عاشقانه ای در دهه ۵۰
عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۷۵
ویو املیا
ساعت ها تو راه بودیم و فقط به این فک میکردم که تهیونگ داره چیکار میکنه الان ، و بلاخره به اسپانیا رسیدیم جلوی دروازه قصر خواهر ناتنیم ارنیکا منتظرم بود ، ارنیکا از دو تا خواهر نانتیم مهربون تر بود و چون بزرگتر بود عاقل تر هم وقتی ازدواج کرد ۱ ماه بعدش باردار شد و الان ماه چهارمش شده . از کالسکه پیدا شدم و به طرفش رفتم وقتی بهش رسیدم تعزیمی کردم ( علامت ارنیکا ● )
● خوش اومدی خواهرجان
+سلام
هر دو رفتیم تو قصر و مشغول صحبت شدیم
+شکمت حسابی بزرگ شده
● راه رفتنم سخت شده ( خنده ) ........چرا بهمون خبر ندادی میای یکی رو میفرستادیم بیاد دنبالت
+یهویی شد یادم رفت
● خب بگو چیکار داری ؟
+ شاهزاده اسپانیا کجاست اینجا نیست ؟
● رفت تا مرزها رو بررسی کنه معمولا ۱۵ یا ۲۰ روز نمیاد
+راستش فقط برای دیدن تو نیومدم .......... میدونی که فرانسه .....
● میدونم
+تهیونگ برای محافظت از فرانسه با آلمان اعلام جنگ کرده و قبل از اینکه من بیام با ارتشش رفت جنگ
●پادشاه انگلیس مرده شجاعی مطمئنم که آلمان رو شکست میده
+ما این بار فرق داره .....آلمان صد هزار سرباز برای جنگ اورد و تهیونگ برای کمک به فرانسه فقط ۵۰ هزار سرباز باخودش برده خود فرانسه هم ۳۰ هزار سرباز داره این اختلاف تعداد سربازا زیاده
● املی جونم ما که فقط ......یه زنیم کاری ازمون برنمیاد فقط .....فقط میتونیم براشون آرزوی سلامتی کنیم
+اگه دعا تاثیری داشت که اتفاق ۵۰ سال پیش نمیافتاد
● حرف تو درسته ولی ........ ببین من وقتی ازدواج کردم درسته شدم ملکه اسپانیا ولی .....اسپانیا کشور کوچیک و ضعیفه و من نمیتونم جون مردم کشورم و حتی جون شوهر خودمو به خطر بندازم
+درکت میکنم ، عشق تو به شاهزاده اسپانیا و کشورت واقعا تحسین برانگیزه اما عشق من به شوهرم و کشورم دست کمی نداره .......مطمئن باش اگه الان آلمان شکست نخوره هدف بعدیشون اسپانیاست
ارنیکا از جاش بلند شد و گفت
● مسئله این نیست که نخوام کمکت کنم ولی واقعا نیرو های اسپانیا محدوده و دستمون به جایی نمیرسه
املیا از جاش پاشد و رفت سمت ارنیکا
+ولی اسپانیا ۲۰ هزار سرباز داره این واقعا میتونه خیلی کمک کنه
● اما تو از کجا میدونی که آلمان شکست میخوره .....خودتم میدونی اسپانیا چه خطری تهدیدش میکنه میخوای بفرستیش به استقبال مرگ هاااااا ( فریاد)
+نمیخوام بمیره ولی ...... مطمئن باش اگه الان کمک براشون فرستاده نشه هیچکس هیچ شانسی در برابرشون نداره
● املیا من مثل تو نیستم من فقط یه زن معمولیم که فوق بتونه از یه نفر محافظت کنه .......من ....من مثل تو نیستم که شوهرمو هل بدم تا بره برای کشورم بجنگه و بمیره ( گریه )
املیا با شنیدن حرفای ارنیکا اشک هاش از چشماش ریخت و با بغض گفت
+یعنی فک میکنی ....... من شوهرمو مجبور کردم.......که بره و بجنگه و به خاطر من جونشو از دست بده ؟ ( گریه و بغض )
● م...منظورم این نبود
+اگه منظورت این بود پس چرا بهم کمک نمیکنیییی ( صدای بلند )
● چون کسی نگفته که ما باید همیشه کار درست رو انجام بدیممم ( صدای بلند ) .......من حاضرم جونمو از دست بدم ولی جون شوهرم به خطر نیوفته .....................
پارت ۷۵
ویو املیا
ساعت ها تو راه بودیم و فقط به این فک میکردم که تهیونگ داره چیکار میکنه الان ، و بلاخره به اسپانیا رسیدیم جلوی دروازه قصر خواهر ناتنیم ارنیکا منتظرم بود ، ارنیکا از دو تا خواهر نانتیم مهربون تر بود و چون بزرگتر بود عاقل تر هم وقتی ازدواج کرد ۱ ماه بعدش باردار شد و الان ماه چهارمش شده . از کالسکه پیدا شدم و به طرفش رفتم وقتی بهش رسیدم تعزیمی کردم ( علامت ارنیکا ● )
● خوش اومدی خواهرجان
+سلام
هر دو رفتیم تو قصر و مشغول صحبت شدیم
+شکمت حسابی بزرگ شده
● راه رفتنم سخت شده ( خنده ) ........چرا بهمون خبر ندادی میای یکی رو میفرستادیم بیاد دنبالت
+یهویی شد یادم رفت
● خب بگو چیکار داری ؟
+ شاهزاده اسپانیا کجاست اینجا نیست ؟
● رفت تا مرزها رو بررسی کنه معمولا ۱۵ یا ۲۰ روز نمیاد
+راستش فقط برای دیدن تو نیومدم .......... میدونی که فرانسه .....
● میدونم
+تهیونگ برای محافظت از فرانسه با آلمان اعلام جنگ کرده و قبل از اینکه من بیام با ارتشش رفت جنگ
●پادشاه انگلیس مرده شجاعی مطمئنم که آلمان رو شکست میده
+ما این بار فرق داره .....آلمان صد هزار سرباز برای جنگ اورد و تهیونگ برای کمک به فرانسه فقط ۵۰ هزار سرباز باخودش برده خود فرانسه هم ۳۰ هزار سرباز داره این اختلاف تعداد سربازا زیاده
● املی جونم ما که فقط ......یه زنیم کاری ازمون برنمیاد فقط .....فقط میتونیم براشون آرزوی سلامتی کنیم
+اگه دعا تاثیری داشت که اتفاق ۵۰ سال پیش نمیافتاد
● حرف تو درسته ولی ........ ببین من وقتی ازدواج کردم درسته شدم ملکه اسپانیا ولی .....اسپانیا کشور کوچیک و ضعیفه و من نمیتونم جون مردم کشورم و حتی جون شوهر خودمو به خطر بندازم
+درکت میکنم ، عشق تو به شاهزاده اسپانیا و کشورت واقعا تحسین برانگیزه اما عشق من به شوهرم و کشورم دست کمی نداره .......مطمئن باش اگه الان آلمان شکست نخوره هدف بعدیشون اسپانیاست
ارنیکا از جاش بلند شد و گفت
● مسئله این نیست که نخوام کمکت کنم ولی واقعا نیرو های اسپانیا محدوده و دستمون به جایی نمیرسه
املیا از جاش پاشد و رفت سمت ارنیکا
+ولی اسپانیا ۲۰ هزار سرباز داره این واقعا میتونه خیلی کمک کنه
● اما تو از کجا میدونی که آلمان شکست میخوره .....خودتم میدونی اسپانیا چه خطری تهدیدش میکنه میخوای بفرستیش به استقبال مرگ هاااااا ( فریاد)
+نمیخوام بمیره ولی ...... مطمئن باش اگه الان کمک براشون فرستاده نشه هیچکس هیچ شانسی در برابرشون نداره
● املیا من مثل تو نیستم من فقط یه زن معمولیم که فوق بتونه از یه نفر محافظت کنه .......من ....من مثل تو نیستم که شوهرمو هل بدم تا بره برای کشورم بجنگه و بمیره ( گریه )
املیا با شنیدن حرفای ارنیکا اشک هاش از چشماش ریخت و با بغض گفت
+یعنی فک میکنی ....... من شوهرمو مجبور کردم.......که بره و بجنگه و به خاطر من جونشو از دست بده ؟ ( گریه و بغض )
● م...منظورم این نبود
+اگه منظورت این بود پس چرا بهم کمک نمیکنیییی ( صدای بلند )
● چون کسی نگفته که ما باید همیشه کار درست رو انجام بدیممم ( صدای بلند ) .......من حاضرم جونمو از دست بدم ولی جون شوهرم به خطر نیوفته .....................
- ۱۰۴
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط