My professor
My professor
Chapter:2
Part:44
سونگ :قسم جون بچتو بخورم؟
نگهبان: به قسم باشه که به جون بچه ی نداشتم من فيثاغورسم
سونگ نگاه پر از تنفری به نگهبان انداخت :
سونگ:این مردو کل دنیا میشناسن چطور استاد جئون کبیر رو نمیشناسی؟!!!
ادامه داد
سونگ:جای اینکه هر صبح سبیلاتو با این دقت و وسواس مرتب کنی یکم مجله علمی بخون بفهمی تو دنیا چخبره .....
نگهبان که قدش بلند تر بود با لجبازی صورتشو به سونگ نزدیک کرد
نگهبان :گستاخ...کارت به جایی رسیده که به سبیل مامور دولت گیر میدی؟!!!
هیزل صداشو بالا برد
هیزل:کافیه دیگه وقت داره میره شما اینجا افتادین به جون هم؟!کارت اتاقو بديد من برم دعوتنامه ها رو بیارم
هر سه نفر متعجب هیزل رو نگاه کردن
جئون و سونگ به خاطر اینکه اولین بار بود
اخم و جديتشو میدیدن و نگهبان به خاطر اینکه یک کلمه هم از کره ای نمیفهمید
جونگکوک:خودم میرم. تو همینجا بمون
هیزل کارتو با عجله از سونگ گرفت و سرشو تکون داد
هیزل:نه شما باید اینجا باشید.
و از شون فاصله گرفت
هیزل :شاید راتون دادن داخل ... جایزه رو شما باید تحویل بگیرید
هر سه نفر دویدن فرز هیزل روی اون کفشای پاشنه بلند رو نگاه کردن ....
و جونگ کوک با ناباوری تک خنده ای کرد ... دخترش مثل یه بچه آهوی چابک میدوید
و برای موفقیتشون تقلا می کرد
سونگ به خودش اومد و داد زد
سونگ:هی دختر دعوتنامه ها رو جا کفشیه
و رو به نگهبان که اخم کرده بود با تنفر گفت:
سونگ :چیه؟ نگا میکنی؟ با اون دستکشات
شبیه شاهزاده هانسی مردک بدترکیب ... الهی که کچلی لاعلاج بزنه به سبیلات
نگهبان: پیری خرفت ... اجازه نمیدم عصبیم کنی
....
نامجون جلوی در ایستاد پوتینای گلی و نم دارش رو درآورد
خستگی از چهره ش میبارید ... وارد خونه شد ... گوشی رو برداشت و روشنش کرد ...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:44
سونگ :قسم جون بچتو بخورم؟
نگهبان: به قسم باشه که به جون بچه ی نداشتم من فيثاغورسم
سونگ نگاه پر از تنفری به نگهبان انداخت :
سونگ:این مردو کل دنیا میشناسن چطور استاد جئون کبیر رو نمیشناسی؟!!!
ادامه داد
سونگ:جای اینکه هر صبح سبیلاتو با این دقت و وسواس مرتب کنی یکم مجله علمی بخون بفهمی تو دنیا چخبره .....
نگهبان که قدش بلند تر بود با لجبازی صورتشو به سونگ نزدیک کرد
نگهبان :گستاخ...کارت به جایی رسیده که به سبیل مامور دولت گیر میدی؟!!!
هیزل صداشو بالا برد
هیزل:کافیه دیگه وقت داره میره شما اینجا افتادین به جون هم؟!کارت اتاقو بديد من برم دعوتنامه ها رو بیارم
هر سه نفر متعجب هیزل رو نگاه کردن
جئون و سونگ به خاطر اینکه اولین بار بود
اخم و جديتشو میدیدن و نگهبان به خاطر اینکه یک کلمه هم از کره ای نمیفهمید
جونگکوک:خودم میرم. تو همینجا بمون
هیزل کارتو با عجله از سونگ گرفت و سرشو تکون داد
هیزل:نه شما باید اینجا باشید.
و از شون فاصله گرفت
هیزل :شاید راتون دادن داخل ... جایزه رو شما باید تحویل بگیرید
هر سه نفر دویدن فرز هیزل روی اون کفشای پاشنه بلند رو نگاه کردن ....
و جونگ کوک با ناباوری تک خنده ای کرد ... دخترش مثل یه بچه آهوی چابک میدوید
و برای موفقیتشون تقلا می کرد
سونگ به خودش اومد و داد زد
سونگ:هی دختر دعوتنامه ها رو جا کفشیه
و رو به نگهبان که اخم کرده بود با تنفر گفت:
سونگ :چیه؟ نگا میکنی؟ با اون دستکشات
شبیه شاهزاده هانسی مردک بدترکیب ... الهی که کچلی لاعلاج بزنه به سبیلات
نگهبان: پیری خرفت ... اجازه نمیدم عصبیم کنی
....
نامجون جلوی در ایستاد پوتینای گلی و نم دارش رو درآورد
خستگی از چهره ش میبارید ... وارد خونه شد ... گوشی رو برداشت و روشنش کرد ...
ادامه دارد...
لایک فراموش نشه 🪵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۰۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط