My professor
My professor
Chapter:2
Part:43
جئون در حالی که سعی می کرد خشمشو با یه لبخند ترسناک کنترل کنه رو به هیزل گفت :
جونگکوک:از صبح چند هزار بار بهش سپردم دعوتنامه ها رو فراموش نکنه؟ هوم ؟ ... مطمئنم شمرده که چند بار گفتم بدون دعوتنامه هیچکدوممون رو راه نمیدن داخل
سونگ کتشو مرتب کرد و سینشو جلو داد
سونگ :خیلی خب بابا ارواح پدرت دوباره شروع نكن الان خودم ردیفش میکنم
و بعد رو به نگهبان طوری که تمام دندوناش مشخص باشن خندید ...
سونگ:میگم ... دعوتنامه دست دوستمونه که تو ترافیک مونده ...فعلا ما میریم تو وقتی رسید مال هر چهار نفرمونو تحویل میده
و بعد لپ نگهبانو کشید
سونگ:گوگولیه مهربون من ....
سونگ ضربه ای به شونه ی نگهبان زد و راهشو کشید سمت داخل
که نگهبان خیلی ریلکس قامتشو جلوش سپر کرد ...
جونگ کوک با دیدن این آبروریزی از کلافگی چشمای بسته ش رو ماساژ داد
نگهبان اخماشو داد تو هم و صداشو کمی بالا برد تا محکم تر به نظر برسه
نگهبان:نخیر نمیشه ورود بدون دعوتنامه خلاف قوانینه !
سونگ زیر چشمی ژست ریلکس جونگ کوک رو نگاه کرد و بعد کلافه گفت :
سونگ:نمیخوای کاری کنی؟ زهر چشم گرفتنت فقط واس ما عه؟ ... یکم بترسونش
جئون ابرویی بالا انداخت
جونگکوک:داره کار درستی میکنه تو باید قوانین رو جدی میگرفتی
سونگ نچی زیر لب گفت و با ناچاری هر دو دستشو سمت جونگ کوک کشید
سونگ:برادر من اینی که جلوت وایساده یه دانشمنده راه رو باز کن بریم تو سر جدت
دزد که نیستیم. اصن دزد هم باشیم اینجا به جز چار تا دفتر کتاب چی پیدا میشه واسه بلند کردن؟...
نگهبان شونه ای بالا انداخت :
نگهبان :من از کجا بدونم دانشمنده؟ دانشمند یاب وصل کردم به خودم؟
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:43
جئون در حالی که سعی می کرد خشمشو با یه لبخند ترسناک کنترل کنه رو به هیزل گفت :
جونگکوک:از صبح چند هزار بار بهش سپردم دعوتنامه ها رو فراموش نکنه؟ هوم ؟ ... مطمئنم شمرده که چند بار گفتم بدون دعوتنامه هیچکدوممون رو راه نمیدن داخل
سونگ کتشو مرتب کرد و سینشو جلو داد
سونگ :خیلی خب بابا ارواح پدرت دوباره شروع نكن الان خودم ردیفش میکنم
و بعد رو به نگهبان طوری که تمام دندوناش مشخص باشن خندید ...
سونگ:میگم ... دعوتنامه دست دوستمونه که تو ترافیک مونده ...فعلا ما میریم تو وقتی رسید مال هر چهار نفرمونو تحویل میده
و بعد لپ نگهبانو کشید
سونگ:گوگولیه مهربون من ....
سونگ ضربه ای به شونه ی نگهبان زد و راهشو کشید سمت داخل
که نگهبان خیلی ریلکس قامتشو جلوش سپر کرد ...
جونگ کوک با دیدن این آبروریزی از کلافگی چشمای بسته ش رو ماساژ داد
نگهبان اخماشو داد تو هم و صداشو کمی بالا برد تا محکم تر به نظر برسه
نگهبان:نخیر نمیشه ورود بدون دعوتنامه خلاف قوانینه !
سونگ زیر چشمی ژست ریلکس جونگ کوک رو نگاه کرد و بعد کلافه گفت :
سونگ:نمیخوای کاری کنی؟ زهر چشم گرفتنت فقط واس ما عه؟ ... یکم بترسونش
جئون ابرویی بالا انداخت
جونگکوک:داره کار درستی میکنه تو باید قوانین رو جدی میگرفتی
سونگ نچی زیر لب گفت و با ناچاری هر دو دستشو سمت جونگ کوک کشید
سونگ:برادر من اینی که جلوت وایساده یه دانشمنده راه رو باز کن بریم تو سر جدت
دزد که نیستیم. اصن دزد هم باشیم اینجا به جز چار تا دفتر کتاب چی پیدا میشه واسه بلند کردن؟...
نگهبان شونه ای بالا انداخت :
نگهبان :من از کجا بدونم دانشمنده؟ دانشمند یاب وصل کردم به خودم؟
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🐾
#رمان #فیک #فیکشن
- ۶۱۶
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط