{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت۷۴

ویو راوی
صبح در اومد و هنوز املیا تو اتاق نشسته بود که زویی اومد تو و رفت کنارش نشست و بهش گفت

♡ چیشد؟ تهیونگ چی گفت ؟ کاری نکرد که ؟

+ نه هیچی نگفت

املیا بلند شد و به سمت در رفت که املیا از بازوش گرفت و گفت

♡ وایسا ببینم ، اگه هیچی نگفت چرا چشمات اینقدر قرمزه

+باید برم با تهیونگ حرف بزنم

♡ وایسا ........ مگه تو نمیدونی

+چی رو باید بدونم ؟

♡ تهیونگ داره همراه با ارتش میره جنگ

انگار روی املیا سطل آب یخ ریختن

+ .....جنگ؟ با...کی؟

♡ با آلمان دیگه ......مگه....مگه تهیونگ بهت نگفته بود

+الان کجاست ؟

♡ ورودی قصر دارن اماده میشن که راه بیافتن

املیا سریع میره سمت ورودی قصر و میبینه تهیونگ جلوتر از همه روی اسبش نشسته و سربازا و ژنرال ها هم پشتش و ملکه و سارا هم اونطرف تر وایستادن و دارن بدرقه اشون میکنن ، املیا رفت کنار ملکه ایستاد . تهیونگ حتی ذره نگاه به املیا نمیکرد و جورج که این رو دید اروم به تهیونگ گفت

♧ تهیونگ بهتره یه بار به بانو املیا نگاه کنی

☆ چیکارش داری بزار هر کاری میخواد انجام بده

♧ اخه ممکنه دیگه نتونه ......

_ راه بیفتین

کل ارتش راه افتادن و رفتن ، املیا تا آخرین لحظه به تهیونگ نگاه میکرد و منتظره نگاهی از طرفه تهیونگ بود ولی ........ بعد از رفتن اونا املیا رفت پیش ملکه و گفت

+ملکه از شما یه خواهشی دارم

ملکه = چی عزیزم

+ میخوام برم اسپانیا

¤ برادر من به خاطر تو داره با آلمان اعلام جنگ میکنه اونوقت تو میخوای بری اسپانیا؟

+برای تفریح که نمیرم ........ وقتی برای خانواده ام نامه مینوشتم فهمیدم یکی از خواهرم با شاهزاده اسپانیا ازدواج کرده میخوام برم و نیروی کمکی بیارم ، سربازای ما تعدادشون خیلی کمتر از ارتش آلمانه و احتمال بردمون هم کمه

ملکه لبخندی زد و گفت

ملکه= باشه عزیزم همراه باهات ۱۵۰ تا سرباز هم میاد که سالم بری و سالم برگردی

املیا تعزیمی کرد و رفت سمت اتاقش و شروع کرد به جمع کردن وسایلش ، زوی اومد داخل و بهش گفت

♡ واقعا میخوای بری ؟

+اره

♡ حداقل بزار باهات بيام

+فکرشم نکن تو باید همینجا بمونی و مراقبت ملکه و قصر باشی

زوی به سرعت رفت املیا رو بغل کرد

♡ سالم برگرد پیشمون

املیا خنده ای کرد و چمدونش برداشت و رفت سوار کالسکه شد و راه افتاد به سمت اسپانیا......‌..‌‌.................
دیدگاه ها (۰)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۵ ویو املیا ساعت ها تو راه بودیم و...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم اتاق املیا و تهیونگ اسلاید سو...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۷۳ویو راوی بعد از چند ساعت زویی اوم...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۲ویو راوی ملکه ادامه دادملکه = اخل...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۲ویو راوی توی مسیر هیچ کدوم حتی ذر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط