{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt14


---

ویوی جونگکوک

همون لحظه‌ای که صدای شکستن اومد، بدون فکر در اتاقش رو باز کردم.

ا. ت روی زمین نشسته بود.

کنار تخت.

یه لیوان شکسته روی سرامیک افتاده بود و تیکه‌های شیشه همه جا پخش شده بودن.

با عجله جلو رفتم.

جونگکوک: ا. ت!

سرش رو بلند کرد.

صورتش رنگ نداشت.

ا. ت: من... خوبم...

نگاهم افتاد به دست راستش.

از بین انگشت‌هاش خون آروم روی زمین می‌چکید.

جونگکوک: دستت زخمی شده.

خواستم بهش نزدیک بشم که سریع دستش رو پشتش قایم کرد.

ا. ت: چیز مهمی نیست.

جونگکوک: لجبازی نکن.

آروم کنارش زانو زدم.

این بار مقاومت نکرد.

دستش رو گرفتم.

یه تیکه شیشه کوچیک کف دستش فرو رفته بود.

جونگکوک: یکم درد داره.

ا. ت با یه لبخند زورکی گفت:

ا. ت: انگار امشب همه چی تصمیم گرفته اذیتم کنه.

بی‌اختیار لبخند زدم.

جونگکوک: آره... امشب خیلی بهت سخت گذشته.


---

ویوی ا. ت

وقتی زخمش رو ضدعفونی می‌کرد...

برای اولین بار حس کردم یکی واقعاً نگرانمه.

نه از روی اجبار...

نه از روی ترحم...

فقط...

نگران.

جونگکوک با دقت تیکه شیشه رو بیرون آورد.

از درد اخمام جمع شد.

جونگکوک: تموم شد.

ا. ت: دروغ میگی...

هنوز می‌سوزه.

جونگکوک خندید.

جونگکوک: پنج دقیقه دیگه یادت میره.

بهش نگاه کردم.

ا. ت: تو همیشه این‌قدر مطمئنی؟

جونگکوک: تقریباً.

ا. ت: از این اخلاقِت خوشم نمیاد.

جونگکوک: می‌دونم.

هر دومون خندیدیم.


---

ویوی جونگکوک

وقتی خندید...

برای چند لحظه همه تهدیدها یادم رفت.

اما گوشی داخل جیبم دوباره لرزید.

بدون اینکه درش بیارم، فهمیدم همون شماره ناشناسه.

نخواستم جلوش بخونم.

گوشی رو بی‌صدا کردم.

ا. ت متوجه شد.

ا. ت: جواب نمیدی؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: همون آدماست؟

چند لحظه سکوت کردم.

بعد سرم رو تکون دادم.

ا. ت چیزی نگفت.

فقط به پنجره نگاه کرد.

بارون هنوز می‌بارید.


---

ویوی ا. ت

نمی‌دونستم جونگکوک چه گذشته‌ای داره...

ولی یه چیز رو مطمئن بودم.

اون آدمی نبود که دیگران ازش می‌ترسن.

حداقل نه با من.

بلند شدم که لیوان‌های شکسته رو جمع کنم.

جونگکوک سریع گفت:

جونگکوک: وایسا.

ا. ت: خودم جمع می‌کنم.

جونگکوک: دستت تازه زخم شده.

ا. ت: ...

جونگکوک خم شد و تیکه‌های شیشه رو یکی‌یکی جمع کرد.

همون موقع...

صدای رعد شدیدی اومد.

نور برق برای چند ثانیه خاموش و روشن شد.

بعد...

دینگ...

صدای پیامک روی گوشی من اومد.

اخم کردم.

«این وقت شب کیه؟»

گوشی رو برداشتم.

شماره ناشناس بود.

پیام فقط یک خط داشت:

> «اگه می‌خوای حقیقت جئون جونگکوک رو بفهمی، فردا ساعت ۱۰ صبح به کافه روبه‌روی رودخونه هان بیا... تنها.»



چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندم.

قلبم تند می‌زد.

بدون اینکه جونگکوک متوجه بشه، صفحه گوشی رو خاموش کردم.

حالا...

هر دومون یه پیام ناشناس داشتیم.

اما هیچ‌کدوم از پیام اون یکی خبر نداشت...

ادامه
لایک کامنت یادتون نره عشقای من 💋❤🎀
دیدگاه ها (۷)

آتیشی که از بارون شروع شدprt15ویوی ا. تاون شب تا صبح خوابم ن...

از پرنسسمون حمایت نشه؟ ✨💞فیک نویسهhttps://wisgoon.com/clara....

رمان | آتیشی که از بارون شروع شدprt13ویوی ا. تاز همون فاصله ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt12ویوی ا. تسکوت...از هر جوابی بد...

آتیشی که از بارون شروع شدprt10---ویوی ا. تنفسم بند اومده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط