نجات پروانه
نجات پروانه
🖤🦋پارت ۴
و رفتم اتاقم کارم و مشغول پرونده ها شدم باید یه منشی جدید هم استخدام میکردم چون قبلی به خاطر جاسوسی کشتم آم پس زنگ زدم به دستیارم
مکالمه بینشون:
شوگا: بله ارباب
تهیونگ: یه منشی جدید میخوام تا فردا پیدا کن
و قطع کرد
خب رفتم اتاقم و داشتم لباسامو عوض میکردم که
ویو لینا
وقتی بیدار شدم دو و برم رو نگاه کردم یه جا دیگه بودم که اونو لخت دیدمش سریع دستمو جلوی چشمام گرفتم و (بچم پاکه) جیغ زدم
ویو ته
برگشتم سمتش و
تهیونگ: چته روانی
لینا: تو..تو چرا لباس نمی پوشی
ذهن ته: ( اومدم یکم اذیتش کنم پس رفتن سمتش و
ته: چیه ناراحت شدی؟😈
لینا: نه فقط یه چیزی بپوش
ته: قراره بیشتر از این چیزا ببینی فسقلی
لینا: چییی برو بابا توهمی
ته: به زودی میفهمی
ذهن لینا: (وایییی یعنی میخواد چی کار کنه یا خدا)
ازم دور شد و رفت لباس پوشید و اومد کنارم دراز کشید
لینا: خب از آشنایی باهات خوش حال نشدم من بهتره برم
تهیونگ: شما جایی نمیری
لینا: مگه دست توئه
تهیونگ: فعلا که هست
پاشدم و رفتم سمت در که گفت
تهیونگ: اگه یه قدم دیگه بری جلوتر پیشنهاد نمیدم امشب زیاد دردت نگیره
آروم برگشتم سمتش و
لینا: منظورت چیه؟
تهیونگ: منظورمو خیلی خوب گرفتی حالا تصمیم با خودته من که مشکلی ندارم، اگه نیای پیشم دراز بکشی من میام اونوقت..
که دویدم سمتش و رفتم رو تخت و گفتم
لینا: سیس بخواب نرفتم دیگه
ویو تهیونگ
از پشت بغلش کردم و از سر شونه تا پایین کمرش دستمو میکشیدم به صورت نوازش بار
لینا: میشه نکنی
تهیونگ: تازه لباس داری خوبه
لینا: نکنننن
تهیونگ: حرف نباشه
لینا: عههه
ته: بخواب بخواب
خوابیدیم و صبح با یه صحنه قشنگی بیدار شدم دقیقا تو حلقومش بودم یه تیکه مو تو صورتش بود که دادم کنار یه دفعه اون چشای بابا قوریشو باز کرد که یهو از دهنم پرید گفتم
لینا: قورباغه
ته: قورباغه؟
لینا: آره
بلند شدم برم که
ویو ته
دستشو گرفتم و مثه مارشمالو پفکی افتاد رو تخت و روش خیمه زدم
ته: منظورت؟
لینا: من گشنمه
ته: بهونه خوبی بود ولی منم گشنمه پس بریم
🖤🦋پارت ۴
و رفتم اتاقم کارم و مشغول پرونده ها شدم باید یه منشی جدید هم استخدام میکردم چون قبلی به خاطر جاسوسی کشتم آم پس زنگ زدم به دستیارم
مکالمه بینشون:
شوگا: بله ارباب
تهیونگ: یه منشی جدید میخوام تا فردا پیدا کن
و قطع کرد
خب رفتم اتاقم و داشتم لباسامو عوض میکردم که
ویو لینا
وقتی بیدار شدم دو و برم رو نگاه کردم یه جا دیگه بودم که اونو لخت دیدمش سریع دستمو جلوی چشمام گرفتم و (بچم پاکه) جیغ زدم
ویو ته
برگشتم سمتش و
تهیونگ: چته روانی
لینا: تو..تو چرا لباس نمی پوشی
ذهن ته: ( اومدم یکم اذیتش کنم پس رفتن سمتش و
ته: چیه ناراحت شدی؟😈
لینا: نه فقط یه چیزی بپوش
ته: قراره بیشتر از این چیزا ببینی فسقلی
لینا: چییی برو بابا توهمی
ته: به زودی میفهمی
ذهن لینا: (وایییی یعنی میخواد چی کار کنه یا خدا)
ازم دور شد و رفت لباس پوشید و اومد کنارم دراز کشید
لینا: خب از آشنایی باهات خوش حال نشدم من بهتره برم
تهیونگ: شما جایی نمیری
لینا: مگه دست توئه
تهیونگ: فعلا که هست
پاشدم و رفتم سمت در که گفت
تهیونگ: اگه یه قدم دیگه بری جلوتر پیشنهاد نمیدم امشب زیاد دردت نگیره
آروم برگشتم سمتش و
لینا: منظورت چیه؟
تهیونگ: منظورمو خیلی خوب گرفتی حالا تصمیم با خودته من که مشکلی ندارم، اگه نیای پیشم دراز بکشی من میام اونوقت..
که دویدم سمتش و رفتم رو تخت و گفتم
لینا: سیس بخواب نرفتم دیگه
ویو تهیونگ
از پشت بغلش کردم و از سر شونه تا پایین کمرش دستمو میکشیدم به صورت نوازش بار
لینا: میشه نکنی
تهیونگ: تازه لباس داری خوبه
لینا: نکنننن
تهیونگ: حرف نباشه
لینا: عههه
ته: بخواب بخواب
خوابیدیم و صبح با یه صحنه قشنگی بیدار شدم دقیقا تو حلقومش بودم یه تیکه مو تو صورتش بود که دادم کنار یه دفعه اون چشای بابا قوریشو باز کرد که یهو از دهنم پرید گفتم
لینا: قورباغه
ته: قورباغه؟
لینا: آره
بلند شدم برم که
ویو ته
دستشو گرفتم و مثه مارشمالو پفکی افتاد رو تخت و روش خیمه زدم
ته: منظورت؟
لینا: من گشنمه
ته: بهونه خوبی بود ولی منم گشنمه پس بریم
- ۱.۵k
- ۱۳ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط