p
p8ꈍᴗꈍ
بیو ویلیام
^ اصلا نگران نباش اینبار اون واقعا مال من میشه
- از من گفتن بود دستت بهش نمیخوره
همونجا با عصبانیت از در رفتم بیرون و رفتم تو فترم همینجور فکرم درگیر بود
بیو مارسل
از دفترم رفتم بیرون که یه قهوه بگیرم از پله ها که رفتم پایین یکی صدام زد برگشتم و نگاش کردم
* سلام بفرمایین
^ سلام شنیدم تازه واردی من ردلفم
دستشو جلوم دراز کرد منم در جوابش همین کارو کردم
^ دست راست ویلیامی؟
* ااام بله درحال حاضر
^ یعنی ممکنه بعدا نباشی؟
* نه منظورم این نبود من... حالا حالا ها موندگارم
^ خیلیم خوب.. اتفاقا منم یه همکار برای خودم نیاز دارم اگر...
* نه اقای ردلف من از کارم و همکاری با اقای ویلیام راضیم و قرار نیست با کسه دیگه ای همکاری کنم
^ خب حداقل میتونم شام...
* ببخشید من دیگه باید برم کار دارم برعکس بعضیا
با یه لبخند خداحافظی کردمو رفتم
حالم ازش بهم میخوره
رفتم سمت کافیشاپ و به قهوه گرفتمو گفتم بیارن اتاقم رفتم سمت دفترم درو باز کردم دیدم ویلیام نشسته عادی رفتم جلو رو صندلیه من نشسته بود رفتم بالا سرش
*لطفا بلند میشی؟
- خب برو اون جا بشین
* من میخوام سر جام بشینم
یه جوری نگاهه راسل کرد از صندلی بلند شد و رفت روبه روم نشست
- اومد پیشت؟
* اره
-چی گفت کاری باهات کرد
* نه فقط شستمش گذاشتمش خشک شه
صدای در زدن اومد
* بیا تو
^ سلام... جمعتون جعمه
اومد سمت من پشت میزم وایساد و قهوه گذاشت و تو گوشم گفت
^ اینم از قهوه ی شما
بهش محل ندادم تلفن رو برداشتم زنگ زدم کافیشاپ
*سلام ببخشید یه قهوه لطفا
^ من که قهوه اوردم
جواب من فقط سکوت بودو نگاهم روی برگه ها و دوباره در زدن و یه پسر بامزه اومد تو اتاق
×سلام
* سلام خیلی ممنونم راستی وقتی که تماس گرفتم بیا باهات کار دارم .. ممنون بابت قهوه
× نوش جان... حتما
قهوه ی ردلف رو انداختم اشغالی و قهوه ی خودمو خوردم
^ خب.. چیکار میکردین
* یه کاری البته قبل از مزاحمت شما
- درسته و میبینم از قبل با هم اشنا شدین
^ دقیقا حتـ....
* البته اشناییه خوبی هم نبود
- خوبه
قشنگ معلومه داره از حرفام لذت میبره البته که فقط به خاطر حقوقه ولی خب
تا پارت بعدی بای𒈔
بیو ویلیام
^ اصلا نگران نباش اینبار اون واقعا مال من میشه
- از من گفتن بود دستت بهش نمیخوره
همونجا با عصبانیت از در رفتم بیرون و رفتم تو فترم همینجور فکرم درگیر بود
بیو مارسل
از دفترم رفتم بیرون که یه قهوه بگیرم از پله ها که رفتم پایین یکی صدام زد برگشتم و نگاش کردم
* سلام بفرمایین
^ سلام شنیدم تازه واردی من ردلفم
دستشو جلوم دراز کرد منم در جوابش همین کارو کردم
^ دست راست ویلیامی؟
* ااام بله درحال حاضر
^ یعنی ممکنه بعدا نباشی؟
* نه منظورم این نبود من... حالا حالا ها موندگارم
^ خیلیم خوب.. اتفاقا منم یه همکار برای خودم نیاز دارم اگر...
* نه اقای ردلف من از کارم و همکاری با اقای ویلیام راضیم و قرار نیست با کسه دیگه ای همکاری کنم
^ خب حداقل میتونم شام...
* ببخشید من دیگه باید برم کار دارم برعکس بعضیا
با یه لبخند خداحافظی کردمو رفتم
حالم ازش بهم میخوره
رفتم سمت کافیشاپ و به قهوه گرفتمو گفتم بیارن اتاقم رفتم سمت دفترم درو باز کردم دیدم ویلیام نشسته عادی رفتم جلو رو صندلیه من نشسته بود رفتم بالا سرش
*لطفا بلند میشی؟
- خب برو اون جا بشین
* من میخوام سر جام بشینم
یه جوری نگاهه راسل کرد از صندلی بلند شد و رفت روبه روم نشست
- اومد پیشت؟
* اره
-چی گفت کاری باهات کرد
* نه فقط شستمش گذاشتمش خشک شه
صدای در زدن اومد
* بیا تو
^ سلام... جمعتون جعمه
اومد سمت من پشت میزم وایساد و قهوه گذاشت و تو گوشم گفت
^ اینم از قهوه ی شما
بهش محل ندادم تلفن رو برداشتم زنگ زدم کافیشاپ
*سلام ببخشید یه قهوه لطفا
^ من که قهوه اوردم
جواب من فقط سکوت بودو نگاهم روی برگه ها و دوباره در زدن و یه پسر بامزه اومد تو اتاق
×سلام
* سلام خیلی ممنونم راستی وقتی که تماس گرفتم بیا باهات کار دارم .. ممنون بابت قهوه
× نوش جان... حتما
قهوه ی ردلف رو انداختم اشغالی و قهوه ی خودمو خوردم
^ خب.. چیکار میکردین
* یه کاری البته قبل از مزاحمت شما
- درسته و میبینم از قبل با هم اشنا شدین
^ دقیقا حتـ....
* البته اشناییه خوبی هم نبود
- خوبه
قشنگ معلومه داره از حرفام لذت میبره البته که فقط به خاطر حقوقه ولی خب
تا پارت بعدی بای𒈔
- ۸۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط