{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt16

ویوی ا. ت

مچ دستم هنوز توی دست جونگکوک بود.

انقدر محکم گرفته بود که درد گرفته بود.

نگاش کردم.

تا حالا هیچ‌وقت این‌قدر عصبانی ندیده بودمش.

ا. ت: جونگکوک...

انگار تازه متوجه شد.

آروم دستم رو ول کرد.

یه نفس عمیق کشید.

جونگکوک: ببخشید...

برای چند ثانیه فقط همدیگه رو نگاه کردیم.

بعد اخم کردم.

ا. ت: از کجا فهمیدی من اینجام؟

جونگکوک سکوت کرد.

ا. ت: تعقیبم کردی؟

جونگکوک: ...

ا. ت: جواب بده.

جونگکوک: آره.

از جوابش شوکه شدم.

اصلاً انتظار نداشتم این‌قدر راحت اعتراف کنه.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک نگاهش رو ازم گرفت.

جونگکوک: چون حس بدی داشتم.

ا. ت: یعنی به من اعتماد نداری؟

جونگکوک: نه...

به کسی که برات پیام فرستاده اعتماد ندارم.


---

ویوی جونگکوک

دلم می‌خواست همه حقیقت رو بگم.

اما نمی‌شد.

اگه می‌فهمید...

شاید دیگه حتی حاضر نمی‌شد یه سقف با من زندگی کنه.

ا. ت پاکت رو از روی میز برداشت.

قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، درش رو باز کرد.

داخل پاکت...

فقط یه فلش مشکی بود.

هیچ نامه‌ای نبود.

هیچ اسمی هم روش نوشته نشده بود.

ا. ت: این چیه؟

جونگکوک: بهم بده.

ا. ت: اول بگو چرا.

جونگکوک: چون ممکنه خطرناک باشه.

ا. ت: یه فلش؟

جونگکوک: آره.


---

ویوی ا. ت

برای اولین بار...

حس کردم جونگکوک واقعاً ترسیده.

نه برای خودش...

برای من.

پاکت رو داخل کیفم گذاشتم.

ا. ت: تا وقتی حقیقتو نگی، اینو بهت نمی‌دم.

جونگکوک ناباورانه نگام کرد.

جونگکوک: لجبازی نکن.

ا. ت: پس راستشو بگو.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

جونگکوک: الان نه...

ا. ت: پس هیچ‌وقت.

از کنارم رد شدم و از کافه بیرون اومدم.


---

ویوی جونگکوک

همین که از در کافه خارج شد...

لعنتی زیر لب گفتم.

فلش...

اگه همون چیزی باشه که حدس می‌زنم...

نباید دست ا. ت بمونه.

همون لحظه گوشیم زنگ خورد.

مین‌سو.

این بار جواب دادم.

جونگکوک: چی می‌خوای؟

مین‌سو: دیر رسیدی.

جونگکوک: حرفتو بزن.

مین‌سو: دختره الان کنارت بود، نه؟

رگ گردنم کشیده شد.

جونگکوک: از کجا می‌دونی؟

مین‌سو خندید.

مین‌سو: چون از اول... زیر نظرش داشتیم.

نفسم بند اومد.

جونگکوک: اگه یه نفر از آدم‌هات حتی یه قدم بهش نزدیک بشه...

مین‌سو حرفم رو قطع کرد.

مین‌سو: تهدید نکن.

فعلاً کسی قصد آسیب زدن بهش رو نداره...

ولی همه چیز بستگی به تصمیم تو داره.

تماس قطع شد.

مشت محکمی به فرمون ماشین زدم.

دیگه مطمئن شده بودم...

این فقط یه هشدار نبود.

یه بازی تازه شروع شده بود.

و ا. ت، بدون اینکه خودش بدونه، وسط اون بازی قرار گرفته بود...

ادامه
#رمان
دیدگاه ها (۸)

آتیشی که از بارون شروع شدprt 17ویوی ا. تتمام راه تا خونه، هی...

✨💜❤#کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی #جانگ_هوسوک #پارک_جیمی...

آتیشی که از بارون شروع شدprt15ویوی ا. تاون شب تا صبح خوابم ن...

آتیشی که از بارون شروع شدprt14---ویوی جونگکوکهمون لحظه‌ای که...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

آتیشی که از بارون شروع شدprt11---ویوی جونگکوکهمین که صدای او...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط