part
part:②
تو رفتی اماده بشی حدود ۱ ساعت بعد که اماده شده بودی به چهیونگ زنگ زدی و باهم حرف زدید ۲۰ دقیقه بعد بابات بهت گفت: لارا بیا پایین دخترم.
تو با چهیونگ خداحافظی کردی و رفتی پایین و کنار بابات نشستی بعد همون لحظه که نشستی فهمیدی قراره با کسی ازدواج کنی مافیاعه بابای تهیونگ گفت: چه دختر زیبا و خوش اندامی.
تو از اینکه که بهت گفت دختر خوش اندام اعصبانی شدی و تا اخر نه حرف زدی نه لبخندی زدی وقتی که پدرت با پدر تهیونگ یذره حرف زدن و گفتن: خب دیگه الان برین توی اتاق و باهم حرف بزنید.
رفیتید توی اتاق همون لحظه که نشستی به تهیونگ گفتی: من نمیخوام با تو ازدواج کنم
تهیونگ: غمر کردی من میخوام با تو ازدواج کنم مارو مجبور کردن نمیفهمی نه!؟
تو: میفهم یذره دیگه پیش هم بمونیم بعد بریم بیرون که شک نکنن
یکم دیگه پیش هم نشستید و رفتید بیرون بابای تهیونگ: خب دیگه فکر کنم باهام کنار اومدید.
اونا یذره دیگه نشستن و حرف زدن بعد نیم ساعت گفتن: ما دبگه میخوایم بریم خانم لارا بهتره که دیگه برن اماده شن که رفع زحمت کنیم
ب̶ق̶یه̶ پ̶ا̶ر̶ت̶ س̶و̶م̶✨
تو رفتی اماده بشی حدود ۱ ساعت بعد که اماده شده بودی به چهیونگ زنگ زدی و باهم حرف زدید ۲۰ دقیقه بعد بابات بهت گفت: لارا بیا پایین دخترم.
تو با چهیونگ خداحافظی کردی و رفتی پایین و کنار بابات نشستی بعد همون لحظه که نشستی فهمیدی قراره با کسی ازدواج کنی مافیاعه بابای تهیونگ گفت: چه دختر زیبا و خوش اندامی.
تو از اینکه که بهت گفت دختر خوش اندام اعصبانی شدی و تا اخر نه حرف زدی نه لبخندی زدی وقتی که پدرت با پدر تهیونگ یذره حرف زدن و گفتن: خب دیگه الان برین توی اتاق و باهم حرف بزنید.
رفیتید توی اتاق همون لحظه که نشستی به تهیونگ گفتی: من نمیخوام با تو ازدواج کنم
تهیونگ: غمر کردی من میخوام با تو ازدواج کنم مارو مجبور کردن نمیفهمی نه!؟
تو: میفهم یذره دیگه پیش هم بمونیم بعد بریم بیرون که شک نکنن
یکم دیگه پیش هم نشستید و رفتید بیرون بابای تهیونگ: خب دیگه فکر کنم باهام کنار اومدید.
اونا یذره دیگه نشستن و حرف زدن بعد نیم ساعت گفتن: ما دبگه میخوایم بریم خانم لارا بهتره که دیگه برن اماده شن که رفع زحمت کنیم
ب̶ق̶یه̶ پ̶ا̶ر̶ت̶ س̶و̶م̶✨
- ۵.۸k
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط