{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part۱۱

بعدش... دیگه انقدر مست شده بودم که چیزی یادم نمیاد!

صبح با سردرد و سرگیجه بیدار شدم. یکی توی بغلم بود. چشمامو باز کردم که دیدم ا. ت توی بغلمه!!!

هی... نکنه دیشب از خود بیخود شدم و...
ا. ت لباس تنش بود و... روی تخت هم آثاری دیده نمیشد...

نفس عمیقی کشیدم... هوووف... خداروشکر!

بلند شدم و لباسمو عوض کردم و از عمارت رفتم بیرون...


ویو ا. ت
چشمامو باز کردم که دیدم جونگکوک داره لباس عوض میکنه!!!
سریع رفتم زیر پتو!!
چن دقیقه بعد از زیر پتو اومدم بیرون که دیدم توی اتاق نیست! رفته!؟

بلند شدم و موهامو بستم...
خب... هیچوقت اینجوری تنهام نزاشته بود... الان باید چکارکنم!؟

تخت رو مرتب کردم و نگاهی به خودم توی آینه انداختم.
کبودی زیر چشمام بهتر شده بودن چون بهتر میخوابم... و پوستم دیگه رنگ پریده نیست...

به آینه نزدیکتر شدم... من... من الان چه فرق با اون دخترا دارم که پسرا دورشون عین پروانه میچرخن؟!؟

هیچ! تنها فرقم اینه که پسری رو ندارم که عین پروانه دورم بچرخه...
یهو یاد جونگکوک افتادم... نه نه! اون... رابطه ی ما اینجوری نیست... اون فقط ازم محافظت میکنه! همین!...

ولی چقدر دلم میخواد مثل بقیه دخترا رو مد باشم! هی صبر کن ببینم... من حق دارم از اینجا برم بیرون؟؟


غروب...

جلوی آینه نشستم... موهامو بافتم....

...
اه

خسته شدم واقعااا هنوز جونگکوک نیومده!! دلم برای لبخندش تنگ شده...!

اتاق بدون جونگکوک چقد سوت و کوره!
بلند شدم و وارد راهرو شدم... دلم میخواد از عمارت برم بیرون و یکم دور بزنم...

نگاهم افتاد به خدمتکاری که داشت راهرو رو تی میکشید.
یادم افتاد که جونگکوک قبلا بهم گفته بود هرچی خواستی به خدمتکار بگو برات بیاره!

خدمتکار چشمش افتاد به من... الان... الان چکار کنم؟؟؟ بگم... بگم یا نگم!؟؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: میشه برام یه لباس بیاری!؟

خدمتکار چشمی گفت و ادامه داد: بانو چجور لباسی میخوایید!؟

چ... چی!؟؟؟؟
من من کردم: میشه لباسارو ببینم!؟

تعظیم کرد و با لبخند رفت سمت یه اتاق: لباسا داخل این اتاق هستن.

دنبالش وارد اون اتاق شدم. در کمد رو باز کرد که با یه عالمه لباس روبرو شدم!!!

تا حالا انقدر لباس خوشگل ندیده بودممم وااایییی!!!
_همشون... برای منه؟

خدمتکار انگار از رفتارم خوشش اومده بود: بلهه معلومه بانوی من! تمام این لباس هارو ارباب برای شما خریده!

چشمام گرد شد... هی... این پسر... برای دختری که فقط نقش دوست دخترشو بازی میکنه انقدر خرج کرده!؟؟

یه لباس آبی خیلی به چشمم میومد... اونو برداشتم و با کمک خدمتکار اون رو پوشیدم... هرچند نیازی به کمکش نداشتم اما اون گفت ارباب گفته توی هرکاری کمکتون کنم!

بعد اروم از پله های عمارت پایین رفتم... برم؟ کسی که کاری بهم نداره مگه نه؟؟

در رو باز کردم... حس عجیبی داشتم... برمیگردم... اره!
قبل از اینکه جونگکوک بیاد. برمیگردم!

پامو گذاشتم بیرون و درو بستم!

راه افتادم توی کوچه و خیابون... نسیم خنک خیلی خوشحالم میکرد. حس آزادی میکردم! دیگه کسی تمام راه رو دنبالم نمیدوعه! دیگه نگران کار و پول درآوردن و کتک خوردن نیستم!

لبخند زدم و اجازه دادن اشکام روی گونه م سر بخورن و نسیم موهامو لمس کنن...

همون لحظه چشن باز کردم و با یه جای خلوت و تاریک روبرو شدم... هی اصلا حواسم نبود... اینجا کجاست!؟؟

یهو صدای داد و هوار اومد: تو انگشت کوچیکمم نیستی!!

یه صدای آشنا پوزخند زد: زیر پام لهت میکنم!

یه صدای اشنای دیگه فریاد زد: بمیررر!!!

_ااایییی!!! غـــ... غلط کردممم!!! لطفا... ل... لطفاااا منو نکشششش!!!

صدای اشنا درحال تقلا بود! کشتن!؟

اون صدا... صدای داداش ناتنیمه!!!
دارن میکشنش!؟؟
ولش کن... مهم نیس_... دوباره بی اختیار اشکام سرازیر شدن...

نمیتونم... نمیتونم از داداشای ناتنیم بگذرم... ازشون متنفرم... ولی...

نمیتونم بزارم یه نفر بمیرن... اونوقت دلم... میکشنه! اشکامو پاک کردم و دیوییدم سمت صدا!!

یکی از داداشام روی زمین بود و یه نفر روی شکمش نشسته بود و میخواست اونو با چاقو بزنه!

داد زدم: نهههه صبر کنننن!!!

همه برگشتن سمتم!

داداشم نگاهم کرد:... ا. ت!؟؟

چشمم افتاد به شخصی که میخواست با چاقو اونو بزنه...
اروم برگشت سمتم... اما... با دیدن چهره اش.... امکان نداره!!!


⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇
࿐ྀུ༅࿇༅
و بازم خماریییی🤣

به نظرتون کی میتونه باشه؟ توی کامنتا بگید

ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲۲)

قفلی جدیدم#گوجو#گوجو_ساتورو #جوجوتسو_کایسن

واایییییییی خیلی انرژی میگیرم وقتی کامنت هاتونو میخونممممم😖🛐...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۱٠#جونگکوک ویو جو...

::forced love:: Part 2 ::ا/ت: (چیزی نمیگه و یکم هول شده)جونگ...

::forced love::Part 3::جونگکوک در رو باز میکنه.... ::کات به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط