اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.نگاهت رو به نيم رخِ پسرِ بغل
اخمِ محوى بينِ ابروهات نشست.نگاهت رو به نيم رخِ پسرِ بغل دستت دوختى و نگاهِ كلى بهش انداختى.
حتى نميدونستى مقصد پيش روتون كجاست و هوسوک داره راجبه رسيدن به كدوم مكان صحبت ميكنه!
"من..خوابم برد.."
هوسوک سرى تكون داد و نگاهش رو براىِ چند ثانيه از مسيرِ مقابلش گرفت و به تو دوخت:
"آره، خوابيدى!"
چشمهاىِ پسرِ بغل دستت، طورى سرخ بود كه دلت براىِ اولين بار براش سوخت.
تو و اون دركل رابطه خوبى باهم نداشتيد!
دوستهاىِ مشتركه زيادى بينتون وجود داشت اما خودتون هرگز باهم نميساختيد!
تقريبا هميشه بحثتون ميشد و هيچوقت سرِ يك موضوع باهم به توافق نميرسيديد.
اما حالا و اين نگاهِ خسته اش باعث شده بود تا كمى عذاب وجدان بگيرى.
"تو اصلا استراحت نكردى؟"
پسر سرى به نشونه منفى تكون داد و درحالى كه كمى سرعتِ ماشين رو بيشتر ميكرد، آروم لب زد:
"نه!"
براىِ چند ثانيه به نيم رخش خيره شدى و درنهايت لبِ پايينت رو گزيدى.
احساسِ دلسوزى كه براش داشتى براىِ تو كمى غيرقابلِ تحمل بود!
حتى نميدونستى مقصد پيش روتون كجاست و هوسوک داره راجبه رسيدن به كدوم مكان صحبت ميكنه!
"من..خوابم برد.."
هوسوک سرى تكون داد و نگاهش رو براىِ چند ثانيه از مسيرِ مقابلش گرفت و به تو دوخت:
"آره، خوابيدى!"
چشمهاىِ پسرِ بغل دستت، طورى سرخ بود كه دلت براىِ اولين بار براش سوخت.
تو و اون دركل رابطه خوبى باهم نداشتيد!
دوستهاىِ مشتركه زيادى بينتون وجود داشت اما خودتون هرگز باهم نميساختيد!
تقريبا هميشه بحثتون ميشد و هيچوقت سرِ يك موضوع باهم به توافق نميرسيديد.
اما حالا و اين نگاهِ خسته اش باعث شده بود تا كمى عذاب وجدان بگيرى.
"تو اصلا استراحت نكردى؟"
پسر سرى به نشونه منفى تكون داد و درحالى كه كمى سرعتِ ماشين رو بيشتر ميكرد، آروم لب زد:
"نه!"
براىِ چند ثانيه به نيم رخش خيره شدى و درنهايت لبِ پايينت رو گزيدى.
احساسِ دلسوزى كه براش داشتى براىِ تو كمى غيرقابلِ تحمل بود!
- ۱.۲k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط