دوستیاجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۲۰
و خواست تهیونگ رو بزنه که کوک جلوی دستشو گرفت .
( جونگکوک ) : منم اگه پدری مثل تو داشتم هیچیو بهش نمیگفتم .
( بابای تهیونگ ) : دستمو ول کن عوضی .
( جونگکوک ) : دفعه اخرت باشه سرش داد میزنی لعنتی .
و یه مشت به شکم پدر تهیونگ زد . بعدم دست ته رو گرفت و با هم فرار کردن .
به یه هتل رسیدن . جونگکوک یکم پول داد و رفتن تو یه اتاق . در رو بست و قفل کرد .
تهیونگ ترسیده بود . نمیدونست هدف کوک چیه . جونگکوک بعد از قفل کردن در گلوی تهیونگ رو گرفت و فشار داد .
( تهیونگ ) : ک-... کو-... کوک ... ( نفس تنگی ، به سختی و ترس )
( جونگکوک ) : به نفعته قضیه رو مو به مو بهم بگی واگرنه ... ( بم و جدی )
و گلوی تهیونگ رو فشار داد .
( تهیونگ ) : آ.... آ... ب.... باشه ... باشه ...
جونگکوک ، تهیونگ رو ول کرد . ته رو زمین افتاد و سرفه کرد . کوک نشست رو به روی ته .
( جونگکوک ) : میشنوم .
تهیونگ نمیخواست راستشو بگه اونم به جونگکوکی که ازش متنفر بود . ته با کوک مشکلی نداشت اما کوک از اول متنفر بود . الانم نمیخواست راستشو بگه ولی میدونست اگه راستشم نگه ، کوک قطعا میفهمه و اون موقع زندش نمیزاشت .
تهیونگ همه قضیه رو برای کوک تعریف کرد . کوک فکرشم نمیکرد این بچه انقدر سختی کشیده باشه .
( تهیونگ ) : به کسی نگو .
( جونگکوک ) : میخوام بگم .
( تهیونگ ) : گفتم نگو .
( جونگکوک ) : میگم .
( تهیونگ ) : پسره ی لعنتی ازت متنفرم . ( داد )
( جونگکوک ) : خفه شو .
و تهیونگ رو هل داد . سر تهیونگ به یه لبه ی تیز خورد و خیلی درد گرفت . کوک واقعا عصبانی شده بود . ته افتاد زمین . سرش درد میکرد و زیاد حال تکون خوردن نداشت .
کوک به سمت ته رفت . یقه اش رو گرفت .
( جونگکوک ) : ازم متنفری .. فک کردی من کشته مردتم ؟ لعنتی منم حالم ازت بهم میخورد . اولاش .. برات آرزوی مرگ کردم .
ته سعی کرد بره ولی کوک اون رو سفت گرفته بود .
( جونگکوک ) : از وقتی اومدی به مدرسمون ذهنم درگیر تو عه . همش بهت فک میکنم . فک کردی کی هستی ... که باعث میشی حس کنم رقت انگیزم ؟
تهیونگ تعجب کرده بود .
( جونگکوک ) : من دوست دارم . تو ام دوسم داری . بگو دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . ( آخری داد )
وقتی اینا رو گفت تهیونگ رو تکون تکون میداد . کوک شبیه روانی ها شده بود . ته تو چشمای کوک غمی زیاد رو میدید . انگار ... جونگکوک واقعا دوسش داره .
( جونگکوک ) : بگو ( آروم و چشمای اشکی ) لطفا ( گریه )
جونگکوک گریش گرفته بود . سرشو گرفت پایین و چشماشو بست . تهیونگ دلش براش سوخت .
( تهیونگ ) : یعنی تمام این مدت دوسم داشتی ولی نمیدونستی چجوری بگی ؟
جونگکوک فقط گریه میکرد .آروم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد .
( تهیونگ ) : کوک ... ( تاسف )
و کوکو بغل کرد .
( تهیونگ ) : دوست دارم .
جونگکوکم ، ته رو بغل کرد . ته آروم سر کوکو نوازش کرد .
بسههههه دستم به فاخ الهی رفتتتتتت
بچه ها برای شنبه امتحان ادبیات و مطالعات دارم با این وجود نشستم براتون پارت نوشتم توروخدا حمایت کنید 😭🛐
#پارت_۲۰
و خواست تهیونگ رو بزنه که کوک جلوی دستشو گرفت .
( جونگکوک ) : منم اگه پدری مثل تو داشتم هیچیو بهش نمیگفتم .
( بابای تهیونگ ) : دستمو ول کن عوضی .
( جونگکوک ) : دفعه اخرت باشه سرش داد میزنی لعنتی .
و یه مشت به شکم پدر تهیونگ زد . بعدم دست ته رو گرفت و با هم فرار کردن .
به یه هتل رسیدن . جونگکوک یکم پول داد و رفتن تو یه اتاق . در رو بست و قفل کرد .
تهیونگ ترسیده بود . نمیدونست هدف کوک چیه . جونگکوک بعد از قفل کردن در گلوی تهیونگ رو گرفت و فشار داد .
( تهیونگ ) : ک-... کو-... کوک ... ( نفس تنگی ، به سختی و ترس )
( جونگکوک ) : به نفعته قضیه رو مو به مو بهم بگی واگرنه ... ( بم و جدی )
و گلوی تهیونگ رو فشار داد .
( تهیونگ ) : آ.... آ... ب.... باشه ... باشه ...
جونگکوک ، تهیونگ رو ول کرد . ته رو زمین افتاد و سرفه کرد . کوک نشست رو به روی ته .
( جونگکوک ) : میشنوم .
تهیونگ نمیخواست راستشو بگه اونم به جونگکوکی که ازش متنفر بود . ته با کوک مشکلی نداشت اما کوک از اول متنفر بود . الانم نمیخواست راستشو بگه ولی میدونست اگه راستشم نگه ، کوک قطعا میفهمه و اون موقع زندش نمیزاشت .
تهیونگ همه قضیه رو برای کوک تعریف کرد . کوک فکرشم نمیکرد این بچه انقدر سختی کشیده باشه .
( تهیونگ ) : به کسی نگو .
( جونگکوک ) : میخوام بگم .
( تهیونگ ) : گفتم نگو .
( جونگکوک ) : میگم .
( تهیونگ ) : پسره ی لعنتی ازت متنفرم . ( داد )
( جونگکوک ) : خفه شو .
و تهیونگ رو هل داد . سر تهیونگ به یه لبه ی تیز خورد و خیلی درد گرفت . کوک واقعا عصبانی شده بود . ته افتاد زمین . سرش درد میکرد و زیاد حال تکون خوردن نداشت .
کوک به سمت ته رفت . یقه اش رو گرفت .
( جونگکوک ) : ازم متنفری .. فک کردی من کشته مردتم ؟ لعنتی منم حالم ازت بهم میخورد . اولاش .. برات آرزوی مرگ کردم .
ته سعی کرد بره ولی کوک اون رو سفت گرفته بود .
( جونگکوک ) : از وقتی اومدی به مدرسمون ذهنم درگیر تو عه . همش بهت فک میکنم . فک کردی کی هستی ... که باعث میشی حس کنم رقت انگیزم ؟
تهیونگ تعجب کرده بود .
( جونگکوک ) : من دوست دارم . تو ام دوسم داری . بگو دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . دوسم داری . ( آخری داد )
وقتی اینا رو گفت تهیونگ رو تکون تکون میداد . کوک شبیه روانی ها شده بود . ته تو چشمای کوک غمی زیاد رو میدید . انگار ... جونگکوک واقعا دوسش داره .
( جونگکوک ) : بگو ( آروم و چشمای اشکی ) لطفا ( گریه )
جونگکوک گریش گرفته بود . سرشو گرفت پایین و چشماشو بست . تهیونگ دلش براش سوخت .
( تهیونگ ) : یعنی تمام این مدت دوسم داشتی ولی نمیدونستی چجوری بگی ؟
جونگکوک فقط گریه میکرد .آروم سرشو به نشونه ی تایید تکون داد .
( تهیونگ ) : کوک ... ( تاسف )
و کوکو بغل کرد .
( تهیونگ ) : دوست دارم .
جونگکوکم ، ته رو بغل کرد . ته آروم سر کوکو نوازش کرد .
بسههههه دستم به فاخ الهی رفتتتتتت
بچه ها برای شنبه امتحان ادبیات و مطالعات دارم با این وجود نشستم براتون پارت نوشتم توروخدا حمایت کنید 😭🛐
- ۷۲۳
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط