دوستیاجباری
#دوستی_اجباری
#پارت_۱۹
تهیونگ داشت گریه میکرد . دیگه خسته شده بود . همون موقع نامجین رسیدن .
( نامجون ) : کوک !!! داری چیکار میکنی ؟
جین دویید سمت تهیونگ . نامجون کمی عصبانی شد .
( نامجون ) : هیچ میدونستی جونگهون داشته تهیونگ رو میگشته ؟ ( عصبی )
جونگکوک تعجب کرد . یهو چند تا مامور پلیس اومدن .
( مامور ) : آقای جئون ؟
( جونگکوک ) : بفرمایید .
( مامور ) : افسر وو هستم از اداره پلیس .
و کارتشو نشون داد .
( مامور ) : شما به جرم قصد کشتن آقای کیم تهیونگ بازداشت هستین .
و خواست به کوک دستبند بزنه که اون فرار کرد . پلیسا رفتن دنبالش ولی نتونستن بگیرنش .
( نامجون ) : شرط میبندم کار جونگهونه الکی به پلیس گفته کوک میخواسته تهیونگو بکشه .
( جین ) : شایدم واقعا -....
( نامجون ) : جین من کوکو میشناسم . بهم اعتماد کنین .
( * روز بعد * )
تهیونگ خونه ی جین بود چون میدونست بره خونه پدرش به خاطر اینکه ۳ روز خونه نبودع میکشتش .
اون روز تهیونگ به مدرسه نرفت . به جاش رفت دنبال کوک . اگر کوک با ته میومد کلانتری و ته میگفت کار کوک نبوده اونوقت کوک دیگه یه فراری نبود .
تهیونگ رفت به همونجایی که سری پیش گرفتنش . داشت همه جا رو بررسی میکرد که یهو یکی اونو چسبوند به دیوار و یه چاقو زیر گلوش گذاشت . کوک بود .
( تهیونگ ) : کوک . کوک . کوک . آروم باش منم تهیونگ . ( ترس )
( جونگکوک ) : اینجا چیکار میکنی ؟ اومدی منو تحویل پلیس بدی ؟ ( بم و ترسناک )
و چاقو رو کمی فشار داد .
( تهیونگ ) : آیییی ... نه نه قسم میخورم ... من طرف تو ام ... بهم اعتماد کن . ( ترس )
کوک یه کم دیگه چاقو رو فشار داد . تهیونگ همونجوری که دستاش رو بالا گرفته بود ، چشماشو بست .
( تهیونگ ) : لطفا ( ترس و غم )
جونگکوک یکم فکر کرد . یه کوچولو دیگه چاقو رو فشار داد ولی بعدش تهیونگ رو ول کرد . تهیونگ یکم گلوش رو ماساژ داد . کوک به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست . ته هم همین کارو کرد و بغل کوک نشست .
( تهیونگ ) : اگه بریم کلانتری و من بگم کار تو نبوده ولت میکنن . اینجوری نمیخواد یه فراری باشی .
( جونگکوک ) : چرا ؟
( تهیونگ ) : چی چرا ؟
( جونگکوک ) : چرا میخوای کمکم کنی ؟ با وجود اذیت هایی که کردم ؟
( تهیونگ ) : میدونی ... نامجون هیونگ گفت کوک هر چقدرم بد باشه ، قاتل نیست . نمیخوام تاوان کاری که نکردی رو پس بدی .
و به کوک لبخند زد .
اون دو تا رفتن کلانتری و ته گفت کار کوک نبوده . کارشون تموم شد . پلیسا بیخیال کوک شدن . ولی وقتی میخواستن برن تهیونگ کسیو دید که دوست نداشت ببینه .
( بابای تهیونگ ) : به به آقای کیم چه سعادتی . کجا بودی ؟ ( ترسناک ، بم و عصبانی )
( جونگکوک ) : پیش دوستاش بود .
( بابای تهیونگ ) : دوستاش ؟ ولی اون هیچ دوستی نداره مرد جوان .
( جونگکوک ) : اوه خدای من تهیونگ به بابات نگفتی چند تا دوست داری ؟ ( نیشخند )
تهیونگ نقشه جونگکوکو فهمید و به اون نگاه کرد . کوک تو چشمای ته ترکیبی از ترس و التماس میدید .
( جونگکوک ) حق داری ...
با هر کلمه ی کوک تهیونگ بیشتر میترسید .
( تهیونگ ) : ب-... ببخشید آ-... آقای کیم دی.... دیگه تکرار ن-... نمیشه . ( ترس )
( بابای تهیونگ ) : سری پیشم همینو گفتی ...
و خواست تهیونگ رو بزنه که ....
خماریییییی 😂😂😂
این سندروم که جای حساس رمان قطع میکنی و قرار نیست تا ۲۹ خرداد پارت بزاری اسمش چیه ؟ 😂😂😂
نه امروز یه پارت دیگه هم میزارم ولی واقعا چون امتحان دارم بعید میدونم تا ۲۹ خرداد پارت بزارم چون اون موقع امتحانام تموم میشه اما بازم سعیمو میکنم پارت بزارم به شرطی که حمایتم کنید 💜💜
#پارت_۱۹
تهیونگ داشت گریه میکرد . دیگه خسته شده بود . همون موقع نامجین رسیدن .
( نامجون ) : کوک !!! داری چیکار میکنی ؟
جین دویید سمت تهیونگ . نامجون کمی عصبانی شد .
( نامجون ) : هیچ میدونستی جونگهون داشته تهیونگ رو میگشته ؟ ( عصبی )
جونگکوک تعجب کرد . یهو چند تا مامور پلیس اومدن .
( مامور ) : آقای جئون ؟
( جونگکوک ) : بفرمایید .
( مامور ) : افسر وو هستم از اداره پلیس .
و کارتشو نشون داد .
( مامور ) : شما به جرم قصد کشتن آقای کیم تهیونگ بازداشت هستین .
و خواست به کوک دستبند بزنه که اون فرار کرد . پلیسا رفتن دنبالش ولی نتونستن بگیرنش .
( نامجون ) : شرط میبندم کار جونگهونه الکی به پلیس گفته کوک میخواسته تهیونگو بکشه .
( جین ) : شایدم واقعا -....
( نامجون ) : جین من کوکو میشناسم . بهم اعتماد کنین .
( * روز بعد * )
تهیونگ خونه ی جین بود چون میدونست بره خونه پدرش به خاطر اینکه ۳ روز خونه نبودع میکشتش .
اون روز تهیونگ به مدرسه نرفت . به جاش رفت دنبال کوک . اگر کوک با ته میومد کلانتری و ته میگفت کار کوک نبوده اونوقت کوک دیگه یه فراری نبود .
تهیونگ رفت به همونجایی که سری پیش گرفتنش . داشت همه جا رو بررسی میکرد که یهو یکی اونو چسبوند به دیوار و یه چاقو زیر گلوش گذاشت . کوک بود .
( تهیونگ ) : کوک . کوک . کوک . آروم باش منم تهیونگ . ( ترس )
( جونگکوک ) : اینجا چیکار میکنی ؟ اومدی منو تحویل پلیس بدی ؟ ( بم و ترسناک )
و چاقو رو کمی فشار داد .
( تهیونگ ) : آیییی ... نه نه قسم میخورم ... من طرف تو ام ... بهم اعتماد کن . ( ترس )
کوک یه کم دیگه چاقو رو فشار داد . تهیونگ همونجوری که دستاش رو بالا گرفته بود ، چشماشو بست .
( تهیونگ ) : لطفا ( ترس و غم )
جونگکوک یکم فکر کرد . یه کوچولو دیگه چاقو رو فشار داد ولی بعدش تهیونگ رو ول کرد . تهیونگ یکم گلوش رو ماساژ داد . کوک به دیوار تکیه داد و روی زمین نشست . ته هم همین کارو کرد و بغل کوک نشست .
( تهیونگ ) : اگه بریم کلانتری و من بگم کار تو نبوده ولت میکنن . اینجوری نمیخواد یه فراری باشی .
( جونگکوک ) : چرا ؟
( تهیونگ ) : چی چرا ؟
( جونگکوک ) : چرا میخوای کمکم کنی ؟ با وجود اذیت هایی که کردم ؟
( تهیونگ ) : میدونی ... نامجون هیونگ گفت کوک هر چقدرم بد باشه ، قاتل نیست . نمیخوام تاوان کاری که نکردی رو پس بدی .
و به کوک لبخند زد .
اون دو تا رفتن کلانتری و ته گفت کار کوک نبوده . کارشون تموم شد . پلیسا بیخیال کوک شدن . ولی وقتی میخواستن برن تهیونگ کسیو دید که دوست نداشت ببینه .
( بابای تهیونگ ) : به به آقای کیم چه سعادتی . کجا بودی ؟ ( ترسناک ، بم و عصبانی )
( جونگکوک ) : پیش دوستاش بود .
( بابای تهیونگ ) : دوستاش ؟ ولی اون هیچ دوستی نداره مرد جوان .
( جونگکوک ) : اوه خدای من تهیونگ به بابات نگفتی چند تا دوست داری ؟ ( نیشخند )
تهیونگ نقشه جونگکوکو فهمید و به اون نگاه کرد . کوک تو چشمای ته ترکیبی از ترس و التماس میدید .
( جونگکوک ) حق داری ...
با هر کلمه ی کوک تهیونگ بیشتر میترسید .
( تهیونگ ) : ب-... ببخشید آ-... آقای کیم دی.... دیگه تکرار ن-... نمیشه . ( ترس )
( بابای تهیونگ ) : سری پیشم همینو گفتی ...
و خواست تهیونگ رو بزنه که ....
خماریییییی 😂😂😂
این سندروم که جای حساس رمان قطع میکنی و قرار نیست تا ۲۹ خرداد پارت بزاری اسمش چیه ؟ 😂😂😂
نه امروز یه پارت دیگه هم میزارم ولی واقعا چون امتحان دارم بعید میدونم تا ۲۹ خرداد پارت بزارم چون اون موقع امتحانام تموم میشه اما بازم سعیمو میکنم پارت بزارم به شرطی که حمایتم کنید 💜💜
- ۷۲۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط