●تولدش بود ولی فراموش کرد
●تولدش بود ولی فراموش کرد
چند روز بود درگیر کار های شرکت بود شبا تا صبح برای کاراش بیدار میموند پس فردا تولدش بود اما اون هیچی یادش نبود ا، ت خیلی نگرانش بود با اعضا برای تولدش برنامه ریخته بودن
: ویو شوگا
چند روز بود سرم شلوغ بود شرکتای همکارشون اقتصادشون رو از دست میدادن و این اصلا برای شرکتمون خوب نبود اعضا با ات رفتار عجیبی داشتن ولی وقت فکر کردن نداشتم
ویو ات
خب امروز دیگه تولدش بود قرار بود بهش بگم حالم خوب نیست تا بیاد خونه قرار داد های شرکت های دیگه رو با کمک کوک جمع کردیم و اوضاع همه چی خوب بود کیک رو با جین درست کردیم و گذاشتیم یخچال
ات: جین اونور بزارش آره نخوره به دیواره یخچال
جین: بسه دیگه چقدر غر غر میکنی گذاشتم
ات: ممنون
جین: خواهش، نامجون میز رو چیدین؟(صدای شکستن ظرف)
نامی: وای ظرفا شکست
جین: میمیری یبار درست یه کار رو انجام بدی کم مونده توپ رو هم بشکنی بهت لوم تقدیر بدن
ات: هی جین ساکت باش میدم خدمتکارا جمع کنن منو ته هم اینارو میچینیم برین رو مبل
لوسی بیا اینا رو جمع کن
لوسی(اسم خدمتکار): چشم خانم
چند ساعت بعد ساعت ۵ عصر
ات: خب تموم شد
ته: بلاخرع حالا زنگ بزن یونگی بیاد
ات: باش
ویو یونگی:
بلاخره کارا داشت درست میشد عجیب بود شرکت آروم بود یهو دیدم ات داره زنگ میزنه نگران شدم اون هیچ وقت موقعی که تو شرکت بودم زنگ نمیزد گوشیو برداشم
مکالمه
! ات: یونگی یونگی جیمین غش کرده بدو بیا خونه یونگی: باشه باشه اومدم
پایان مکالمه
جیمین: مگه قرار نبود بگی تو حالت خوب نیست
ات: چرا ولی ضایع نیست خودم بهش بگم الانم داره میاد برو رو مبل کوک ته و جیهوپ برین بالا سرش نامی تو هم گوشی بگیر دستت انگار داری زنگ میزنی اورژانس
ویو شوگا: خیلی نگران شدم و با آخرین سرعت حرکت کردم جیمین دوست چند سالمه رسیدم سویچ رو دادم بادیگارد ماشین بیاره داخل خودم رفتم تو عمارت در رو اومدم باز کنم خودش باز شد دیدم جیمین رو تخته و نامی داره زنگ میزنه اورژانس ات اومد بهم چیزی بگه که.. چراغا خاموش شد و یهو
همه: تولدت مبارک
ات: بیا اینا مدارک قراردادت با شرکتای دیگست
خیالم راحت شد ات رو تو هوا چرخوندم
💜اینم از عشق بی پایان و ارزش رفاقت🌷
𝓽𝓱𝓮 𝓮𝓷𝓭
چند روز بود درگیر کار های شرکت بود شبا تا صبح برای کاراش بیدار میموند پس فردا تولدش بود اما اون هیچی یادش نبود ا، ت خیلی نگرانش بود با اعضا برای تولدش برنامه ریخته بودن
: ویو شوگا
چند روز بود سرم شلوغ بود شرکتای همکارشون اقتصادشون رو از دست میدادن و این اصلا برای شرکتمون خوب نبود اعضا با ات رفتار عجیبی داشتن ولی وقت فکر کردن نداشتم
ویو ات
خب امروز دیگه تولدش بود قرار بود بهش بگم حالم خوب نیست تا بیاد خونه قرار داد های شرکت های دیگه رو با کمک کوک جمع کردیم و اوضاع همه چی خوب بود کیک رو با جین درست کردیم و گذاشتیم یخچال
ات: جین اونور بزارش آره نخوره به دیواره یخچال
جین: بسه دیگه چقدر غر غر میکنی گذاشتم
ات: ممنون
جین: خواهش، نامجون میز رو چیدین؟(صدای شکستن ظرف)
نامی: وای ظرفا شکست
جین: میمیری یبار درست یه کار رو انجام بدی کم مونده توپ رو هم بشکنی بهت لوم تقدیر بدن
ات: هی جین ساکت باش میدم خدمتکارا جمع کنن منو ته هم اینارو میچینیم برین رو مبل
لوسی بیا اینا رو جمع کن
لوسی(اسم خدمتکار): چشم خانم
چند ساعت بعد ساعت ۵ عصر
ات: خب تموم شد
ته: بلاخرع حالا زنگ بزن یونگی بیاد
ات: باش
ویو یونگی:
بلاخره کارا داشت درست میشد عجیب بود شرکت آروم بود یهو دیدم ات داره زنگ میزنه نگران شدم اون هیچ وقت موقعی که تو شرکت بودم زنگ نمیزد گوشیو برداشم
مکالمه
! ات: یونگی یونگی جیمین غش کرده بدو بیا خونه یونگی: باشه باشه اومدم
پایان مکالمه
جیمین: مگه قرار نبود بگی تو حالت خوب نیست
ات: چرا ولی ضایع نیست خودم بهش بگم الانم داره میاد برو رو مبل کوک ته و جیهوپ برین بالا سرش نامی تو هم گوشی بگیر دستت انگار داری زنگ میزنی اورژانس
ویو شوگا: خیلی نگران شدم و با آخرین سرعت حرکت کردم جیمین دوست چند سالمه رسیدم سویچ رو دادم بادیگارد ماشین بیاره داخل خودم رفتم تو عمارت در رو اومدم باز کنم خودش باز شد دیدم جیمین رو تخته و نامی داره زنگ میزنه اورژانس ات اومد بهم چیزی بگه که.. چراغا خاموش شد و یهو
همه: تولدت مبارک
ات: بیا اینا مدارک قراردادت با شرکتای دیگست
خیالم راحت شد ات رو تو هوا چرخوندم
💜اینم از عشق بی پایان و ارزش رفاقت🌷
𝓽𝓱𝓮 𝓮𝓷𝓭
- ۴۲.۸k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط