🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
#جونگکوک
ویو جونگکوک
وارد بار که شدیم، همه بلند شدن و تعظیم کردن: خوش اومدید ارباب!
ب نظر میرسید ا. ت تعجب کرده! اینجا بار منه!
تهیونگ اومد کنارم: برات میز هم آماده کردمم... هوووففف!!
لبخند زدم: هی ممنونم ازت!
تهیونگ با لبخند گرمش گفت: موفق باشی!
صندلی رو برای ا. ت کمی عقب کشیدم که بشینه...ا. ت.. مثل فرشته ها رفتار میکرد...!
همه ی چشم ها روش قفل شده بود!
جامم رو سرکشیدم: برای بانو آبمیوه بیارید!
_چشم ارباب
خدمتکار جام ا. ت رو پر از آبمیوه کرد که ا. ت سریع گفت: خیلی ممنونمم!!
چقدر مهربونه...:))
با نگاه کردن ا. ت... هر لحظه بیشتر مست میشدم!
ا. ت از خوردن آبمیوه ش لذت میبرد! این دختر بچه... دریغ از گرگ هایی که براش کمین کردن... نه؛ نمیزارم حتی یک قدم هم بهش نزدیک بشن!
ا. ت متوجه نبود اما من تمام مدت بهت چشم دوخته بودم!
کم کم نمایش داشت شروع میشد...
صحنه ی روبروی میزمون روشن شد...!
زنی با پیراهنی بلند با تور سفید، سنتی میرقصید! تور های آویزون لباسش توی هوا معلق میشد...
دقیق نمیدونم... اما من فقط ا. ت رو میدیدم! نه هیچکس دیگه ای!!
زن ناگهان به هوا پرید و چرخی زد: حالا میخوام بهترین و برترین...
دوباره چرخید و ادامه داد: زیباترین و جذاب ترین...
دستاشو توی هوا تکون داد: بخشنده ترین و مهربان ترین دختر روی زمین رو بهتون معرفی کنم...!
بعد خم شد و رو به ا. ت تعظیم کرد: اون دختر شما هستید بانو ا. ت!
یهو پرده های سقف برداشته شد و اکلیل های سفید از سقف به زمین ریختن و کبوتر ها آزاد شدن و به سمت آسمون پریدن...!
چشمای ا. ت برقی زدن!!
با برداشته شدن سقف باد خنکی وزید و پرده ها و تور ها رو رقصاند(چرا یهو کتابی شدم...اره خلاصه)
همون لحظه... ا. ت با خوشحالی، خندید!
انعکاس ستاره ها توی چشماش... موهاش که با نسیم تکون میخوردن... خندیدنش... لبخند زدم... عاشقتم! ا. ت!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part
#جونگکوک
ویو جونگکوک
وارد بار که شدیم، همه بلند شدن و تعظیم کردن: خوش اومدید ارباب!
ب نظر میرسید ا. ت تعجب کرده! اینجا بار منه!
تهیونگ اومد کنارم: برات میز هم آماده کردمم... هوووففف!!
لبخند زدم: هی ممنونم ازت!
تهیونگ با لبخند گرمش گفت: موفق باشی!
صندلی رو برای ا. ت کمی عقب کشیدم که بشینه...ا. ت.. مثل فرشته ها رفتار میکرد...!
همه ی چشم ها روش قفل شده بود!
جامم رو سرکشیدم: برای بانو آبمیوه بیارید!
_چشم ارباب
خدمتکار جام ا. ت رو پر از آبمیوه کرد که ا. ت سریع گفت: خیلی ممنونمم!!
چقدر مهربونه...:))
با نگاه کردن ا. ت... هر لحظه بیشتر مست میشدم!
ا. ت از خوردن آبمیوه ش لذت میبرد! این دختر بچه... دریغ از گرگ هایی که براش کمین کردن... نه؛ نمیزارم حتی یک قدم هم بهش نزدیک بشن!
ا. ت متوجه نبود اما من تمام مدت بهت چشم دوخته بودم!
کم کم نمایش داشت شروع میشد...
صحنه ی روبروی میزمون روشن شد...!
زنی با پیراهنی بلند با تور سفید، سنتی میرقصید! تور های آویزون لباسش توی هوا معلق میشد...
دقیق نمیدونم... اما من فقط ا. ت رو میدیدم! نه هیچکس دیگه ای!!
زن ناگهان به هوا پرید و چرخی زد: حالا میخوام بهترین و برترین...
دوباره چرخید و ادامه داد: زیباترین و جذاب ترین...
دستاشو توی هوا تکون داد: بخشنده ترین و مهربان ترین دختر روی زمین رو بهتون معرفی کنم...!
بعد خم شد و رو به ا. ت تعظیم کرد: اون دختر شما هستید بانو ا. ت!
یهو پرده های سقف برداشته شد و اکلیل های سفید از سقف به زمین ریختن و کبوتر ها آزاد شدن و به سمت آسمون پریدن...!
چشمای ا. ت برقی زدن!!
با برداشته شدن سقف باد خنکی وزید و پرده ها و تور ها رو رقصاند(چرا یهو کتابی شدم...اره خلاصه)
همون لحظه... ا. ت با خوشحالی، خندید!
انعکاس ستاره ها توی چشماش... موهاش که با نسیم تکون میخوردن... خندیدنش... لبخند زدم... عاشقتم! ا. ت!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۱۱۸
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط