{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر کس به اتاقش می آمد از پشت میز بلد می شد و در جلو فرد م

هر کس به اتاقش می آمد از پشت میز بلد می شد و در جلو فرد می نشست و کارهایشان را انجام می داد یک روز از او پرسیدم که چرا پشت میز کارهایش را انجام نمی دهد؟
با لبخند  یک حال و هوای خاصی دارد که آدم را می گیرد.پشت آن میز من رئیسم و مخاطبم ارباب رجوع هستم.
من می آیم این طرف و کنار مردم می نشینم تا توی آن حال و هوای خاص با آنها برخورد نکنم. این طرف میز من برادر مردم هستمو مثل یک برادر به مشکلاتشان رسیدگی می کنم.


#شهیدمحمد_بروجردی
#فرمانده_دلاور_قرارگاه_حمزه_سیدالشهدا
#سیره_عملی_شهدا#شهید #پاسدار #شهید #شهادت #بسیج #فکر_نو
دیدگاه ها (۱)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۴ درست در پایین عمارت رها و مادرش ...

مهمونی خطرناک پارت =11ویو ات:آسانسور در طبقه ۲۴ ام ایستاد و ...

#ارباب‌سنگدل #پارت_22ا.ت روی تخت دراز کشیده بود به سقف خیره ...

پارت ۲۶یک روز بعد از اون شبِ وحشتناک ، جو خونه سنگین‌تر از ه...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۴۸ — دیرتر از همیشهیونگی آن شب تقریباً هیچ نخوابید.فرما...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

🫁🫀🤞🏾بخش اول: شطرنج بدون مهرهچند هفته از ناپدید شدن بی‌سروصدا...

انتقاد نماینده ولی فقیه در روزنامه کیهان به قالیباف:🔻تعطیلی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط