رمان در تعقیب شیطان
***رمان در تعقیب شیطان***
پارت۱
نمی دونم چطور داستانم رو شروع کنم نمی دونم که آیا این داستانم واقعا اتفاق افتاده یا نه از بس که داستانم عجیب و غریبه حتی خودم هم باورم نمیشه حتی خودم هم نمی تونم اتفاقاتی که برام افتاد رو هضم کنم. گاهی فکر می کنم که همش یه خواب بوده گاهی فکر می کنم که تموم این بلاهایی که سرم اومده یه کابوس شبانه بوده اما چنین چیزی غیر ممکنه چون همش واقعیته چون همش حقیقت محضه. کاری ندارم که شما داستانم رو باور کنید یا نه کاری ندارم که در موردم چی فکر می کنید ممکنه بگید دیوونم یا شاید مجنون شدم اما اینطور نیست. من این داستان رو در سلامتی کامل جسمی و عقلی می نویسم. ازتون خواهش می کنم که اگه ترسو هستید این داستان رو نخونید اگه بیماری ای چیزی دارید که هیجان زیاد براتون خوب نیست این داستان رو نخونید چون چیزی به جز درد و رنج نصیبتون نمیشه... نمیشه...نمیشه...
*******
پریسا؟ پریسا؟ کجایی دختر حواست کجاست یک ساعته دارم صدات می کنم...
- چی میگی بابا؟
- میگم کجایی؟ چرا جواب نمیدی یک ساعت مثل چوب خشک زل زدی به یه نقطه حالت خوبه؟
- آره خوبم فقط کمی خستم.
- پریسا عزیزم کلاس خیلی وقته تموم شده بیا بریم خونه قربونت برم.
- باشه شادی خانوم بیا برسونمت.
نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار بعد از ظهر بود از صبح تا حالا دانشگاه کلاس داشتم خسته شدم از این کلاسای مزخرف و تکراری آخه این چه زندگی ایه که من دارم آخه یه تنوعی یکم هیجانی چیزی... همش صبح تا غروب دانشگاه بعدش هم از فرط خستگی نا نداری که حتی به خونه برگردی از بس که خسته و کوفته ای. آخه اینم شد زندگی؟ خسته شدم ....
****
#رمان
#رمان #درتعقیب #شیطان
#Novel
پارت۱
نمی دونم چطور داستانم رو شروع کنم نمی دونم که آیا این داستانم واقعا اتفاق افتاده یا نه از بس که داستانم عجیب و غریبه حتی خودم هم باورم نمیشه حتی خودم هم نمی تونم اتفاقاتی که برام افتاد رو هضم کنم. گاهی فکر می کنم که همش یه خواب بوده گاهی فکر می کنم که تموم این بلاهایی که سرم اومده یه کابوس شبانه بوده اما چنین چیزی غیر ممکنه چون همش واقعیته چون همش حقیقت محضه. کاری ندارم که شما داستانم رو باور کنید یا نه کاری ندارم که در موردم چی فکر می کنید ممکنه بگید دیوونم یا شاید مجنون شدم اما اینطور نیست. من این داستان رو در سلامتی کامل جسمی و عقلی می نویسم. ازتون خواهش می کنم که اگه ترسو هستید این داستان رو نخونید اگه بیماری ای چیزی دارید که هیجان زیاد براتون خوب نیست این داستان رو نخونید چون چیزی به جز درد و رنج نصیبتون نمیشه... نمیشه...نمیشه...
*******
پریسا؟ پریسا؟ کجایی دختر حواست کجاست یک ساعته دارم صدات می کنم...
- چی میگی بابا؟
- میگم کجایی؟ چرا جواب نمیدی یک ساعت مثل چوب خشک زل زدی به یه نقطه حالت خوبه؟
- آره خوبم فقط کمی خستم.
- پریسا عزیزم کلاس خیلی وقته تموم شده بیا بریم خونه قربونت برم.
- باشه شادی خانوم بیا برسونمت.
نگاهی به ساعتم انداختم ساعت چهار بعد از ظهر بود از صبح تا حالا دانشگاه کلاس داشتم خسته شدم از این کلاسای مزخرف و تکراری آخه این چه زندگی ایه که من دارم آخه یه تنوعی یکم هیجانی چیزی... همش صبح تا غروب دانشگاه بعدش هم از فرط خستگی نا نداری که حتی به خونه برگردی از بس که خسته و کوفته ای. آخه اینم شد زندگی؟ خسته شدم ....
****
#رمان
#رمان #درتعقیب #شیطان
#Novel
- ۴.۸k
- ۱۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط