلحه رو از پشت کمرم کشیدم و با یه حرکتِ سریع، صدا خفه کن رو بهش پیچوندم صدای فلز توی سکوت اون ساختمون بزرگ گوش خراش بود.!
رنگش مثل گچ سفید شد
با دیدن لوله ی سیاه تفنگ نفسش تو سینه حبس شد
= ت..تو کی هستی؟کی فرستادتت؟
دوباره دورش چرخیدم نوک لوله ی تفنگ رو روی شونه اش گزاشتم..
+ فرستاده ؟نه کسی منو نفرستاده..اشتباه نکن!
من فقط کسی ام که شهرو از دست انگل هایی مثل تو نجات میده...
صدای لرزونش فضا رو پر کرده بود
= غلط کردم...هرچقدر پول بخوای بهت میدم...فقط بزار برم
خنده کوتاهی کردم؛ صدایی که بیشتر به یه نجوای سر شبیه بود
+ پول؟ تو فک کردی من پولی که با اذیت کردن دخترا جمع کردی نیاز دارم؟؟
اسلحه رو مستقیم گزاشتم وسط پیشونیش چشماش از حدقه بیرون زده بود و رگای گردنش کاملا واضح دیده میشدن...
+ گفتی دستامو باز کن راست میگفتی! دیگه نیازی به این طناب ها نداری...
ماشه رو کشیدم...
تق
صدای خفه گلوله، پایان همه ی التماس هاش بود...
مغزش کاملا سوراخ شده بود....!
خونش پخش زمین بود
از کنارش رد شدم و رفتم به سمت در همینطور که از پله ها پایین میرفتم گوشیمو از جیبم در اوردم و پیامی فرستادم
" نزدیک شرکتم"
از در شرکت بیرون رفتم و سوار ماشینم مشکیم شدم و استارت زدم
شهر نمیدونست یه هیولای دیگه از صفحه روزگار حذف شده...
*فردا صبح*
ویو ات ← بازم صدای اون ساعت لعنتی بلاخره یه شرکت بهتر پیدا کرده بودم و میتونستم کارم رو با تمرکز انجام بدم
- هوففففف باید برم سرکارررر
بلند شدم و کارامو کردم و اماده شدم خواستم تاکسی بگیرم که یه ماشین جلوم توقف کرد..
+ خانوم کیم
- اقای مین شما این؟
+ درسته خودمم،
امروز روز اولی هست که میاین شرکت داشتین به اونجا میرفتین؟
- عا بله..
+ سوار شین من میرسونمتون
*کمر خم کردم*
- ممنون خودم میرم
+ گفتم سوار شین
سوار ماشین شدم تو راه درمورد اینکه باید کارمند خوبی باشم یه چیزایی اقای مین گفت
رسیدیم
اقای مین از ماشین پیاده شد و به اون سمت ماشین اومد درو برای من باز کرد
+ بفرمایین بانو
- عا ممنونم..
به سمت در ورودی شرکت حرکت کردیم
میز منشی اونجا بود؛ به سمتش رفتم
- سلام
~ سلام بفرمایین میتونم کمکتون کنم؟
- ببخشید من امروز مصاحبه داشتم
~ اها بله درسته خانوم کیم،
اقای مین اجازه بدین از این به بعد خودن خانوم کیم رو راهنمایی میکنم
~خانوم کیم از این طرف
وارد یه سالن بزرگ شدیم!..
- ببخشید دفتر رئیس کجاست؟
~ ابن پله ها رو میرین بالا و اونجا دفتر رو میبینین
- ممنون
حضرت کوک میفرماید:: خداونت حمایت ککندگان را دوست ندارد
حالا شما حمایت نکنین🤧
دور صندلی که با طناب بسته شده بود میچرخیدم و صدای قدم هام کاملا واضح شنیده میشد...
سعی میکرد، دستاشو باز کنه
با عربده چیزی گفت
= اه لعنتی، دستامو باز کن
همچنان به قدم زدن دورش ادامه میدادم
نیشخندی به نشوخنه تمسخر زدم
+ هه حتما
سعی میکرد تکون بخوره
= همین الان!...
ادامه حرفش رو با پوزخندی که زدم تموم کردم
+ حالا که انقدر عجله داری...باشه.
اسلحه رو از پشت کمرم کشیدم و با یه حرکتِ سریع، صدا خفه کن رو بهش پیچوندم صدای فلز توی سکوت اون ساختمون بزرگ گوش خراش بود.!
رنگش مثل گچ سفید شد
با دیدن لوله ی سیاه تفنگ نفسش تو سینه حبس شد
= ت..تو کی هستی؟کی فرستادتت؟
دوباره دورش چرخیدم نوک لوله ی تفنگ رو روی شونه اش گزاشتم..
+ فرستاده ؟نه کسی منو نفرستاده..اشتباه نکن!
من فقط کسی ام که شهرو از دست انگل هایی مثل تو نجات میده...
صدای لرزونش فضا رو پر کرده بود
= غلط کردم...هرچقدر پول بخوای بهت میدم...فقط بزار برم
خنده کوتاهی کردم؛ صدایی که بیشتر به یه نجوای سر شبیه بود
+ پول؟ تو فک کردی من پولی که با اذیت کردن دخترا جمع کردی نیاز دارم؟؟
اسلحه رو مستقیم گزاشتم وسط پیشونیش چشماش از حدقه بیرون زده بود و رگای گردنش کاملا واضح دیده میشدن...
+ گفتی دستامو باز کن راست میگفتی! دیگه نیازی به این طناب ها نداری...
ماشه رو کشیدم...
تق
صدای خفه گلوله، پایان همه ی التماس هاش بود...
مغزش کاملا سوراخ شده بود....!
خونش پخش زمین بود
از کنارش رد شدم و رفتم به سمت در همینطور که از پله ها پایین میرفتم گوشیمو از جیبم در اوردم و پیامی فرستادم
" نزدیک شرکتم"
از در شرکت بیرون رفتم و سوار ماشینم مشکیم شدم و استارت زدم
شهر نمیدونست یه هیولای دیگه از صفحه روزگار حذف شده...
*فردا صبح*
ویو ات ← بازم صدای اون ساعت لعنتی بلاخره یه شرکت بهتر پیدا کرده بودم و میتونستم کارم رو با تمرکز انجام بدم
- هوففففف باید برم سرکارررر
بلند شدم و کارامو کردم و اماده شدم خواستم تاکسی بگیرم که یه ماشین جلوم توقف کرد..
+ خانوم کیم
- اقای مین شما این؟
+ درسته خودمم،
امروز روز اولی هست که میاین شرکت داشتین به اونجا میرفتین؟
- عا بله..
+ سوار شین من میرسونمتون
*کمر خم کردم*
- ممنون خودم میرم
+ گفتم سوار شین
سوار ماشین شدم تو راه درمورد اینکه باید کارمند خوبی باشم یه چیزایی اقای مین گفت
رسیدیم
اقای مین از ماشین پیاده شد و به اون سمت ماشین اومد درو برای من باز کرد
+ بفرمایین بانو
- عا ممنونم..
به سمت در ورودی شرکت حرکت کردیم
میز منشی اونجا بود؛ به سمتش رفتم
- سلام
~ سلام بفرمایین میتونم کمکتون کنم؟
- ببخشید من امروز مصاحبه داشتم
~ اها بله درسته خانوم کیم،
اقای مین اجازه بدین از این به بعد خودن خانوم کیم رو راهنمایی میکنم
~خانوم کیم از این طرف
وارد یه سالن بزرگ شدیم!..
- ببخشید دفتر رئیس کجاست؟
~ ابن پله ها رو میرین بالا و اونجا دفتر رو میبینین
- ممنون
حضرت کوک میفرماید:: خداونت حمایت ککندگان را دوست ندارد
حالا شما حمایت نکنین🤧
- ۴۶
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط