📖 آکادمی آستریا
📖 آکادمی آستریا
پارت پانزدهم | «اولین نبرد»
صدای شکستن شیشهها هنوز در سالن میپیچید.
باد یخزده پردهها را به حرکت درآورده بود.
همه بیحرکت به پنجرههای شکسته خیره شده بودند.
───
«کلید را تحویل دهید...»
صدا دوباره تکرار شد.
اما این بار...
نزدیکتر.
───
آلدن قدمی جلو آمد.
دستش را بالا برد.
حلقهای از نور طلایی اطراف دانشآموزان شکل گرفت.
باد ناگهان آرام شد.
«همه همینجا بمانید.»
───
کارل بلافاصله گفت:
«نه.»
آلدن نگاهش کرد.
«فکر میکنی آمادهای؟»
کارل بدون ذرهای تردید جواب داد:
«نه.»
«ولی نمیتونم فقط تماشا کنم.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد آلدن، برای اولین بار، لبخند خیلی کمرنگی زد.
«حداقل خودت رو بهتر از چیزی که فکر میکردم میشناسی.»
───
در همان لحظه...
سقف سالن لرزید.
موجودی عظیم با بدنی از سایه روی دیوار بیرونی آکادمی فرود آمد.
چشمهای سرخش مثل آتش میدرخشید.
───
گریس آرام گفت:
«این... همون موجود جنگله؟»
مارگارت سرش را تکان داد.
«نه.»
«این قویتره.»
───
موجود با یک غرش بلند حمله کرد.
دیوار سنگی آکادمی ترک برداشت.
دانشآموزها با وحشت عقب رفتند.
───
آلدن با یک حرکت دست، سپر نورانی بزرگی ساخت.
ضربهی موجود به سپر برخورد کرد.
صدای مهیبی در سالن پیچید.
اما سپر...
ترک برداشت.
───
ویلیام با ناباوری گفت:
«اون سپر استاد رو هم شکست؟!»
───
کارل دیگر صبر نکرد.
شعلههای آتش دور دستانش پیچید.
«من میرم.»
قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، به سمت موجود دوید.
«کارل، وایسا!»
صدای جولیت بود.
اما دیر شده بود.
───
کارل با تمام قدرتش حمله کرد.
ستونی از آتش به سمت موجود رفت.
این بار...
برخلاف سایههای جنگل...
حمله اثر کرد.
موجود یک قدم عقب رفت.
───
کارل لبخند کوتاهی زد.
«پس میشه زخمیش کرد.»
اما همان لحظه...
دم عظیم موجود به او برخورد کرد.
کارل چند متر روی زمین کشیده شد.
───
«کارل!»
جولیت بیاختیار به سمتش دوید.
او کنار کارل زانو زد.
«حالت خوبه؟»
کارل با سختی بلند شد.
«آره...»
بعد با همان غرور همیشگی اضافه کرد:
«فقط... محکمتر از چیزی بود که فکر میکردم.»
ویلیام زیر لب گفت:
«حتی الانم حاضر نیست بگه دردش گرفته.»
گریس لبخند زد.
«اینم یکی از اخلاقهاشه.»
───
موجود دوباره آمادهی حمله شد.
اما این بار...
هدفش جولیت بود.
───
دودل جلوی جولیت ایستاد و با تمام توان پارس کرد.
با اینکه جثهی کوچکی داشت...
حتی یک قدم هم عقب نرفت.
───
چشمهای جولیت از دیدن دودل پر از نگرانی شد.
«دودل... نه!»
در همان لحظه...
هوا ناگهان سرد شد.
برف سفیدی شروع به باریدن کرد.
تمام سالن در نوری آبی غرق شد.
مارگارت آرام زمزمه کرد:
«داره دوباره بیدار میشه...»
───
📚 پایان پارت پانزدهم
پارت پانزدهم | «اولین نبرد»
صدای شکستن شیشهها هنوز در سالن میپیچید.
باد یخزده پردهها را به حرکت درآورده بود.
همه بیحرکت به پنجرههای شکسته خیره شده بودند.
───
«کلید را تحویل دهید...»
صدا دوباره تکرار شد.
اما این بار...
نزدیکتر.
───
آلدن قدمی جلو آمد.
دستش را بالا برد.
حلقهای از نور طلایی اطراف دانشآموزان شکل گرفت.
باد ناگهان آرام شد.
«همه همینجا بمانید.»
───
کارل بلافاصله گفت:
«نه.»
آلدن نگاهش کرد.
«فکر میکنی آمادهای؟»
کارل بدون ذرهای تردید جواب داد:
«نه.»
«ولی نمیتونم فقط تماشا کنم.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد آلدن، برای اولین بار، لبخند خیلی کمرنگی زد.
«حداقل خودت رو بهتر از چیزی که فکر میکردم میشناسی.»
───
در همان لحظه...
سقف سالن لرزید.
موجودی عظیم با بدنی از سایه روی دیوار بیرونی آکادمی فرود آمد.
چشمهای سرخش مثل آتش میدرخشید.
───
گریس آرام گفت:
«این... همون موجود جنگله؟»
مارگارت سرش را تکان داد.
«نه.»
«این قویتره.»
───
موجود با یک غرش بلند حمله کرد.
دیوار سنگی آکادمی ترک برداشت.
دانشآموزها با وحشت عقب رفتند.
───
آلدن با یک حرکت دست، سپر نورانی بزرگی ساخت.
ضربهی موجود به سپر برخورد کرد.
صدای مهیبی در سالن پیچید.
اما سپر...
ترک برداشت.
───
ویلیام با ناباوری گفت:
«اون سپر استاد رو هم شکست؟!»
───
کارل دیگر صبر نکرد.
شعلههای آتش دور دستانش پیچید.
«من میرم.»
قبل از اینکه کسی جلویش را بگیرد، به سمت موجود دوید.
«کارل، وایسا!»
صدای جولیت بود.
اما دیر شده بود.
───
کارل با تمام قدرتش حمله کرد.
ستونی از آتش به سمت موجود رفت.
این بار...
برخلاف سایههای جنگل...
حمله اثر کرد.
موجود یک قدم عقب رفت.
───
کارل لبخند کوتاهی زد.
«پس میشه زخمیش کرد.»
اما همان لحظه...
دم عظیم موجود به او برخورد کرد.
کارل چند متر روی زمین کشیده شد.
───
«کارل!»
جولیت بیاختیار به سمتش دوید.
او کنار کارل زانو زد.
«حالت خوبه؟»
کارل با سختی بلند شد.
«آره...»
بعد با همان غرور همیشگی اضافه کرد:
«فقط... محکمتر از چیزی بود که فکر میکردم.»
ویلیام زیر لب گفت:
«حتی الانم حاضر نیست بگه دردش گرفته.»
گریس لبخند زد.
«اینم یکی از اخلاقهاشه.»
───
موجود دوباره آمادهی حمله شد.
اما این بار...
هدفش جولیت بود.
───
دودل جلوی جولیت ایستاد و با تمام توان پارس کرد.
با اینکه جثهی کوچکی داشت...
حتی یک قدم هم عقب نرفت.
───
چشمهای جولیت از دیدن دودل پر از نگرانی شد.
«دودل... نه!»
در همان لحظه...
هوا ناگهان سرد شد.
برف سفیدی شروع به باریدن کرد.
تمام سالن در نوری آبی غرق شد.
مارگارت آرام زمزمه کرد:
«داره دوباره بیدار میشه...»
───
📚 پایان پارت پانزدهم
- ۷۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط