{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"ماشين رو يجا پارك ميكردى و خودتم ميخ…"

"ماشين رو يجا پارك ميكردى و خودتم ميخ…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، ويليام بينِ حرفت پريد:
"اگه اينكارو ميكردم، خوابت بهم ميريخت دخترِ خوب!"
تك سرفه اى كردى و شونه ات رو بالا انداختى:
"خب كه چى؟از كى تاحالا من و خوابم برات مهم شديم؟"
هوسوک آهى كشيد و بالاخره گوشه اى از خيابون، ماشين رو پارك و كامل سمتت برگشت:
"حتما مهم بوده كه كلِ شب رو رانندگى كردم تا بيدار نشى!"
نگاهت رو ازش گرفتى و آهى كشيدى:
"خيل خب!ممنونم هوسوک‌شی!"
پسرِ بزرگتر ناباورانه خنديد:
"من ازت تشكر نخواستم!"
كمربندت رو باز كردى و درهمون حال جوابش رو دادى:
"اما من تشكر كردم!"
گفتى و بعد از اتمامِ جمله ات، خواستى از ماشين پياده بشى كه هوسوک به سرعت مچِ دستت رو گرفت:
"كجا؟"
نيم نگاهى به انگشتهاىِ حلقه شده اش دورِ مچ دستت انداختى و گفتى:
"ميخوام برم خونه!"
پسرِ بزرگتر تابى به چشمهاش داد.قفلِ درهارو زد و اينطور اجازه بيرون رفتن رو بهت نداد.
ماشين رو دوباره روشن كرد و لب زد:
"خودم ميرسونمت!چه دليلى داره اين موقع از شب اونم تنها، برگردى خونه وقتى من و ماشينِ فاكيم اينجاييم؟
دیدگاه ها (۲)

اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.نگاهت رو به نيم رخِ پسرِ بغل دست...

تو مجبور شدى براى برگشتن از مهمونيه دوستت، سوار ماشين دشمنت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط