Part: 8
Part: 8
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
رو به مامانم کردم و گفتم:
موضوع رو تمام کردم و همه بامن هم دست شدن.....
کاری که می خوام بکنم شورش به اضافه مزه انتقام هست......
و اینو میدونم که الان فکر میکنی که می خوان سرم کلاه بزارن.....
من از همه چی خبر دارم، برات عجیب نباشه دخترت خیلی موشه......
دستی رو شونش گذاشتم.....
و گفتم:
من میرم بخوابم، لطفا برای شام هم بیدار نکن!
...............................................................................
از پله ها رفتم بالا و بعد تو اتاقم......
ولی من قرار بود خودم رو بزنم به خواب من برنامه دارم اونم تو شب......
منتظر میمونیم تا چراغ های خونه تاریک و خونه همانند یه شبه دارک باشه.......
خودم رو زدم بخواب چون میدونم که مامانم همیشه قبل از خواب چکم میکنه.......
تازه ساعته ۱۲ شب بود!
حدوده ۱۰ دقیقه بعد مامانم وارد اتاق شد و دستی کشید رو سرم و رفت.....
گذاشتم ۲ ساعته دیگه بگذره.......
۲ ساعت بعد:
از تختم بلند و مرتبش کردم......
لباسمو به یه لباس مشکی تغییر دادم......
وسایلی که آوردم رو برداشتم و با خودم آوردم.......
آماده رفتن که شدم دره اتاقمو باز و رفتم بیرون......
آهسته آهسته و بدون هیچ گونه صدا از پله رفتم پایین، و رسیدم به جلویه درب اصلی عمارت......
از رو شانه م یه نگاه کوتاهی برای آخرین بار به خونه انداختم و تمام جزئیاتش با خاطرات رو برای آخرین بار تو ذهنم ثبت کردم......
رفتم بیرون و از پله ها پایین و کله حیاط رو طی کردم تا رسیدم به درب خروج......
دکمه رو فشار دادم و در با صدای گوش خراشی باز شد......
فهمیدم که بله نگهبانه در بیدار شد......
چشماشو مالید و اومد چیزی بگه، ولی من خیلی وقت پیش رفته بودم بیرون......
حتی اگه ثانیه ای دیرتر می رفتم و اون منو میدید باز هم نمیشناخت چون من صورتمو با یه دستمال سیاه پوشانده بودم......
دویدم تویه کوچه ی به لحاظ امن و خلوت ولی تاریک و زنگ زدم به فرمانده قبلی ارتش هیونجین هر چند بعد از منتخب شدن من!
اون هم دسته منه و من قراره کله ارتش هیونجین رو نابود کنم.......
تا الان هیچ کس خبر نداشت که اون جاسوسه منه!
جواب دادم و گفتم:
همه چی آمادست؟!
همه مسموم و ضعیف هستن دیگه، آره فکر کنم باید تا الان علائم نشون میدادن دیگه؟
گفت:
بله، ملکه!
(آره من ملکه ام)
[حالا بعد ماجرایی ملکه شدنم رو توضیح میدم!]
گفتم:
عالیه!
چند دقیقه دیگه ملکه ی ناجی میاد اونجا، رومن(رومن: اسمه جاسوسمه یا بهتره بگم فرمانده قبلی هیونجین)!
فعلا، خداحافظ!
گفت:
خداحافظ، ملکه ی ناجی!
تلفن رو خاموش و پرتش کردم تو کوله پشتی!
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
رو به مامانم کردم و گفتم:
موضوع رو تمام کردم و همه بامن هم دست شدن.....
کاری که می خوام بکنم شورش به اضافه مزه انتقام هست......
و اینو میدونم که الان فکر میکنی که می خوان سرم کلاه بزارن.....
من از همه چی خبر دارم، برات عجیب نباشه دخترت خیلی موشه......
دستی رو شونش گذاشتم.....
و گفتم:
من میرم بخوابم، لطفا برای شام هم بیدار نکن!
...............................................................................
از پله ها رفتم بالا و بعد تو اتاقم......
ولی من قرار بود خودم رو بزنم به خواب من برنامه دارم اونم تو شب......
منتظر میمونیم تا چراغ های خونه تاریک و خونه همانند یه شبه دارک باشه.......
خودم رو زدم بخواب چون میدونم که مامانم همیشه قبل از خواب چکم میکنه.......
تازه ساعته ۱۲ شب بود!
حدوده ۱۰ دقیقه بعد مامانم وارد اتاق شد و دستی کشید رو سرم و رفت.....
گذاشتم ۲ ساعته دیگه بگذره.......
۲ ساعت بعد:
از تختم بلند و مرتبش کردم......
لباسمو به یه لباس مشکی تغییر دادم......
وسایلی که آوردم رو برداشتم و با خودم آوردم.......
آماده رفتن که شدم دره اتاقمو باز و رفتم بیرون......
آهسته آهسته و بدون هیچ گونه صدا از پله رفتم پایین، و رسیدم به جلویه درب اصلی عمارت......
از رو شانه م یه نگاه کوتاهی برای آخرین بار به خونه انداختم و تمام جزئیاتش با خاطرات رو برای آخرین بار تو ذهنم ثبت کردم......
رفتم بیرون و از پله ها پایین و کله حیاط رو طی کردم تا رسیدم به درب خروج......
دکمه رو فشار دادم و در با صدای گوش خراشی باز شد......
فهمیدم که بله نگهبانه در بیدار شد......
چشماشو مالید و اومد چیزی بگه، ولی من خیلی وقت پیش رفته بودم بیرون......
حتی اگه ثانیه ای دیرتر می رفتم و اون منو میدید باز هم نمیشناخت چون من صورتمو با یه دستمال سیاه پوشانده بودم......
دویدم تویه کوچه ی به لحاظ امن و خلوت ولی تاریک و زنگ زدم به فرمانده قبلی ارتش هیونجین هر چند بعد از منتخب شدن من!
اون هم دسته منه و من قراره کله ارتش هیونجین رو نابود کنم.......
تا الان هیچ کس خبر نداشت که اون جاسوسه منه!
جواب دادم و گفتم:
همه چی آمادست؟!
همه مسموم و ضعیف هستن دیگه، آره فکر کنم باید تا الان علائم نشون میدادن دیگه؟
گفت:
بله، ملکه!
(آره من ملکه ام)
[حالا بعد ماجرایی ملکه شدنم رو توضیح میدم!]
گفتم:
عالیه!
چند دقیقه دیگه ملکه ی ناجی میاد اونجا، رومن(رومن: اسمه جاسوسمه یا بهتره بگم فرمانده قبلی هیونجین)!
فعلا، خداحافظ!
گفت:
خداحافظ، ملکه ی ناجی!
تلفن رو خاموش و پرتش کردم تو کوله پشتی!
- ۱۲۸
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط