{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم که رخت ناب تر از خورشيد است

گفتم که رخت ناب تر از خورشيد است
خورشيد شد و , سوختم از باور او

گفتم که تنت پاک و سپيد است,چوبرف
ديريست که من يخ زده ام در بر او

گفتم که بدان لايق فکرت نيستم
زان روز دگر جا نشوم در سر او

گفتم که دگر چون تو نمى يابم من
ناياب شدو نيافتم ديگر او

چون سنگ سيه بود و لعلش کردم
بى شک نتوان يافت کنم بهتر او

افسوس که من شکسته نفسى کردم
اما به يقين سخت شده باور او

((مهدى مختارزاده))
دیدگاه ها (۶)

میان‌ شعرهایم‌ واژه‌ی‌ خورشید کم‌ دارم‌و شاید علتش‌ این‌ست: ...

بِچِه یِ مشهد که بِشی، غم نِدِری حالت خوبهفوری مِری سمت حرم،...

می خندی و لباس شب از شهر می دریاینــگونه در نظام جهـــان دست...

گوشه‌ی ابرو که با چشمت تبانی می‌کند این دل خامــوش را آتش فش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط