پارت
پارت 2☘️🍀
تا در امارت درو باز نکردم به بیرون نگاه کردم دلم برایه اون دختره تنگ میشه بنظرم از فردا باهاش اشنا بشم اگر ارزش داشت داخل قفص خیلی خیلی بزرگم کنم این که داخل قفص بندازمش نقشه دوممه داخله قفص 2 تا مبل تک نفره و یه تخت و میز و 2 تا کتاب بود در امارت رو باز کردم و همه خدمت کارا تعضیم کردم و دباره به کارشون رصیدن
تو کافه اون دختره هم قهوه درست میکنه و هم سندق داره واقعا قهوه هاش عالی
رفتم صورتم رو شصتم و به سمت تختم رفتم و سیاهی.... خواب
ویو ا.ت🎐
رسیدم خونه و خواستم از بابام راجبه تاعاتر بپرسم رسیدم خونه دیدم یه بابام سرش تو گوشی و مامانم رو مبل نشصته
+:س.. سلام
)الامت بابا /) الامت مامان%)
/:کجابودی (سرد)
+:سر کار بابا مبخواتم ازتون یه اجازه ای بگیرم
/:بنال
+خوب یه مدرسه ای ازم تصد گرفته و ازم خواستن من تراهی کنم لباس های تاعاتر و میشه شرکت کنم لطفا
%:چی توی بی استعداد میخوای تونجا لباس تهیه کنی
/:نه
+و.. ولی اخه من...
/:دختره ای هرزه رو هرفه من وای میسی هاان
اومد ترفه و یه سیلی مهکم خابوند رو سرم و
کشون کشون بردم تو یه اتاق خالی ....
تا جایی که در توانش بود من رو با لگد میزد کمر بند و درو کرد پاهام و گردنمو میزد
3 ساعت بعد
انقد من رو با کمر بند زد که بیهوش شدم و خودشم خصته شد ول کرد و رفت هنوز کامل بیهوش نشودم که صدای مامانم رو شنیدم
%:افرین شوهرم کارت عالی بود
سیاهی....
فردا ساعت 6 صبح....
بیدار شدم دیدم کف زمینم گوشیمم گوشه اتاق بود برداشتم و نگاهی به
ساعت کردم خوب خوبه خیلی هم دیر نیست یه چیزی خوردم و لباس پوشیدم و رفتم سر کار
جیمین:💫
دباره رفتم کافه این بار میخواتم باهاش اشنا شم رفتم تو کافه دیدمش
بی حار بود همون همیشگیرو سفارش دادم
بعدش رفتم هساب منم تا بهش نزدیک شدم د... دیدم که همه جایه گردش زخمه و و یه گوای هم از لبش و اسوخون دستر که نسفش چسب زخم بود
+:اقا هالتون خوبه؟
الامت جیمین _
_:ا بله بله بفر مایید اینم کارت فقت اسم شما چیه
+:ا.ت هستم و شما؟
_:من جیمینم میتونم از فردا با شما
بیشتم اشنا بشم؟
+:بله چرا که نه (یه لبخند مهربانانه)
جیمین :
یه لبخندی زد که قند تو دلم اب شد وووااااییی
خداهافضی کردیمو من از اونجازدم بیرون اره بنظرم که هفته بعد بدزدمش
رفتم امارت اعضا هم اونجا بودن رفتم تو به همشون سلام کردم یه خرده باهم حرف زدیم
هوپی :راستی جریان اون دختره چیشد
ته ته (همون تیهونگ)
ته ته :راست میگه جریان چیشد
_:نمیدونم فکر نکنم انجامش بدم
شوگاه :باش پس اینم خت میزنیم
_:نه نه انجامش میدم
نامی (نامجون)
نامی :خیلی الیه
چند ساعتی باهم حرف زدیو خوش گزروندیو شام خردیم و داگه همه رفتم به سمت عمارت خودشون....
نظرتون رو تو کامت بگید 🍀 🎐
میشه لایک کنین ❤️🩹 🤍 🖤 🥺
تا در امارت درو باز نکردم به بیرون نگاه کردم دلم برایه اون دختره تنگ میشه بنظرم از فردا باهاش اشنا بشم اگر ارزش داشت داخل قفص خیلی خیلی بزرگم کنم این که داخل قفص بندازمش نقشه دوممه داخله قفص 2 تا مبل تک نفره و یه تخت و میز و 2 تا کتاب بود در امارت رو باز کردم و همه خدمت کارا تعضیم کردم و دباره به کارشون رصیدن
تو کافه اون دختره هم قهوه درست میکنه و هم سندق داره واقعا قهوه هاش عالی
رفتم صورتم رو شصتم و به سمت تختم رفتم و سیاهی.... خواب
ویو ا.ت🎐
رسیدم خونه و خواستم از بابام راجبه تاعاتر بپرسم رسیدم خونه دیدم یه بابام سرش تو گوشی و مامانم رو مبل نشصته
+:س.. سلام
)الامت بابا /) الامت مامان%)
/:کجابودی (سرد)
+:سر کار بابا مبخواتم ازتون یه اجازه ای بگیرم
/:بنال
+خوب یه مدرسه ای ازم تصد گرفته و ازم خواستن من تراهی کنم لباس های تاعاتر و میشه شرکت کنم لطفا
%:چی توی بی استعداد میخوای تونجا لباس تهیه کنی
/:نه
+و.. ولی اخه من...
/:دختره ای هرزه رو هرفه من وای میسی هاان
اومد ترفه و یه سیلی مهکم خابوند رو سرم و
کشون کشون بردم تو یه اتاق خالی ....
تا جایی که در توانش بود من رو با لگد میزد کمر بند و درو کرد پاهام و گردنمو میزد
3 ساعت بعد
انقد من رو با کمر بند زد که بیهوش شدم و خودشم خصته شد ول کرد و رفت هنوز کامل بیهوش نشودم که صدای مامانم رو شنیدم
%:افرین شوهرم کارت عالی بود
سیاهی....
فردا ساعت 6 صبح....
بیدار شدم دیدم کف زمینم گوشیمم گوشه اتاق بود برداشتم و نگاهی به
ساعت کردم خوب خوبه خیلی هم دیر نیست یه چیزی خوردم و لباس پوشیدم و رفتم سر کار
جیمین:💫
دباره رفتم کافه این بار میخواتم باهاش اشنا شم رفتم تو کافه دیدمش
بی حار بود همون همیشگیرو سفارش دادم
بعدش رفتم هساب منم تا بهش نزدیک شدم د... دیدم که همه جایه گردش زخمه و و یه گوای هم از لبش و اسوخون دستر که نسفش چسب زخم بود
+:اقا هالتون خوبه؟
الامت جیمین _
_:ا بله بله بفر مایید اینم کارت فقت اسم شما چیه
+:ا.ت هستم و شما؟
_:من جیمینم میتونم از فردا با شما
بیشتم اشنا بشم؟
+:بله چرا که نه (یه لبخند مهربانانه)
جیمین :
یه لبخندی زد که قند تو دلم اب شد وووااااییی
خداهافضی کردیمو من از اونجازدم بیرون اره بنظرم که هفته بعد بدزدمش
رفتم امارت اعضا هم اونجا بودن رفتم تو به همشون سلام کردم یه خرده باهم حرف زدیم
هوپی :راستی جریان اون دختره چیشد
ته ته (همون تیهونگ)
ته ته :راست میگه جریان چیشد
_:نمیدونم فکر نکنم انجامش بدم
شوگاه :باش پس اینم خت میزنیم
_:نه نه انجامش میدم
نامی (نامجون)
نامی :خیلی الیه
چند ساعتی باهم حرف زدیو خوش گزروندیو شام خردیم و داگه همه رفتم به سمت عمارت خودشون....
نظرتون رو تو کامت بگید 🍀 🎐
میشه لایک کنین ❤️🩹 🤍 🖤 🥺
- ۴۰۷
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط