Part: 9
Part: 9
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
دویدم سمته عمارت......
در زدم و در باز شد پشته در رومن قرار داشت......
گفت:
سلام، فرمانده.....
چرا الان اومدین، مگه فردا صبح قرار نداشتیم تو عمارت مادرتون؟
(ما داشتیم طوری رفتار میکردیم که کسی فکر نکنه ما با هم دیگه سر و سری داریم)
گفتم:
تصمیم گرفتم الان یه سری بزنم، ولی قراره فردا پا برجاست!
یکی از سربازها با بدنی عضلانی و قدی حدود ۱۹۵ سانتی متر اومد سمتم و گفت:
سلام، فرمانده!
دستمو به نشانه احترام گرفت و بوسید.....
گفتم:
سلام!
چرا انقدر صورتت سفید و استخونی شده؟
(تاثیرات سمه)
گفت:
متاسفانه، یک نفر که نمی دونم کیه ولی واقعا آدمه حرومزاده ای هست مارو مسموم کرده!
گفتم:
اوه، چه بد!
از حواس پرتیش و توجه نگاهش به صورتم سواستفاده کردم و خنجره کوچکم رو به سرعت نور وارد سینش کردم و چرخوندم!
افتاد زمین......
رومن گفت:
شروع، کنیم!
گفتم:
شروع شده!
وسایلتو آماده حمله کن!
گفت:
خیلی وقته آماده هست......
گفتم:
پس چه عالی!
یورش بردیم سمته تمامه سرباز ها و هرکسی که در این عمارت کوفتی هست یا نیست......
دعوا، جدل، بحث، درگیری و در اتمام مرگ.....
این روند ادامه یافت تا ساعته پنج صبح که هوا به رنگ طوسی تیره و متمایل به روشن شد تا زمانی که باید صبح بشه......
روی زمین وسط کلی جنازه روی زانو افتادم!
از بدنم کلی عرق و خون می ریخت!
بوی آهن ناشی از خون کله فضا رو پر کرده بود......
رومن از خستگی غش کرده بود روی زمین......
خنجره خونیم رو پرت کردم اونور!
دستام رو بردم سمته آسمون و فریاد خونین از نشانه پیروزی ملکه آسمان ها(که خودم هستم سر دادم)......
از دهنم نوره سرخ رنگی به طرفه آسمان رفت و رنگ آسمان طوسی پر رنگ به رنگ سرخی خون دراومد......
من، ملکه این آسمان خونین هستم!
آسمانی که بعد از قرن ها باز به رنگ پیروزی من دراومد!
من، کهن ترین و پابرجا ترین ملکه ای هستم که هیچ کسی از من خبر نداشته بود!
من قرن هاست که برای انتقام از دشمنم هیونجین که پادشاه پلید شیاطین هست برنامه ریزی کردن.....
تو تمام این قرن ها اون هیچ وقت چهره ی من را ندید!
The name of the story: My cold CEO(مدیر عامل سرد من)
دویدم سمته عمارت......
در زدم و در باز شد پشته در رومن قرار داشت......
گفت:
سلام، فرمانده.....
چرا الان اومدین، مگه فردا صبح قرار نداشتیم تو عمارت مادرتون؟
(ما داشتیم طوری رفتار میکردیم که کسی فکر نکنه ما با هم دیگه سر و سری داریم)
گفتم:
تصمیم گرفتم الان یه سری بزنم، ولی قراره فردا پا برجاست!
یکی از سربازها با بدنی عضلانی و قدی حدود ۱۹۵ سانتی متر اومد سمتم و گفت:
سلام، فرمانده!
دستمو به نشانه احترام گرفت و بوسید.....
گفتم:
سلام!
چرا انقدر صورتت سفید و استخونی شده؟
(تاثیرات سمه)
گفت:
متاسفانه، یک نفر که نمی دونم کیه ولی واقعا آدمه حرومزاده ای هست مارو مسموم کرده!
گفتم:
اوه، چه بد!
از حواس پرتیش و توجه نگاهش به صورتم سواستفاده کردم و خنجره کوچکم رو به سرعت نور وارد سینش کردم و چرخوندم!
افتاد زمین......
رومن گفت:
شروع، کنیم!
گفتم:
شروع شده!
وسایلتو آماده حمله کن!
گفت:
خیلی وقته آماده هست......
گفتم:
پس چه عالی!
یورش بردیم سمته تمامه سرباز ها و هرکسی که در این عمارت کوفتی هست یا نیست......
دعوا، جدل، بحث، درگیری و در اتمام مرگ.....
این روند ادامه یافت تا ساعته پنج صبح که هوا به رنگ طوسی تیره و متمایل به روشن شد تا زمانی که باید صبح بشه......
روی زمین وسط کلی جنازه روی زانو افتادم!
از بدنم کلی عرق و خون می ریخت!
بوی آهن ناشی از خون کله فضا رو پر کرده بود......
رومن از خستگی غش کرده بود روی زمین......
خنجره خونیم رو پرت کردم اونور!
دستام رو بردم سمته آسمون و فریاد خونین از نشانه پیروزی ملکه آسمان ها(که خودم هستم سر دادم)......
از دهنم نوره سرخ رنگی به طرفه آسمان رفت و رنگ آسمان طوسی پر رنگ به رنگ سرخی خون دراومد......
من، ملکه این آسمان خونین هستم!
آسمانی که بعد از قرن ها باز به رنگ پیروزی من دراومد!
من، کهن ترین و پابرجا ترین ملکه ای هستم که هیچ کسی از من خبر نداشته بود!
من قرن هاست که برای انتقام از دشمنم هیونجین که پادشاه پلید شیاطین هست برنامه ریزی کردن.....
تو تمام این قرن ها اون هیچ وقت چهره ی من را ندید!
- ۵۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط