{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p7☘☘☘☘
بیو مارسل
میخواست منو ببوسین که یکی اومد تو
- بیرون
! ببخشید و.. ولی
- بیروووون
رفت بیرونو درو بست همینجور که تو چشمام نگاه میکرد حولم داد که نشستم رو میز دستش رو برد زیر رونم و منو برد عقب تر و بین پام وایساد
* هی برو کنار یکی میبینه
- هیچکس جراتشو نداره
یه دکمه ای رو زد و برده ها کشیده شد داشتم میترسیدم تقریبا نوری نبود
- ترسیدی
* ن.. نه از چیه تو قراره بتـ....
محکم گردنم رو گرفت و چسبوند به خودش و منو بوسید و با یه دست دیگش کمرم رو گرفت و چسبوند به خودش دیگه داشت نفسم بند میومد با مشت میزدم رو شونش اما هیچی تا اینکه لبش رو جدا میکنه و یه نفس عمیق میکشم دیگه داشتم خفه میشدم

* داشتی خفم میکردی
- فکر نمیکردم
* چیو
- که یکی مزه ی خوبی داشته باشه
*همینی که هست
دوباره دوم رو زدن پرده ها رفتن کنارو همه جا نورانی شد یه خنده ی ریزی کرد
* به وی میخندی
- هیچی فقط سرخ شدن بهت میاد
از روی میز پاشدم اما دستمو گرفت و در گوشم یه چیزی گفت
- نزار کسه دیگه ای طعم اون لبارو بچشه مگه اینکه بخوای اون 6قوت زیر زمین باشه دستمو ول کردو رفتم سمت درو گفتم: اگه اجازه بدی اولین روز کاریمو درست انجام بدم
رفت سمت درو یه بوسه ی کوچیک روی لبم گذاشتو رفت
بیو ویلیام

√ویلیام.. امروز رُدلف..
- نگو که برگشته
√ اره برگشته و میخواد ببینتت
رفتم سمت دفترشو درو باز کردم
( ^ ردلف)
^ به ویلیام شنیدم یه دوست جدید بهمون اضافه شده
- حق نداری نزدیکش بشی فهمیدی من دیگه اون اشتباه رو تکرار نمیکنم

« فلش بک)

ویلیام : ایتن بهم قل بده پیشم بمونی
ایتن : معلومه که بهت قل میدم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
√ هی ویلیام یسری عکس برات دارم
- کو
عکسو که دیدم شک بهم وارد شد و خشم بهم نفوز کرد عکس ایتن و ردلف بود مثل اینکه امشب بهشون خوش گذشته

( زمان حال)

^ اصلا نگران نباش ابن بار اون واقعا مال من میشه...


تا پارت بعد بوووووووس ✔✔✔✔
دیدگاه ها (۰)

p6☁︎☁︎☁︎☁︎☁︎ویو مارسل وارد شرکت شدیم همه ی نگاها رو من بودو ...

p5☏☏☏☏ویو ویلیام * به خودم مربوطه یه چی بده بپوشم نابود شدم ...

p4𖤐𖤐𖤐𖤐ویو ویلیام از اتاق اومدم بیرون که دوست پسر سابقم رو دی...

خب من اومدم این اوسی منه اومدم با بیو گرافیش اسم : لویدفامیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط